ArticleIDPicAddressSubjectDate
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Sunday 05 February 2012 - الاحد 13 ربيع الأول 1433 - يکشنبه 16 11 1390
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
لیست زبانهای سایت
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مقالات دینی و اخلاقی
 
 
 
برخورد پيامبر با ياران‏ و اصحابش

  منابع مقاله: کتاب : اهل بيت عليهم‏السلام عرشيان فرش نشين          نوشته: حضرت آیت الله حسین ...

 1390-11-15
اوج بندگى‏ پيامبر صلى الله عليه و آله‏

  منابع مقاله: کتاب : اهل بيت عليهم‏السلام عرشيان فرش نشين          نوشته: حضرت آیت الله حسین ...

 1390-11-15
پنج برنامه اخلاقى از پيامبر صلى الله عليه و آله‏

       منابع مقاله: کتاب : اهل بيت عليهم‏السلام عرشيان فرش نشين          نوشته: حضرت آیت الله حسین ...

 1390-11-15
دعاهایی که به توصیه امام باید بخوانیم

  توصیه به خواندن زیارت آل یاسین امام زمان (علیه السلام) در توقیع شریفی می فرماید: «هرگاه خواستید به وسیله ی ما به خداوند بلند مرتبه ...

 1390-11-13
شیوه‎ های ارتباط با امام زمان(عج)

  باید به این نکته توجّه داشت که شناخت و ایمان نسبت به امام زمان - عجل الله تعالی فرجه الشریف - و استواری در آن، بر هر چیز دیگر، مقدم است ...

 1390-11-13
انتظار فرج، برترين اعمال (1)

  منابع مقاله: کتاب : ايمان و آثار آن            نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان   بسم الله الرحمن ...

 1390-11-13
انتظار فرج، برترين اعمال (2)

  منابع مقاله: کتاب : ايمان و آثار آن            نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان   بسم الله الرحمن ...

 1390-11-13
امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها

    منابع مقاله: کتاب : ايمان و آثار آن            نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان   تا به اكنون ...

 1390-11-13
 
 
 
 
 
 
 
  • درآمدى بر سياست و حكومت در نهج البلاغه  
  • ارسال به دیگران
  •  
  •  

  • پيش گفتار
    نهج البلاغه ، پس از قرآن كريم گرانقدرترين ميراث اسلام است . اين كتاب مجموعه اى به ابعاد وجودى يك انسان كامل مى باشد.
    نهج البلاغه شفاء و مرهمى براى همه دردهاى فردى و اجتماعى و راهى از ملك تا ملكوت است .
    نهج البلاغه گنجينه معرفت بى انتها و دستور العملى است براى سيادت اين جهانى و سعادت آن جهانى ، نهج البلاغه كتاب سياست و حكومت ، ارشاد و آموزش ، تشويق و تنبيه ، برهان و بصيرت است . نهج البلاغه كتاب جامعى مى باشد كه در همه ميدانها كه احيانا بعضى با بعضى متضادند تكاور بيان را به جولان درآورده است .
    امام خمينى قدس سره در عظمت نهج البلاغه و جامعيت آن مى فرمايد:
    كتاب نهج البلاغه كه نازل روح اوست براى تعليم و تربيت ما خفتگان در بستر منيت و در حجاب خود و خودخواهى خود معجونى است براى شفاء و مرهمى است براى دردهاى فردى و اجتماعى و مجموعه اى است داراى ابعادى به اندازه ابعاد يك انسان و يك جامعه انسانى از زمان صدور آن تا هر چه تاريخ به پيش مى رود و هر چه جامعه ها به وجود آيد و ملتها متحقق شوند و هر قدر متفكران و فيلسوفان و محققان بيايند و در آن غور كنند و غرق شوند. (1)
    و همچنين در وصيت نامه الهى ، سياسى خود آنجا كه افتخارات مكتب تشيع را بيان مى دارد مى فرمايد: ما مفتخريم كه كتاب نهج البلاغه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگى مادى و معنوى بالاترين كتاب رهايى بخش است و دستورات معنوى و حكومتى آن بالاترين راه نجات است . (2)
    متاسفانه چنين گنجينه تمام نشدنى ، سالها پس از استقرار حكومت علوى ، هنوز در جامعه ما، خصوصا در جوامع علمى و دانشگاهى كتابى ناآشنا است . در حاليكه ما بر اساس نهج البلاغه انقلاب كرديم و امام خمينى قدس سره كه از ذوب شدگان در ولايت على عليه السلام بوده با تاسى از كلام و سيره آن بزرگوار و بهره گيرى از نهج البلاغه توانسته چنين انقلاب عظيمى ايجاد نمايد و حكومت علوى را تاسيس كند.
    بى شك دوام و بقاء و استمرار انقلاب و حكومت اسلامى ما نيز در گرو عمل به نهج البلاغه است . اين امر مستلزم شناخت و معرفت كامل و همه جانبه اين كتاب عظيم مى باشد. در نظام اسلامى براى هر مسؤ ول پيش از واگذارى مسؤ وليت خصوصا در پستهاى كليدى بايد يك دوره كلاس نهج البلاغه ترتيب داده شود تا درس حكومت دارى ، شيوه برخورد با مردم و اداء حقوق مردم و توجه به بيت المال را بياموزد.
    نهج البلاغه نياز جامعه امروز ما و نياز جهان اسلام و جهان بشرى است . بشرى كه بدنبال عدالت و صلح جهانى است . حال كه رهبر فرزانه انقلاب به بهانه وجود دو عيد غدير در سال 1379 اين سال را به نام سال امام على عليه السلام ناميدند بر حوزويان ، دانشگاهيان و روشنفكران و اهل بيان و بنان است كه پيرامون ابعاد شخصيتى آن حضرت مطالعه و تحقيق نمايند تا جامعه ما خصوصا نسل جوان ما با الگوگيرى از شخصيت جامع آن حضرت به عنوان يك انسان كامل ، زندگى فردى و اجتماعى خود را شكل دهند.
    رهبر معظم انقلاب فرموده اند:
    همان طورى كه مى دانيد، امسال هم در آغاز، هم در پايان خود مزين به عيد مبارك غدير است سال 1379، دو عيد غدير دارد خيلى مناسب است كه ما اين سال را به اين مناسبت ، سال امام امير المومنين ، على بن ابيطالب عليه السلام بدانيم و بناميم و خودمان را به آن بزرگوار نزديك كنيم .
    امير المؤ منين عليه السلام يك الگوى كامل براى همه است ، جوانى پرشور و پر حماسه او، الگوى جوانان است ، حكومت سراسر عدل و انصاف او، الگوى دولت مردان است ، زندگى سراپا مجاهدت و سرپا مسؤ ليت او، الگوى همه مؤ منان است ، آزادگى او، الگوى همه آزادگان جهان است ، سخنان حكمت آميز و درس هاى ماندگار او، الگوى عالمان و دانشمندان و روشنفكران است . (3)
    اين نوشتار كه با الهام از رهنمود مقام معظم رهبرى ، در بدو امر براى اردوى آموزشى امام على عليه السلام دانشجويان دانشگاه قم به درخواست نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه قم تنظيم و سپس تكميل گرديده ، فقط از يك زاويه به نهج البلاغه نگريسته است و آن سياست و حكومت مى باشد.
    وقتى از اين منظر به نهج البلاغه مى نگريم ، امام را بر كرسى حكومت و رهبرى است مى بينيم كه آئين كشور دارى را براى استانداران ، فرمانداران و تمامى كارگزاران خود شرح مى دهد. رموز انحطاط و اوج گرفتن آن ها، سرنوشت اقوام ظالم و ستمگر و راه وصول به يك آرامش اجتماعى و سياسى را با پخته ترين عبارات و لطيف ترين و دقيق ترين اشارت بيان مى كند و عالى ترين درس هاى حكومت دارى و زمامدارى و تدبير را به همه كسانى كه پيروان واقعى او هستند مى آموزد. در ميان خطبه ها و نامه ها خصوصا نامه 53 حضرت فرهنگ سياست دينى و معنوى و دستور العمل حكومتى اسلام را بطور دقيق تبيين كرده است .
    اميد است كه با فضل الهى اين اثر ناچيز مورد رضايت آن امام همام قرار گرفته و همچنين همه سياستمدارانى كه سعى و تلاششان حركت در مسير آن حضرت مى باشد، از اين نوشتار بهره مند گردند.
    در خاتمه ضمن عرض ارادت بى شائبه به ساحت حكيم فرزانه مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله خامنه اى كه با ناميدن اين سال به نام امام على عليه السلام و تاءكيد بر پژوهش و تحقيق در جهت شناختن و شناساندن شخصيت جامع على عليه السلام و نهج البلاغه ، انگيزه نوشتن اين كتاب را در من ايجاد نمودند، از مساعدت و همكارى همه كسانى كه در تدوين و چاپ اين نوشتار ما را يارى رساندند تقدير و تشكر مى نمايم ؛ خصوصا از همسر و فرزندانم كه با سعه صدر و ايجاد محيط مناسب نقش مهمى را ايفاء نمودند. همچنين از صاحبنظران و خردورزان انتظار مى رود با نقد عالمانه در جهت كمال و غناى نوشتار ما را يارى نمايند.
    محمدمهدى باباپور
    حوزه علميه قم اول رجب 1420
    فصل اول : سياست
    1 معناى سياست 
    واژه سياست از حيث لغت و كاربردهاى مختلف ، معانى گوناگونى دارد، از جمله : حكم راندن ، اداره كردن امور مملكت ، عدالت و داورى . (4) لغت دانان عرب در تبيين معناى كلمه سياست مى نويسند:
    ساس الناس سياسه تولى رياستهم و قيادتهم (5) ؛ به سياست قوم خود پرداخت ؛ يعنى رهبرى و مديريت آنان را پذيرفت . زعامت و رياست جمعى را به عهده گرفتن ، از مفاد اساسى كلمه سياست است .
    همچنين در معناى سياست آمده است : القيام على الشى بما يصلحه ؛ (6) اقدام به كارى بر اساس مصحلت . سياست فاضله سياستى است كه موجب تكميل اخلاق و سعادت انسان ها مى شود. (7)
    با توجه به معانى لغوى واژه سياست ، مى توان معانى رياست ، رهبرى ، هدايت و مديريت را در تعريف سياست اخذ كرد. در روايتى از امام هشتم عليه السلام آمده است :
    امامت ، سياست است . در زيارت جامعه كبيره ، در اوصاف ائمه معصومين آمده است :
    السلام عليكم يا اهل بيت النبوه و موضع الرساله ... و قاده لامم و اولياء النعم و عناصر الابرار و دائم الاخيار و ساسه العباد و اركان البلاد ؛ (8)
    سلام بر شما، اهل بيت نبوت و جايگاه رسالت ... و پيشوايان امت ها و اولياى نعمت ها و پايه هاى نيكوكاران و تكيه گاه خوبان و سياست كنندگان بندگان خدا و اركان محكم شهرها...
    اين عبارات ، به ويژه قاده الامم و ساسه العباد صريحا زمامدارى و سياست مدارى را از صفات و شؤ ون ائمه معصومين عليهم السلام مى شمارد.
    امام حسن عليه السلام مى فرمايد: ندبنا الله السياسه الامه ؛ (9)
    امام صادق عليه السلام فرمود:
    ان الله عزوجل ادب نبيه فاحسن ادبه فلما اكمل له الادب قال انك لعلى خلق عظيم ثم فوض اليه امر الدين و الامه ليسوس عباده ؛ (10)
    خداوند پيامبرش را تربيت كرد و خوب تربيت كرد، وقتى كه تربيت او را تكميل نمود، فرمود: تو داراى اخلاق نيك و عظيمى هستى ، سپس امر دين و امت را به پيامبر واگذار كرد، تا سياست امور بندگان را به عهده بگيرد. (11)
    به همين جهت است كه امام خمينى قدس سره مى فرمايد:
    سياست در راءس تعليمات انبياء الهى بوده است . (12)
    در رساله حقوق امام سجاد عليه السلام مى خوانيم :
    ثم حق سائسك بالملك و كل سائس امام ... و اما حق سائسك بالملك فان تطيعه و لا تعصيه .
    سائس ، يعنى سياست مدار كه در اين حديث با امامت مساوى گرفته شده و اطاعت از وى واجب و فرض است .
    كلمه سياست در سخنان امام على عليه السلام نيز به چشم مى خورد:
    بئس السياسه الجور؛ بدترين سياست ظلم است .
    جمال السياسه العدل فى الامره و العفو مع القدره ؛
    زيبايى سياست ، عدالت در حكومت و عفو هنگام قدرت است .
    حسن السياسه قواه الرعيه ؛ نيكى سياست ، تقويت رعيت است .
    حسن السياسه يستديم الرياسه ؛
    سياست نيكو رياست و حكومت را دوام مى بخشد.
    من حسنت سياسه وجبت طاعته ؛
    كسى كه سياستش نيكو است ، اطاعتش واجب است .
    من حسنت سياسه دامت رياسته ؛
    كسى كه سياستش نيكو است ، رياستش پابرجا است .
    ملاك السياسه العدل ؛ ملاك و معيار سياست عدل است .
    الرياسه كالعدل فى السياسه ؛
    رياست مثل عدالت است در سياست . (13)
    با توجه به معانى واژه سياست ، هدف آن در جامعه مديريت صحيح جامعه و زعامت بر مردم مى باشد. مساءله سياست آن قدر مهم است كه افلاطون مى گويد:
    سياست و اخلاق براى تاءمين سعادت بشرى ضرورى اند. (14)
    از اين رو ارسطو مى گويد: انسان طبيعتا يك حيوان سياسى است . (15)
    او همچنين مى گويد:
    غايت همه دانش ها و هنرها نيكى است و غايت دانش سياسى كه از همه دانش ها ارجمندتر است ، بالاترين نيكى هاست . در سياست ، نيكى جز دادگرى نيست كه صلاح عامه بدان وابسته است . (16)
    شهيد بهشتى فرمود: سياست از ديانت ، حتى از عبادت جدا نيست .(17)
    مدرس ، قهرمان عرصه دين و سياست گفت : ديانت ما عين سياست و سياست ما عين ديانت ما و منشاء سياست ما ديانت ماست .
    2 تعريف اصطلاحى سياست 
    تعريف اصطلاحى علم سياست با معانى لغوى آن در ارتباط كامل مى باشد.
    اينك به برخى از آن تعريف ها اشاره مى شود:
    امام خمينى قدس سره : سياست به معناى اين كه جامعه را راه ببرد و هدايت كند به آن جايى كه صلاح جامعه و صلاح افراد هست ، اين در روايت ما براى نبى اكرم با لفظ سياست ثابت شده است . در آن روايت هم هست كه پيامبر اكرم مبعوث شد كه سياست امت را متكفل باشد. (18)
    آيت الله مكارم شيرازى :
    سياست مديريتى است كه حاكم بر زندگى دسته جمعى و گروهى انسان است . اگر اين مديريت جهت گيرى اش به سوى قرب الى الله و تربيت نفوس انسانى باشد سياست اسلامى مى شود. (19)
    آيه الله گرامى :
    سياست در مفهوم عامش همان امامت است و در روايت از امام هشتم عليه السلام : امامت ، سياست است و شخص امام سائس است . در نهج البلاغه ، عهدنامه مالك آمده است : كسى را كه اعلم در سياست است ، انتخاب كن .
    در زيارت جامعه كبيره ساسه العباد آمده است : سياست به معناى عام مديريت مجتمع است و سياست اسلامى ؛ يعنى مديريت مجتمع اسلامى در روابط داخلى و خارجى با حفظ مبانى اسلام . (20)
    آيه الله معرفت :
    بهترين تعريفى كه در نوشته قدماء ديديم ، در نوشته ابو حامد غزالى (متوفاى 505) است . او مى گويد: سياست وسايل حيات انسان را در جامعه در دسترس او قرار مى دهد. ما از مجموع گفته هاى بزرگان سياست را اين طور تعريف مى كنيم : شناخت كامل اوضاع و احوال جامعه و آگاهى از چگونگى برقرارى روابط مسالمت آميز بين افراد، گروه ها و ملت ها كه در پيشرفت آن جامعه و آن ملت و براى تحقق يافتن هدف ها و خواسته هاى درست آن ها نقش اساسى ايفاء كنند. اما متاءسفانه عده اى خواستند سياست را طور ديگرى معنا كنند، تا آن را از دين جدا نمايند. مثلا مى گفتند:
    سياست ؛ يعنى خدعه نيرنگ و دروغ . (21)
    علامه محمد تقى جعفرى :
    مديريت و توجيه انسان ها با نظر به واقعيت هاى انسان آنچنان كه هست و انسان آنچنان كه بايد باشد از ديدگاه هدف هاى عالى مادى و معنوى ، سياست ناميده مى شود. به عبارت ديگر مديريت ، توجيه و تنظيم زندگى اجتماعى انسان ها در مسير حيات معقول . سياست با نظر به اين تعريف همان پديده مقدس است كه اگر به طور صحيح انجام بگيرد، با ارزش ترين (يا حداقل ) يكى از باارزش ترين تكاپوهاى انسانى است كه در هدف بعثت پيامبران الهى منظور شده و عالى ترين كار و تلاشى است كه يك انسان داراى شرايط مى تواند انجام بدهد. اين همان عبادت با ارزش است كه در اسلام به طور واجب كفايى مقرر گشته است و در صورت انحصار اشخاص برازنده و شايسته براى انجام وظيفه سياست در يك يا چند انسان براى آنان واجب عينى مى ماند (22) و مى گويد: اگر كسى بگويد من اهل سياست نيستم ، من كارى با سياست ندارم ؛ يعنى من اهل حيات معقول نيستم ، من كارى با حيات معقول ندارم . (23)
    با توجه به معانى خوب و مقدسى كه در منابع دينى ما و در كلمات علماء و بزرگان از سياست شده ، چرا نزد عموم مردم ، حتى نزد بعضى از خواص اين واژه منفور است ؟ واژه سياست مانند بعضى از واژه هاى ديگر، مثل آزادى ، (24) علم و... قربانى هوس بازى بشرى گشته و قداست و عظمتى كه در مفاهيم آن ها وجود دارد، به نابودى كشانده شده است ، به طورى كه وقتى آزادى گفته مى شود، بى بند و بارى كه ضد همه اصول و قواعد ارزشى انسان است ، تداعى مى شود. با شنيدن علم موشك هاى نابود كننده ، بمب هاى شيميايى و امثالهم به ياد مى آيد و يا كلمه استعمار كه در لغت به معناى آبادانى و عمران است ، اما در استعمال به معناى غارت و چپاول است .
    سياست هم از آن كلمات است كه به جهت شيوع استعمال آن در فرصت طلبى ها، نيرنگ بازى ها، دروغ ها و زورگويى ها، سياست مدار در چهره يك نفر حقه باز، شياد و نابكار از آن به ذهن تبادر مى كند.
    عبده ، شاگرد سيد جمال ، سلاطين وقت خيلى بر او فشار آوردند، ايشان نوشت كه اعوذ بالله من لفظ ساس يسوس سياسه كه به كلى از سياست تبرى جست .
    امام خمينى قدس سره مى فرمايد:
    آيت الله كاشانى در قلعه فلك الافلاك محبوس بود. رئيس زندان آن جا روزى به آقاى كاشانى گفته بود: شما چرا در سياست دخالت مى كنيد. سياست شاءن شما نيست . ايشان به او گفتند: اگر من دخالت در سياست نكنم ، كى دخالت بكند. (25)
    امام خمينى قدس سره در ادامه فرمود:
    مرا نزد رئيس سازمان امنبت بردند، او ضمن صحبت هايش ، گفت : آقا سياست عبارت از دروغ گويى است ، عبارت از خدعه است ، عبارت از فريب است ، عبارت از پدرسوختگى است ، اين را بگذاريد براى ما. من به او گفتم : اين سياست شماست ، البته اين سياست هيچ ربطى به سياست اسلامى ندارد. اين سياست شيطانى است و اما سياست به معناى اين كه جامعه را راه ببرد و هدايت كند. به آن جايى كه صلاح جامعه و صلاح افراد هست ، اين در روايات ما براى نبى اكرم با لفظ سياست امت را متكفل باشد. (26)
    امام خمينى قدس سره با اين نگرش به سياست ، فرمود:
    ... والله اسلام تمامش سياست است ، اسلام را بد معرفى كردند. سياست من از اسلام سرچشمه مى گيرد. (27)
    نيز فرمود: من از آن آخوندها نيستم كه در اين جا بنشينم و تسبيح در دست بگيرم . من پاپ نيستم كه فقط روزهاى يكشنبه مراسمى انجام دهم و بقيه اوقات براى خود سلطانى باشم و به امور ديگر كارى نداشته باشم . اين معنا را كه كسى بگويد اسلام به زندگى چه كار دارد، اين جنگ با اسلام است ، اين نشناختن اسلام است . اسلام با سياست چه كار دارد! اين جنگ به اسلام است . (28)
    نيز فرمود:
    دين اسلام يك دين سياسى است كه همه چيزش سياست است ، حتى عبادتش ... اسلام از همه اديان بيش تر در اين معنا پافشارى دارد. همه احكامش يك احكام مخلوط به سياست است ... نمازش مخلوط به سياست است ، حجش مخلوط به سياست است ، زكاتش مخلوط به سياست است ، اداره مملكت سياست است .... (29)
    نيز فرمود:
    نسبت اجتماعيات قرآن با آيات عبادى آن از نسبت صد به يك بيش تر است . از يك دوره كتاب حديث كه حدود پنجاه كتاب است و همه احكام اسلام را در بر دارد، سه يا چهار كتاب مربوط به عبادات و وظايف انسان به پروردگار است ، مقدارى احكام هم به اخلاقيات مربوط است ، بقيه همه مربوط به اجتماعيات ، اقتصاديات ، حقوق و سياست است . (30)
    همچنين فرمود:
    قرآن كريم و سنت پيامبر آنقدر كه در حكومت و سياست احكام دارند در ساير چيزها ندارند، بلكه بسيارى از احكام عبادى اسلام ، عبادى سياسى است كه غفلت از اين ها اين مصيبت را به بار آورده است . (31)
    پس چرا عده اى مى خواهند، تعريف ديگرى از سياست ارائه دهند و يا آن را از دين جدا كنند؟
    امام خمينى قدس سره دليل اين مساءله را دو چيز مى داند:
    الف ) عدم شناخت صحيح اسلام تا آن جايى كه دخالت در حكومت و سياست را به مثابه يك گناه و فسق مى دانستند و شايد بعضى بدانند و اين فاجعه بزرگى است كه اسلام مبتلاى به آن است . (32)
    ب ) دسيسه استعمار: اين ها مى خواهند با اين كار ملت هاى مسلمان را از دخالت در سرنوشت شان باز دارند (33) و يا به تعبير علامه طباطبايى رحمه الله :
    مى خواهند ضمانت اجراى مقررات دينى را از بين ببرند. (34)
    امام خمينى قدس سره در مقابله با اين طرز تفكر مى فرمايد: اگر كسى دين را از سياست جدا بداند، خدا، رسول و ائمه معصومين را تكذيب كرده است (35)
    و ترديدى نيست كه نغمه جدايى دين از سياست از سوى دشمنان اسلام است ؛ (36) زيرا اسلام دينى است كه با سياست آميخته است . (37)
    ولايتى كه رسول خدا در اداره جامعه داشت ، بدون ترديد براى ولى فقيه نيز در دوران غيبت ثابت است و اين از مسائل ضرورى و بديهى است . (38)
    اين ولايت همان ولايت رسول الله است ؛ (39) زيرا برقرارى نظام سياسى غير اسلامى به معناى ناديده گرفتن بعد سياسى اسلام است . (40)
    دخالت در سياست در راءس تعليمات انبيا است . (41)
    بنابراين ، امام سياست را در اين عبارات دقيقا به معناى هدايت ، رياست و زعامت امت و رهبرى جامعه به سوى كمال و اداره امور جامعه و مردم به سوى فلاح و رستگارى است . چرا كه آنچه كه در راءس تعليمات انبياء است ، هدايت بشر است ، فلذا در ديدگاه امام سياست همان هدايت و راهبرد بشر و جامعه است به كمال و قرب الى الله .
    3 سياست در نهج البلاغه 
    در نهج البلاغه چند بار واژه سياست آمده است . كه هر چند بار امام على عليه السلام در برخورد با معاويه آن را به كار برده است .
    امير المؤ منين در پاسخ نامه معاويه كه در آن دعاوى نادرست و سخنان بيهوده او را گوشزد نموده و به تعبير سيد رضى يكى از نيكونامه هاست فرمودند:
    و زعمت اءن اءفضل الناس فى الاسلام فلان و فلان ؛ فذكرت اءمرا ان تم اعتزلك كله ، و ان نقص لم يلحفك ثلمه ، و ما اءنت و الفاضل و المفضول ، و السائس و المسوس ! و ما للطلقاء و ابناء الطلقاء، و التمييز بين المهاجرين الاولين ، و ترتيب درجاتهم ، و تعريف طبقاتهم ! هيهات (42)
    و پنداشتى كه برترين انسانها در اسلام فلان كس ، و فلان شخص است ؟ (43) چيزى را آورده اى كه اگر اثبات شود هيچ ارتباطى به تو ندارد و اگر دروغ هم باشد به تو مربوط نمى شود، تو را با انسانهاى برتر و غير برتر، سياستمدار و غير سياستمدار چه كار است ؟
    اسيران آزاده (44) و فرزندانشان را چه رسد به امتيازات ميان مهاجران نخستين ، و ترتيب درجات ، و شناسايى منزلت و مقام آنان ! هرگز!
    علامه محمد تقى جعفرى ذيل اين عبارت مى فرمايد:
    يعنى تو، معاويه برو به دنبال خودكامگى و خودمحورى ها و سلطه جويى ها و فرصت طلبى ها و حيله گرى ها و مكايدهاى خود... (45)
    يعنى اى معاويه ! تو را نرسيده است كه مردم را سياست و هدايت و رهبرى كنى ، اين امر به تو نيامده است . تو را با سياست و هدايت و مديريت مردم چه كار، تو به دنبال خدعه و نيرنگ و فساد خود باش .
    امام على عليه السلام خطاب به معاويه مى گويد:
    و متى كنتم يا معاويه ساسه الرعيه وولاه امر الامه ؟ بغير قدم سابق ، و لا شرف باسق ، و نعوذ بالله من لزوم سوابق الشقاء. و احذرك ان تكون متماد يا فى غره الامنيه ، مختلف العلانيه و السريره . (46)
    معاويه ! از چه زمانى شما زمامداران امت و فرماندهان ملت بوديد؟ نه سابقه درخشانى در دين ، و نه شرافت والايى در خانواده داريد، پناه بخدا مى برم از گرفتار شدن به دشمنى هاى ريشه دار، تو را مى ترسانم از اينكه به دنبال آرزوها تلاش كنى ، و آشكار و نهانت يكسان نباشد.
    در اين جا، حضرت على عليه السلام سياست را به معناى حكمرانى و زمامدارى مردم گرفت و فرمود:
    تو را نرسد كه به عنوان حكمران و زمامدار امت اسلام و جامعه اسلامى باشى ، چون نه سابقه خوبى دارى و نه لاحقه مثبتى ؛ يعنى كسى بايد به امر سياست مردم بپردازد كه سابقه خوب و اخلاق درستى داشته باشد.
    همچنين در نهج البلاغه آمده است :
    وسئل عليه السلام : ايهما افضل : العدل ، او الجود؟ فقال عليه السلام : العدل يضع الامور مواضعها، و الجود يخرجها من جهتها، و العدل سائس عام ، و الجود عارض خاص ، فالعدل اشرفهما و افضلهما . (47)
    و درود خدا بر او فرمود: (از امام پرسيدند عدل يا بخشش ، كدام يك برتر است ، فرمود:)
    عدالت هر چيزى را در جاى خود مى نهد، در حالى كه بخشش آن را از جاى خود خارج مى سازد، عدالت تدبير عمومى مردم است ، در حالى كه بخشش گروه خاصى را شامل است ، پس عدالت شريف تر و برتر است .
    نيز امام على عليه السلام فرمود:
    ملاك السياسه العدل ، الرياسه كالعدل فى السياسه . جمال السياسه العدل فى الامره . (48)
    حضرت على عليه السلام در اين عبارات ، عدالت و گذاشتن هر چيزى در جامعه در جاى خودش و دادن حق هر كسى به آن را سياست مى داند و تدبيرى كه بر اساس جور و ظلم باشد، را سياست نمى داند؛ بلكه يك نوع نيرنگ و خدعه مى داند.
    دير زمانى است كه نيرنگ و فريب چنان با سياست و حكمرانى به هم آميخته است كه تصور جدايى آن دو، حتى موفقيت سياست بدون نيرنگ و گناه غير ممكن به نظر مى رسد. سياست ماكياولى دقيقا به همين معناست ؛ يعنى پادشاه و سياست مدار نبايد خود را پايبند و ملزم به مسائل اخلاقى بكند، براى او دروغ و وعده دروغ اشكال ندارد. (49) سياست منهاى اخلاق . معاويه هم دقيقا از اين اصل پيروى مى كرد.
    معاويه پس از صلح ، در سال 40 (ه .ق ) گفت :
    من با شما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد، يا روزه بگيريد، يا حج كنيد و يا زكات دهيد. شما اين كارها را مى كنيد. من با شما جنگ كردم تا بر شما حكومت كنم و به مقصود خود نيز رسيدم . (50)
    علامه طباطبايى رحمه الله درباره اين سخن معاويه مى فرمايد: معاويه با اين سخن نشان داد كه سياست را از ديانت جدا خواهد كرد و مقررات دينى ضمانتى نخواهد داشت و همه نيروى خود را در زنده نگه داشتن حكومت خود به كار خواهد بست . (51)
    اطرافيان و ياران حضرت على عليه السلام بارها به آن حضرت پيشنهاد كردند براى تحكيم پايه هاى حكومتش در مقابل ظلم و فساد معاويه و اجراى عدالت ، اشراف و متنفذين را گرامى بدارد يا به برخى از آن ها مال و ثروتى واگذار كند، ولى امام عليه السلام به هيچ وجه حاضر به پذيرش اين گونه راه ها و سياست ها نبود. فلذا فرمود:
    اتامرونى ان اطلب النصر با الجور فيمن وليت عليه ؟ (52)
    آيا به من امر مى كنيد كه پيروزى را با ستم بر كسى كه زمامدار او شده ام ، به دست آورم ؟
    حضرت على عليه السلام براى اجراى عدالت و اصلاح جامعه ، مرتكب هيچ گونه بى عدالتى و فساد نگرديد و فرمود:
    و الله لا ارى اصلاحكم بافساد نفسى ؛
    سوگند به خدا! اصلاح شما را با فساد و تباه ساختن خود جايز نمى دانم . (53)
    سال ها خانه نشين شدن حضرت على عليه السلام فقط به خاطر اين بود كه امام نمى خواست حتى يك دروغ بگويد. اگر امام على عليه السلام همانند ديگران در شوراى شش نفره عمر مى گفت به سيره شيخين عمل مى كنم ، ولى بعدا عمل نمى كرد، هيچ كس او را بازخواست نمى كرد. آن حضرت در طول حكومت فقط كافى بود چند دروغ بگويد و يا به حيله و فريب متوسل شود، اما اين كارها را نكرد، نه اين كه نمى توانست يا نمى دانست يا شرايط اجازه نمى داد.
    امام يكى از شش نفره دهاه زيركان عرب بود و همه از زيركى و پيش بينى هاى دقيق سياسى او اطلاع داشتند. شرايط هم كاملا مناسب بود. گذشته از اين كه خلفاى قبل او نيز مرتكب چنين عملى شدند و جامعه هم آن را مى پذيرفت و گاهى خود مردم و اطرافيان آن حضرت به وى پيشنهاد كردند كه براى موفقيت بيش تر، دست به برخى كارهاى نه چندان غير اخلاقى بزند، ولى امام امتناع كرد و فرمود: آيا به من دستور مى دهيد كه با ستم پيروزى را به دست آورم .
    امام على عليه السلام مى فرمايد:
    بئس السياسه الجور
    بدترين نوع سياست ، ظلم و جور است .
    اگر على عليه السلام اين كار را مى كرد، ديگر على عليه السلام نبود، ديگر به عنوان اسوه و الگوى عدل ، سياست و حكومت نبود، مى شد مثل ساير حاكمانى كه در طول تاريخ آمدند و ظلم و ستم كردند و رفتند. آن چيزى كه على عليه السلام را از ساير حاكمان متمايز مى كند، همين سياست و شيوه على عليه السلام است . عده اى در همان زمان گفتند كه معاويه زيرك تر و سياست مدارتر است . شايد الان هم عده اى بگويند كه معاويه سياست مدارتر از على عليه السلام بوده و على عليه السلام براى تحكيم و تثبيت حكومت بايد چنين و چنان مى كرد. على عليه السلام به اين توهم پاسخ مى دهد و مى فرمايد:
    و الله ما معاويه بادهى منى ، ولكنه يغدر و يفجر. ولولا كراهيه الغدر لكنت من ادهى الناس ، ولكن كل غدره فجره ، و كل فجره كفره . ولكل غادر لواء يعرف به يوم القيامه .
    و الله ما استغفل بالمكيده ، و لا استغمز بالشديده . (54)
    سوگند بخدا! معاويه از من سياستمدارتر نيست ، اما معاويه حيله گر و جنايتكار است ، اگر نيرنگ ناپسند نبود من زيركترين افراد بودم ، ولى هر نيرنگى گناه ، و هر گناهى نوعى كفر و انكار است ، روز رستاخيز در دست هر حيله گرى پرچمى است كه با آن شناخته مى شود.
    بخدا سوگند! من با فريبكارى غافلگير نمى شوم ، و با سخت گيرى ناتوان نخواهم شد.
    على عليه السلام تصريح مى كند: آنچه كه معاويه دارد، سياست نيست ، بلكه شيطنت است ، سياست نيست ؛ بلكه مكر و خدعه و نيرنگ است .
    همين اشتباه در طول تاريخ همواره وجود داشت كه سياست را مساوى نيرنگ و دروغ مى دانستند. در حكايتى كه از امام قبلا نقل كرديم : وقتى كه رئيس سازمان امنيت به امام گفت :
    آقا سياست عبارت از دروغ گويى است ، عبارت از خدعه است ، عبارت از فريب است ، عبارت از پدرسوختگى است . اين را بگذاريد براى ما.
    من به او گفتم : اين سياست مال شماست ، البته اين سياست هيچ ربطى به سياست اسلامى ندارد. اين سياست شيطانى است . (55)
    امام على عليه السلام در تعريف سياست به خدعه و دروغ و نيرنگ ، مى فرمايد:
    اين سياست ، شيطانى است ؛ يعنى سياست معاويه ، سياست شيطانى بود. سياست على عليه السلام ، سياست اسلامى و سياست دينى بود.
    هدف از سياست دينى كه در سراسر نهج البلاغه جلوه هاى آن را مى بينيم ، اجراى عدالت ، زعامت و رهبرى و هدايت جامعه و مردم به سوى كمال و نزديكى به خداست و همين سياست دينى را على عليه السلام در نامه هايى كه به حاكمان و واليان مى نويسد، تعليم مى دهد و آن ها را به رعايت و اجراى آن توصيه مى كند.
    جامع ترين توصيف امام على عليه السلام از سياست دينى را در نامه اى كه آن حضرت براى والى مصر، مالك اشتر مى نويسد، مشاهده مى كنيم . تاكنون شرح هاى مختلفى بر اين نامه نوشته شده است . در حقيقت ، نامه حضرت على عليه السلام به مالك اشتر تبيين دقيق سياست دينى ، شاخص ها و ويژگى هاى آن است كه زمامداران و حكمرانان جوامع اسلامى بايد آن را مورد توجه قرار بدهند.
    در پايان اين فصل ، به قسمتى از آن اشاره مى شود:
    و ان عقدت بينك و بين عدوك عقده ، او البسته منك ذمه ، فحط عهدك بالوفاء، و ارع ذمتك بالامانه ، و اجعل نفسك جنه دون ما اعطيت ، فانه ليس من فرائض الله شى ء الناس ‍ اشد عليه اجتماعا، مع تفرق اهوائهم ، و تشتت آرائهم ، من تعظيم الوفاء بالعهود .
    و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر؛ فلا تغدرن بذمتك ، و لا تخيسن بعهدك ، و لا تختلن عدوك ، فانه لا يجترى على الله الا جاهل شقى .
    و قد جعل الله عهده و ذمته امنا افضاه بين العباد برحمته ، و حريما يسكنون الى منعته ، و يستفيضون الى جواره .
    فلا ادغال و لا مدالسه و لا خداع فيه ، و لا تعقد عقدا تجوز فيه العلل ، و لا تعولن على لحن قول بعد التاكيد و التوثقه ، و لا يدعونك ضيق امر، لزمك فيه عهد الله ، الى طلب انفساخه بغير الحق ، فان صبرك على ضيق امر ترجو انفراجه و فضل عاقبته ، خير من غدر تخاف تبعته ، و ان تحيط بك من الله فيه طلبه ، لا تستقبل فيها دنياك و لا آخرتك . (56)
    حال اگر پيمانى بين تو و دشمن منعقد گرديد، يا در پناه خود او را امان دادى ، به عهد خويش وفادار باش ، و آن چه بر عهده گرفتى امانت دار باش ، و جان خود را سپر پيمان خود گردان ، زيرا هيچ يك از واجبات الهى همانند وفاى به عهد نيست كه همه مردم جهان با تمام اختلافاتى كه در افكار و تمايلات دارند، در آن اتفاق نظر داشته باشند.
    تا آنجا كه مشركين زمان جاهليت به عهد و پيمانى كه با مسلمانان داشتند وفادار بودند، زيرا كه آينده ناگوار پيمان شكنى را آزمودند، پس هرگز پيمان شكن مباش ، و در عهد خود خيانت مكن ، و دشمن را فريب مده ، زيرا كسى جز نادان بدكار، بر خدا گستاخى روا نمى دارد، خداوند عهد و پيمانى كه با نام او شكل مى گيرد با رحمت خود مايه آسايش بندگان ، و پناهگاه امنى براى پناه آورندگان قرار داده است ، تا همگان به حريم امن آن روى بياورند.
    پس فساد، خيانت ، فريب ، در عهد و پيمان راه ندارد، مبادا قراردادى را امضاء كنى كه در آن براى دغلكارى و فريب راه هايى وجود دارد، و پس از محكم كارى و دقت در قرارداد نامه دست از بهانه جويى بردار، مبادا مشكلات پيمانى كه بر عهده ات قرار گرفته ، و خدا آن را بر گردنت نهاده ، تو را به پيمان شكنى وادارد، زيرا شكيبايى تو در مشكلات پيمانها كه اميد پيروزى در آينده را به همراه دارد، بهتر از پيمان شكنى است كه از كيفر آن مى ترسى ، و در دنيا و آخرت نمى توانى پاسخ گوى پيمان شكنى باشى .
    از آن جايى كه موضوع علم سياست و يا حداقل يكى از مهم ترين موضوع علم سياست حكومت مى باشد، در فصل بعدى به مفهوم حكومت ، لزوم ، جايگاه و مشروعيت آن ، حقوق متقابل حكومت و مردم و وظايف حكومت از ديدگاه نهج البلاغه خواهيم پرداخت .
    فصل دوم : حكومت
    1 مفهوم حكومت 
    معناى لغوى حكومت عبارت است از: فرمان دادن ، امر كردن ، فرمانروايى ، سلطنت ، پادشاهى ، داورى و قضاوت . (57)
    حكومت و دولت در كاربرد كهن و نوين خود، به معانى متعددى به كار رفته اند كه در برخى از آن ها مرادف يك ديگر و در برخى از موارد متفاوت با يك ديگرند.
    دولت در اصطلاح مدرن آن ، عبارت از اجتماع انسان هايى است كه در سرزمين خاصى سكونت كرده اند و داراى حكومتى هستند كه بر آن ها اعمال حكومت مى كنند. بر اساس اين تعريف ، دولت در معناى وسيع كلمه ، داراى چهار ركن اساسى است : قلمرو و يا سرزمين ، جمعيت يا ملت ، حكومت (سه قوه ) و حاكميت . (58)
    بنابراين ، تعريف حكومت مرادف با دولت نيست ؛ بلكه يكى از عناصر چهارگانه آن است ، اما اگر دولت را قدرت سياسى سازمان يافته اى كه امر و نهى مى كند، تعريف كنيم ، مرادف با حكومت مى شود. بر طبق اين تعريف ، دولت به معناى قوه مجريه كشور و هياءت دولت كه وظيفه اجراى قانون را بر عهده دارد، نيست ؛ بلكه به مفهوم هياءت حاكمه اى است كه مجموعه سازمان ها و نهادهاى قدرت را شامل مى شود، بنابراين ، اين معنا را از حكومت و دولت مقصود ماست كه سه جنبه متمايز و در عين حال ، مرتبط به هم دارد:
    1) حكومت و دولت صاحب اقتدار است و امر و نهى مى كند و فرمان مى راند.
    اين آمريت و اقتدار ويژگى تفكيك ناپذير همه شكل هاى حكومت و دولت است .
    2) حكومت اعمال قدرت مى كند؛ يعنى وظايفى را بر عهده مى گيرد و در سطح جامعه و در برابر ديگر حكومت ها، داراى كاركرد است .
    3) حكومت داراى سازمان و ساختار است ؛ يعنى ارگان ها و نهادهايى براى اعمال حاكميت خويش دارد.
    بنابراين ، حكومت قدرتى سياسى است كه امر و نهى مى كند، قانون گذارى و سياست گذارى و اجرا را بر عهده دارد و مسؤ وليت قضاوت و داورى و برقرارى نظم و امنيت را بر دوش مى كشد. البته معانى و تعاريف ديگرى هم براى حكومت شده است كه نزديك به هم هستند:
    >حكومت يا نظام سياسى عبارت است از مجموعه اى از سازمان هاى اجتماعى كه براى تاءمين روابط طبقات اجتماعى و حفظ انتظام جامعه به وجود مى آيند. (59)
    اين سازمان ها در جوامع ابتدايى وجود ندارند، جامعه ابتدايى به علت پيوستگى و تجانس عظيم خود، بدون متابعت از شخص يا سازمانى معين ، عمل مى كند و فقط به هنگام حوادث مهم مانند جنگ كه تمركز نيروهاى جامعه و هدايت دقيق آن ها ضرورت مى يابد شخص يا اشخاص برجسته اى را كه در نظر مردم داراى توانايى هاى فوق العاده هستند به طور موقت به رياست انتخاب مى كنند. اما اين رياست معمولا پايدار و ريشه دار نمى باشد. (60)
    و يا به تعبيرى ديگر:
    حكومت به معناى كوششى است كه براى تحت قاعده مشخص درآوردن و تبيين نحوه پيوند عناصر يك نظام سياسى خاص صورت مى گيرد. نظام سياسى را همچنين مجموعه محسوس ، نهادها و انگيزه ها مى دانند كه ساخت قدرت را ممكن مى سازد. (61)
    و همچنين در تعريف ديگرى آمده است : حكومت عبارت است از: فرمان روايى يك شخص و يا يك هياءت حاكمه و يا هياءت هاى مختلف بر جامعه اى ، به منظور تنظيم و اصلاح امور اجتماعى و انتظام امر معاش آن جامعه . (62)
    ژان ژاك روسو مى گويد: حكومت واسطه اى است بين رعايا و هياءت حاكمه كه آن ها را به هم ديگر مربوط مى سازد و اجراى قانون و حفظ آزادى سياسى را به عهده مى گيرد. (63)
    اما تاريخ بشر پيوسته شاهد دريافت مفهومى سلطه گرانه از مفهوم حكومت بوده است و اين مفهوم رايج از دريافت مفهوم حكومت به شمار مى آمده است . گاه صريح و آشكار و گاه غير مستقيم و در پرده و فريب كارانه دريافت متداول از مفهوم حكومت ، حكمرانى ، گردن كشى ، گردن فرازى ، سلطه ، تجبر، تحكم ، خودكامگى و برخوردارى گروه و طبقه خاصى از همه چيز و اعمال اراده خودى يا گروهى اندك بر اراده جمعى و گروه كثير بوده است .
    بسيارى حكومت را به مفهوم تسلط بر جان ، مال و ناموس مردم و تصرف در همه امور مردم مى دانستند. بر اين اساس ، حكومت هاى خودكامه فردى يا جمعى را شكل داده اند و در بسيارى از موارد، چون حكومت شوندگان همين دريافت را از مفهوم حكومت داشتند، اين سلطه گرى و فرمان روايى را امرى طبيعى دانسته و بدان تن داده اند و به سلطه گرى رايج رضايت داده اند. و گاه حكومت از مفهوم واقعى خود چنان دور شده كه به مفهوم حكومت مطلقه و به صورت به بندگى كشيدن برخى ديگر جلوه كرده است .
    در بسيارى از حكومت ها حاكمان مفهوم حكومت را با خودراءيى و خودكامگى مترادف مى ديدند و حكومت را حق خويش مى پنداشتند و بالطبع ، براى ديگران هيچ حقى قائل نبوده اند و از اين رو، اجازه انديشيدن ، سخن گفتن ، انتخاب كردن ، انتقاد كردن و نصيحت كردن به كسى نمى دادند، جز در آنچه آنان مى پسنديدند و بدان رضايت مى دادند.
    اما مفهوم حكومت در نهج البلاغه و انديشه و سيره على عليه السلام به مفهوم مديريت ، هدايت ، محبت ، مشاركت و خدمت به مردم است . اين مفهوم به زيبايى تمام در سخن و عمل على عليه السلام جلوه يافته است . آن حضرت تلاش كرد تا مفهوم بدى كه از حكومت در اذهان باقى مانده بود، را از بين ببرد و مفهوم درست و حقيقى آن را محقق سازد. امام على عليه السلام در نامه اى كه به اشعث بن قيس ، استاندار آذربايجان نوشته است ، مفهوم درست و انسانى حكومت را مطرح مى كند.
    اشعث بن قيس پيش از حكومت امام عليه السلام ، در دوران خليفه سوم به استاندارى آذربايجان منصوب شده بود و حكومت را آن گونه مى فهميد كه فهم رايج عصر خليفه سوم بود؛ يعنى تسلط، تجبر، خودمحورى و خودكامگى .
    امام على عليه السلام پس از مدتى كوتاه او را از استاندارى آذربايجان عزل نمود. نامه امام على عليه السلام به اشعث بن قيس در تبيين نگاه آن حضرت به حكومت و دريافت حضرت از مفهوم حكومت بسيار در خور دقت و توجه است .
    امام على عليه السلام به اشعث بن قيس فرمود:
    و ان عملك ليس لك بطعمه و لكنه فى عنقك امانه ، و انت مسترعى لمن فوقك . ليس لك ان تفتات فى رعيه ، و لا تخاطر الا بوثيقه ، و فى يديك مال من مال الله عزوجل ، و انت من خزانه حتى تسلمه الى ، و لعلى الا اكون شر ولاتك لك ، والسلام . (64)
    همانا پست فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نخواهد بود، بلكه امانتى است در گردن تو، بايد از فرمانده و امامت اطاعت كنى ، تو حق ندارى نسبت به رعيت استبداد ورزى ، و بدون دستور به كار مهمى اقدام نمايى ، در دست تو اموالى از ثروتهاى خداى بزرگ و عزيز است ، و تو خزانه دار آنى تا به من بسپارى ، اميدوارم براى تو بدترين زمامدار نباشم ، با درود.
    حضرت على عليه السلام اين برداشت كه حكومت طعمه اى در اختيار زمامداران است كه هرگونه بخواهند مى توانند عمل كنند، را نفى مى كند و نقطه مقابل چنين برداشتى را اثبات مى كند؛ يعنى حكومت مسؤ وليت و امانتى است كه بر گردن زمامداران است و حكومت بايد پاسخگو باشد و براى اقدامات خود حجت روشن داشته باشد.
    حاكمان در واقع ، خزانه داران و وكيلان مردمند؛ حضرت على عليه السلام فرمود:
    ان السلطان لا مين الله فى الارض و مقيم العدل فى البلاد و العباد و وزعته فى الارض ؛ (65)
    همانا زمامدار، امين خدا در زمين ، برپادارنده عدالت در جامعه و عامل جلوگيرى از فساد و گناه در ميان مردم است .
    اگر كسى چنين تفكرى داشته باشد كه حكومت يعنى تسلط، تجبر و استبداد به راءى ، اين امر باعث فساد دل و خرابى دين و دگرگونى حكومت مى شود.
    على عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد:
    و لا تقولن انى مومر امر فاطاع فان ذلك ادغال فى القلب و منهكه للدين و تقرب من الغير... ؛ (66)
    مبادا بگويى من اكنون بر آنان مسلطم ، فرمان دادن از من است و از آنان اطاعت كردن ، كه عين راه يافتن فساد در دل و خرابى در دين و نزديك شدن تغيير و تحول (در قدرت ) است .
    فهم خودكامانه و سلطه گرانه از حكومت ، انسان را به تندى ، سركشى ، غرور و تكبر مى كشاند. همين كه انسان تصور كند كه بر ديگران مسلط است و از او فرمان دادن است و از ديگران بى چون و چرا فرمان بردن ، از مرتبه انسانى بيرون مى شود و خرد و عقل خود را از دست خواهد داد.
    على عليه السلام در نامه اش به مالك اشتر چنين مى فرمايد:
    و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهه او مخيله ، فانظر الى عظم ملك الله فوقك ، و قدرته منك على ما لا تقدر عليه من نفسك ، فان ذلك يطامن اليك من طماحك ، و يكف عنك من غربك ، و يفى ء اليك بما عزب عنك من عقلك ! (67)
    و اگر با مقام و قدرتى كه دارى ، دچار تكبر يا خود بزرگ بينى شدى به بزرگى حكومت پروردگار كه برتر از تو است بنگر، كه تو را از آن سركشى نجات مى دهد، و تند روى تو را فرو مى نشاند، و عقل و انديشه ات را به جايگاه اصلى باز مى گرداند.
    همچنين در اين زمينه مى فرمايد:
    و اعتمدوا وضع التذلل على رؤ وسكم ، و القاء التعزز تحت اقدامكم ، و خلع التكبر من اعناقكم ؛ و اتخذوا التواضع مسلحه بينكم و بين عدوكم ابليس و جنوده ؛ فان له من كل امه جنودا و اعوانا، و رجلا و فرسانا . (68)
    تاج تواضع و فروتنى را بر سر نهيد و تكبر و خودپسندى را زير پا بگذاريد و حلقه هاى زنجير خود بزرگ بينى را از گردن باز كنيد، و تواضع و فروتنى را سنگر ميان خود و شيطان و لشكريانش قرار دهيد، زيرا شيطان از هر گروهى لشكريان و يارانى سواره و پياده دارد.
    حضرت على عليه السلام تفكر سلطه گرانه ، درنده خويانه و خودكامگى را نفى مى كند و حاكمان را دعوت به محبت و مهربانى مى كند:
    و اشعر قلبك الرحمه للرعيه ، و المحبه لهم ، و اللطف بهم ، عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم ، فانهم صنفان : اما اخ لك فى الدين ، او نظير لك فى الخلق ، يفرط منهم الزلل ، و تعرض ‍ لهم العلل ، ويوتى على ايديهم فى العمد و الخطا، فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذى تحب و ترضى ان يعطيك الله من عفوه و صفحه . (69)
    مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار ده ، و با همه دوست و مهربان باش ، مبادا هرگز، چونان حيوان شكارى باشى كه خوردن آنان را غنيمت دانى ، زيرا مردم دو دسته اند، دسته اى برادر دينى تو، و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مى باشند، اگر گناهى از آنان سر مى زند، يا علتهايى بر آنان عارض مى شود، يا خواسته و ناخواسته ، اشتباهى مرتكب مى گردند، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گير، آن گونه كه دوست دارى خدا تو را ببخشايد و بر تو آسان گيرد.
    يعنى فهم سلطه گرانه و خودكامانه از حكومت انسان را تا جانورى درنده خوى تنزل مى دهد و باعث مى شود كه كرامت و عزت انسان ها و حريم آن ها شكسته شود.
    شهيد مطهرى رحمه الله در رابطه با مفهوم حكومت در نهج البلاغه مى فرمايد:
    در نهج البلاغه ، با آن كه اين كتاب مقدس قبل از هر چيز كتاب توحيد و عرفان است و در سراسر آن سخن خدا است و در همه جا نام خدا به چشم مى خورد، از حقوق واقعى توده مردم و موقع شايسته و ممتاز آن ها در برابر حكمران و اين كه مقام واقعى حكمران امانتدارى و نگهبانى حقوق مردم است ، غفلت نشد؛ بلكه بدان توجه شده است . در منطق اين كتاب شريف ، امام و حكمران ، امين و پاسبان حقوق مردم و مسؤ ول در برابر آن ها است .
    از اين دو حكمران و مردم اگر بناست يكى براى ديگرى باشد، اين حكمران است كه براى توده مردم است نه توده مردم براى حكمران .(70)
    امير المؤ منين عليه السلام در بيان ديگرى ، مفهوم حقيقى حكومت را پاسدارى از حرمت ، حقوق و آزادى هاى مردم مى داند.
    السلطان وزعه الله فى ارضه ؛ (71)
    حاكمان پاسبانان خدايند در زمين او.
    بنابراين ، در انديشه سياسى امام على عليه السلام در مفهوم حكومت هيچ نشانه اى از تسلط، تجبر و خودكامگى نيست و اگر زمامداران خود را مسلط بر مردمان ببينند و احساس ‍ كنند كه بر هر تصميمى و بر هر عملى مجازند، بى گمان به خودكامگى و سلطه گرى كشيده مى شوند؛ بلكه مفهوم حكومت مديريت ، امانتدارى ، خدمتگزارى و مهرورزى و هدايت مسؤ وليت و پاسدارى از حقوق و آزادى هاى مردم مى باشد.







    درآمدى بر سياست و حكومت در نهج البلاغه
    محمدمهدى باباپور گل افشانى
    - ۳ -
    ________________________________________
    6 بيعت 
    يكى از بحث هايى كه ذيل بحث مشروعيت مطرح است ، بيعت است . آيا بيعت موجب مشروعيت حاكم و حكومت است ، به نحوى كه اعطاى ولايت به حاكم شود؟ آيا بيعت وسيله اعتراف به ولايتى است كه از پيش تحقق يافته و در جهت تقويت آمده است ؟ آيا بيعت موجب تحقق و كارآمدى ولايت و حكومت است ؟
    قبل از اين كه اين موضوع را از نهج البلاغه پى بگيريم ، مقدمه اى درباره بيعت ذكر مى كنيم .
    در مفردات راغب آمده است :
    با سلطان بيعت كرد (بايع السلطان )، يعنى در مقابل خدماتى كه سلطان انجام مى دهد، اطاعت و شنوايى از وى را بر عهده گرفت . به اين بيعت و مبايعه گفته مى شود. (123)
    در لسان العرب آمده است :
    البيعه ، دست به هم دادن بر ايجاب و انشاء معامله و نيز دست به هم دادن براى بيعت و اطاعت است . در حديث نيز آمده است : الا تبايعونى على الاسلام كه به معناى قرارداد بستن و معاهده است . گويا هر يك از آنان آنچه را در اختيار دارد، به رفيقش مى فروشد و جان ، اطاعت و دخالت در كار خويش را در اختيارى ديگرى مى گذارد. (124)
    در بيعت ، بيعت كنندگان تعهد مى كنند كه از امير و يا فرمانده اطاعت كنند و از او فرمان ببرند.
    در قرآن كريم هم آمده است :
    يا ايها النبى اذ جاءك المومنات يبايعونك على ان لا يشركن بالله شيئا و لا يسرقن و لا يزنين و لا تقتلن اولادهن و لا ياءتين بهتان يفترنه بين ايديهن و ارجلهن و لا يعصيك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحيم ؛ (125)
    اى پيغمبر! چون زنان مؤ من آيند كه با تو بر ايمان بيعت كنند كه ديگر هرگز شرك به خدا نياورند و سرقت و زناكارى نكنند و اولاد خود را به قتل نرسانند و بر كسى افترا و بهتان ميان دست و پاى خود نبندند و با تو در هيچ امر معروفى (كه به آن ها مى كنى ) مخالفت نكنند، بدين شرايط با آن ها بيعت كن و بر آنان از خدا آمرزش و غفران طلب ، كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است .
    همچنين مى فرمايد:
    لقد رضى الله عن المومنين اذا يبايعونك تحت الشجره فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينه عليهم و اتابهم فتحا قريبا ؛ (126)
    خداوند از مومنانى كه زير درخت (معهود حديبيه ) با تو بيعت كردند، به حقيقت خشنود گشت و از وفا و خلوص قلبى آن ها آگاه بود كه وقار و اطمينان كامل بر آنان نازل فرمود و آنان را به فتحى نزديك پاداش ده .
    نيز مى فرمايد:
    ان الذين يبانعوك انما يبايعون الله يدالله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيوتيه اجرا عظيما ؛ (127)
    اى پيامبر!مومنانى كه با تو (در حديبيه ) بيعت كردند، در حقيقت ، با خدا بيعت كردند. دست خدا بالاى دست آن هاست . پس از آن ، هر كس نقض بيعت كند، در حقيقت ، بر زبان و هلاكت خويش اقدام كرده است و هر كس به عهدى كه با خدا بسته است ، وفا كند، به زودى ، خدا به وى پاداشى بزرگ عطا خواهد كرد.
    اين دو آيه در ارتباط با بيعت حديبيه كه در سال ششم هجرى واقع شده است ، مى باشد. به مناسبت كلمه رضى در آيه شريفه ، اين بيعت در تاريخ به بيعت رضوان شناخته مى شود. در روايت آمده است : از حضرت رسول صلى الله عليه و آله وقتى مى خواست با زنان بيعت كند، فرمود: من با زن ها دست نمى دهم . آن گاه قدحى از آب فراخواند و دست خويش در آب زد و بيرون آورد و فرمود: دست خويش را در اين آب فرو ببريد. (128)
    در كتاب احتجاج مرحوم طبرسى ، در رابطه با داستان غدير خم از امام باقر عليه السلام روايت ذكر شده است كه آن حضرت فرمود:
    و اين چنين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى على عليه السلام بر خلافت به تعداد اصحاب حضرت موسى بيعت گرفت ، ولى آنان بيعت را شكستند... (و خداوند متعال مى فرمايد) او را علم و پرچم مردم قرار ده و عهد و ميثاق و بيعت وى را تجديد كن و آن بيعت و ميثاقى كه با من داشتند و عهدى كه با من بسته بودند در مورد ولايت ولى من و مولاى آنان و مولاى هر زن و مرد مؤ من ، يعنى ولايت على بن ابى طالب را به يادشان آر... و اى محمد صلى الله عليه و آله ! على عليه السلام را علم قرار ده و از آنان بر خلافت وى بيعت بگير... (و در ادامه به نقل از گفتار پيامبر مى فرمايد) اى مردم ! من مسائل را براى شما بيان كرده و مطالب را به شما فهماندم و اين على عليه السلام است كه پس از من مسائل را به شما گوشزد مى كند. آگاه باشيد كه پس از پايان سخن من ، براى بيعت با وى دست به دست من بدهيد و اقرار به ولايت او كنيد. آن گاه بعد از من نيز براى بيعت دست به دست او (على عليه السلام ) بدهيد، بدانيد كه من با خدا بيعت نموده و پيمان بسته ام و على عليه السلام با من بيعت كرده و من از سوى خداوند براى او بيعت مى گيرم و آن كس كه پيمان بشكند عليه خويش پيمان شكسته است . اى مردم ! از خدا بترسيد و با على ، حسن ، حسين و ساير ائمه عليهم السلام بيعت كنيد. اينان كلمه پاك و جاويدان هستند. خداوند آن كه مكر كند را هلاك و آن كه وفادار ماند را رحمت كند.
    در اين هنگام مردم ندا دادند: شنيديم و امر خدا و رسول وى را و با دل ها و زبان ها و دست هايمان اطاعت كرديم . پس براى بيعت با پيامبر خدا و على عليهم السلام هجوم آوردند و به آنان دست دادند و از آن هنگام دست دادن (در اسلام ) سنت و رسم شد و كسانى كه حق خلافت نيز نداشتند، آن را به كار گرفتند. (129)
    با توجه به آيات و روايات فوق ، كاملا روشن است كه بيعت براى تاكيد بر وفادارى و اطاعت از دستورهاى پيامبر صلى الله عليه و آله است و هيچ گونه نقشى در اعطاى نبوت يا ولايت به پيامبر و ائمه معصومين عليهم السلام ندارد، به ويژه در روايت فوق ، كه امام باقر عليه السلام تصريح مى كند كه ولايت و امامت على عليه السلام از جانب خداست و قبول بيعت و پذيرش آن ولايت و امامت خدادادى است و اين بيعت امكان تحقق عملى آن ولايت و امامت را فراهم مى كند.
    آيه الله معرفت در اين باره مى گويد:
    بيعت در آن عهد براى تاكيد بر وفادارى و فراهم ساختن امكانات بوده است و همان گونه كه در امر رسالت دخالتى نداشته ، در امر زعامت پيامبر صلى الله عليه و آله نيز دخالتى نداشته است ، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله از جانب خداوند به هر دو مقام منصوب گرديده بود و تاكيد پيامبر صلى الله عليه و آله بر گرفتن بيعت ، تنها براى تحكيم و تثبيت پايه هاى حكومت خود و فراهم ساختن امكانات بوده است .
    بيعتى را كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز غدير از مسلمانان درباره مقام ولايت براى امير المومنان عليه السلام گرفت بر همين منوال بود. پس از آن كه به طور صريح على عليه السلام را براى خلافت و امامت پس از خود منصوب نمود از مردم پيمان وفادارى گرفت تا امكانات خود را همان گونه كه در اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده اند در اختيار على عليه السلام نيز قرار دهند و در تثبيت پايه هاى حكومت وى بكوشند. (130)
    همچنين آقاى رسول جعفريان مى فرمايد:
    اين كه آيا بيعت به معناى راى دادن بود يا نه ؟ مسلم است كه چنين امرى درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله و يا هر شخص ديگرى كه قدرتش از ناحيه خداوند تامين شده ، مصداق نمى يابد. اگر كسى بيعت را به معناى راى دادن و حق طبيعى فرد معنا كند، لزوما درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله و بيعتى كه در قرآن از آن ياد شده است دچار مشكل خواهد شد. (131)
    بيعت گرچه اصل بسيار مهمى است و تاثيرات مهمى ، به ويژه در مسائل سياسى و اجتماعى دارد، لكن به عنوان ابزار مشروعيت بخشى نيست ؛ بلكه با بيعت ، ولايت انتصابى از جانب خداوند تحقق پيدا مى كند و حاكم مبسوط اليد مى شود و با پشتوانه مردمى كه توسط بيعت حاصل مى كند. قدرت پيدا مى كند، تا شريعت را اجرا كند و با دشمنان بجنگند.
    على عليه السلام در نهج البلاغه با همين نگرش مساله بيعت را طرح مى كند، كه اينك به آن مى پردازيم .
    در نهج البلاغه آمده است :
    و منه : فاقبلتم الى اقبال العوذ المطافيل على اولادها، تقولون : البيعه البيعه ! قبضت كفى فبسطتموها، و ناز عتكم يدى فجاذبتموها .
    اللهم انهما قطعانى و ظلمانى ، ونكثا بيعتى ، و البا الناس على ؛ فاحلل ما عقدا، و لا تحكم لهما ما ابرما، و ارهما الماساءه فيما املا و عملا، و لقد استثبتهما قبل القتال ، و استانيت بهما امام الوقاع ، فغمطا النعمه ، وردا العافيه . (132)
    شما مردم ! براى بيعت كردن به سوى من يورش آورديد، چونان مادران تازه زاييده كه به طرف بچه هاى خود مى شتابند. و پياپى فرياد كشيديد، بيعت ! بيعت ! من دستان خويش فرو بستم ، اما شما به اصرار آن را گشوديد، من از دست دراز كردن ، سرباز زدم ، و شما دستم را كشيديد.
    خدايا! طلحه و زبير پيوند مرا گسستند، بر من ستم كرده و بيعت مرا شكستند و مردم را براى جنگ با من شوراندند، خدايا آن چه را بستند تو بگشا، و آن چه را محكم رشته اند پايدار مفرما، آرزوهايى كه براى آن تلاش مى كنند بر باد ده ، من پيش از جنگ از آنها خواستم تا بازگردند، و تا هنگام آغاز نبرد انتظارشان را مى كشيدم لكن آنها به نعمت پشت پا زدند و بر سينه عافيت دست رد گذاردند.

    باز در نهج البلاغه آمده است :
    اما بعد، فقد علمتما، و ان كتمتا، انى لم ارد الناس حتى ارادونى ، ولم ابايعهم حتى بايعونى ، و انكما ممن ارادنى و بايعنى .
    و ان العامه لم تبايعنى لسلطان غالب ، و لا لعرض حاضر، فان كنتما بايعتمانى طائعين ، فارجعا و توبا الى الله من قريب ؛ و ان كنتما بايعتمانى كارهين ، فقد جعلتما لى عليكما السبيل باظهاركما الطاعه ، و اسراركما المعصيه .
    و لعمرى ماكنتما باحق المهاجرين بالتقيه و الكتمان ، و ان دفعكما هذا الامر من قبل ان تدخلا فيه ، كان اوسع عليكما من خروجكما منه ، بعد اقراركما و قد زعمتما انى قتلت عثمان ، فبينى و بينكما من تخلف عنى و عنكما من اهل المدينه ، ثم يلزم كل امرى بقدر ما احتمل .
    فارجعا ايها الشيخان عن رايكما، فان الان اعظم امركما العار، من قبل ان يتجمع العار و النار، والسلام . (133)
    پس از ياد خدا و درود! شما مى دانيد گرچه پنهان مى داريد. كه من براى حكومت در پى مردم نرفته ، آنان به سوى من آمدند، و من قول بيعت نداده تا آن كه آنان با من بيعت كردند، و شما دو نفر از كسانى بوديد كه مرا خواستيد و بيعت كرديد.
    همانا بيعت عموم مردم با من نه از روى ترس قدرتى مسلط بود، و نه براى به دست آوردن متاع دنيا، اگر شما دو نفر از روى ميل و انتخاب بيعت كرديد تا دير نشده باز گرديد، و در پيشگاه خدا توبه كنيد، و اگر در دل با اكراه بيعت كرديد خود دانيد، زيرا اين شما بوديد كه مرا در حكومت بر خويش راه داديد، اطاعت از من را ظاهر، و نافرمانى را پنهان داشتيد.
    به جان خودم سوگند! شما از ساير مهاجران سزاوارتر به پنهان داشتن عقيده و پنهان كارى نيستيد، اگر در آغاز بيعت كنار مى رفتيد آسان تر بود كه بيعت كنيد و سپس به بهانه سرباز زنيد.
    شما پنداشته ايد كه من كشنده عثمان مى باشم ، بياييد تا مردم مدينه بين من و شما داورى كنند، آنان كه نه به طرفدارى من برخواستند نه شما، سپس هر كدام به اندازه جرمى كه در آن حادثه داشته مسؤ وليت آن را پذيرا باشد.
    اى دو پيرمرد، از آن چه در انديشه داريد باز گرديد، هم اكنون بزرگ ترين مسئله شما عار است ، پيش از آن كه عار و آتش خشم پروردگار دامنگيرتان گردد. با درود
    امام على عليه السلام در نامه اى به معاويه مى نويسد:
    انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه ، فلم يكن للشاهد ان يختار، و لا للغائب ان يرد. و انما الشورى للمهاجرين و الانصار، فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلك لله رضى ، فان خرج عن امرهم خارج بطعن او بدعه زدوه الى ما خرج منه ، فان ابى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المومنين ، وولاه الله ما تولى .
    و لعمرى ، يا معاويه ، لئن نظرت بعقلك دون هواك لتجدنى ابرا الناس من دم عثمان ، و لتعلمن انى كنت فى عزله عنه الا ان تتجنى ؛ فتجن ما بدالك ! والسلام . (134)
    همانا كسانى با من بيعت كرده اند كه با ابابكر و عمر و عثمان ، با همان شرايط بيعت نمودند، پس آن كه در بيعت حضور داشت نمى تواند خليفه اى ديگر برگزيند، و آن كه غايب است نمى تواند بيعت مردم را نپذيرد، و همانا شوراى مسلمين از آن مهاجرين و انصار است ، پس اگر بر امامت كسى گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودى خدا هم در آن است . حال اگر كسى كار آنان را نكوهش كند يا بدعتى پديد آورد، او را به جايگاه بيعت قانونى باز مى گردانند، اگر سرباز زد با او پيكار مى كنند، زيرا كه به راه مسلمانان در نيامده خدا هم او را در گمراهيش وا مى گذارد.
    بجانم سوگند! اى معاويه اگر دور از هواى نفس ، به ديده عقل بنگرى ، خواهى ديد كه من نسبت به خون عثمان پاك ترين افرادم ، و مى دانى كه من از آن دور بوده ام ، جز اينكه از راه خيانت مرا متهم كنى ، و حق آشكارى را بپوشانى ، با درود.
    باز در نهج البلاغه آمده است :
    لانها بيعه واحده لا يثنى فيها النظر، و لا يستانف فيها الخيار. الخارج منها طاعن ، و المروى فيها مداهن . (135)
    همانا بيعت براى امام يك بار بيش نيست ، و تجديد نظر در آن ميسر نخواهد بود، و كسى اختيار از سرگرفتن آن را ندارد، آن كس كه از اين بيعت عمومى سر باز زند، طعنه زن و عيب جو خوانده مى شود، و آن كس كه نسبت به آن دو دل باشد منافق است .
    باز در نهج البلاغه آمده است :
    و بسطتم يدى فكفقتها، و مددتموها فقيضتها، ثم تداككتم على تداك الابل الهيم على حياضها يوم وژدها، حتى انقطعت النعل ، و سقط الرداء و وطى الضعيف ، و بلغ من سرور الناس ببيعتهم اياى ان ابتهج بها الصغير، و هدج اليها الكبير، و تحامل نحوها العليل ، و حسرت اليها الكعاب . (136)
    دست مرا براى بيعت مى گشوديد و من مى بستم ، شما آن را به سوى خود مى كشيديد و من آن را مى گرفتم ، سپس چونان شتران تشنه كه به طرف آبشخور هجوم مى آورند بر من هجوم آورديد، تا آن كه بند كفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد، و افراد ناتوان پايمال گرديدند، آنچنان مردم در بيعت با من خشنود بودند كه خردسالان شادمان و پيران براى بيعت كردن لرزان به راه افتادند، بيماران بر دوش خويشان سوار، و دختران جوان بى نقاب به صحنه آمدند.
    نيز در نهج البلاغه آمده است :
    اولم يبايعنى بعد قتل عثمان ؟ لا حاجه لى فى بيعته ! انها كف يهوديه ، لو بايعنى بكفه لغدر بسبته اما ان له امره كلعقه الكلب انفه ، و هو ابو الاكبش الاربعه ، و ستلقى الامه منه و من ولده يوما احمر! (137)
    مگر پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازى نيست ! دست او دست يهودى است ، اگر با دست خود بيعت كند، در نهان بيعت را مى شكند.
    آگاه باشيد، او حكومت كوتاه مدتى خواهد داشت ، مانند فرصت كوتاه سگى كه با زبان بينى خود را پاك كند.
    او پدر چهار فرمانرواست قوچ هاى چهارگانه و امت اسلام از دست او و پسرانش روز خونينى خواهند داشت . (138)
    باز در نهج البلاغه آمده است :
    لم تكن بيعتكم اياى فلته ، و ليس امرى و امركم واحدا، انى اريدكم لله و انتم تريدوننى لا نفسكم . ايها الناس ، اعينونى على انفسكم ، و ايم الله لا نصفن المظلوم من ظالمه ، و لا قودن الظالم بخزامته ، حتى اورده منهل الحق و ان كان كارها . (139)
    بيعت شما مردم با من بى مطالعه و ناگهانى نبود، و كار من و شما يكسان نيست ، من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خود مى خواهيد.
    اى مردم براى اصلاح خودتان مرا يارى كنيد، بخدا سوگند! كه داد ستمديده را از ظالم ستمگر بستانم ، و مهار ستمگر را بگيرم و به آبشخور حق وارد سازم گرچه تمايل نداشته باشد.
    از مجموع اين گفتار مى توان چنين نتيجه گرفت :
    1) بيعت با على عليه السلام از سوى همه مردم بود. مردم بودند كه براى بيعت سوى على عليه السلام آمدند، نه اين كه حضرت على عليه السلام به سوى آن ها رفته باشد.
    2) بيعت كاملا با رغبت و ميل انجام گرفت .
    3) بيعت كاملا از روى آگاهى و انديشه بود، نه اين كه ناگهانى و بى انديشه صورت گرفته باشد.
    4) بيعت امر لازم الاجرايى است . فلذا كسانى كه نقض بيعت كردند، حضرت على عليه السلام ابتدا آن ها را نصيحت كرد و سپس به خدا شكايت نمود و در نهايت ، با آن ها برخورد نمود.
    5) على عليه السلام در خطبه 34، يكى از حقوق خود بر مردم را وفاى نسبت به بيعت و اطاعت از خود بيان مى كند.
    6) بيعت نقش يك وظيفه و تكليف شرعى در رابطه با فراهم ساختن امكانات لازم براى اولياى امور را ايفا مى كند و مقام ولايت و زعامت سياسى پيامبر و امامان معصوم عليهم السلام از مقام نبوت و امامت آنان نشات گرفته و بر مردم واجب است كه امكانات لازم را براى آن ها فراهم سازند، تا بتوانند با پشتوانه و مقبوليت مردمى مسؤ وليت اجراى عدالت را به بهترين شكل به انجام رسانند، بيعت نفيا و اثباتا در امامت و زعامت نقشى ندارد و تنها در ايجاد توان و قدرت اجرايى نقش دارد.
    بيعت در عصر غيبت نيز همين معنا را دارد، طبق مقبوله عمر بن حنظله : فانى قد جعلته عليكم حاكما؛ همانا ما او را (فقيه را) بر شما حاكم قرار داديم و نيز بنا بر توقيع شريف فانهم حجتى عليكم و انا حجه الله عليهم ؛ همان طور كه ما حجت بر شمائيم ، آن ها (فقهاء) حجت ما بر شما هستند. ولى فقيه منصوب از جانب خداوند تبارك و تعالى و ائمه معصومين عليهم السلام است . با اين فرق كه در معصومين عليهم السلام انتصاب به اشخاص است و در غير معصوم انتصاب به اوصاف ، فلذا مردم به وسيله خبرگان خود، آن فقيهى كه واجد اوصاف و شرايط شايستگى مقام ولايت را باشد، كشف مى كنند و مردم نيز با او بيعت مى كنند.
    مشروعيت ولايت فقيه همان طور كه قبلا گفته شد الهى است و راى و بيعت مردم باعث اعمال آن ولايتى مى شود كه شارع مقدس به او اعطا نموده است . به عبارتى ، اعطاى ولايت از جانب شارع و اعمال آن از ناحيه مردم مى باشد. (140)
    فصل سوم : حكومت و وظايف آن
    1 حكومت و عدالت 
    در ارزش و اعتبار عدالت همين قدر بس كه در قرآن كريم ، برقرارى عدالت به عنوان هدف بعثت همه انبياء معرفى شده است . مقام عدالت آن قدر ارزشمند است كه پيامبران الهى به خاطر آن مبعوث شده اند.
    لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط . (141) ؛
    به تحقيق ما پيامبران خويش ، را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب و ترازو فرود آورديم كه ميان مردم به عدالت قيام كنند.
    با نگاهى اجمالى به نهج البلاغه در مى يابيم كه على عليه السلام درباره حكومت و عدالت نگرش خاصى دارد.
    آن حضرت در اجراى عدالت آن قدر پافشارى نمود كه گفته شده است :
    قتل فى محرابه لشدت عدله .
    على عليه السلام كشته عدالت خويش است .
    در تمام صفحات تاريخ اسلام ، نام على عليه السلام قرين عدل و عدالت است .
    على عليه السلام عدل را رستگارى و كرامت العدل فوز و كرامه ، برترين فضايل العدل افضل السجيه و بالاترين موهبت الهى اسنى المواهب العدل مى داند. (142)
    همچنين مى فرمايد:
    ملاك السياسه العدل ؛ ملاك حكمرانى عدالت است .
    العدل راس الايمان ؛ عدالت راس ايمان است .
    العدل اقوى اساس ؛ عدالت محكم ترين بنيان است .
    العدل حياه الاحكام ؛ احكام و قوانين به وسيله عدالت زنده مى شوند.
    خير السياسات العدل ؛ بهترين روش حكومت عدالت است .
    العدل نظام الامره ؛ انتظام امور نظام سياسى به عدالت است . (143)
    در ديدگاه على عليه السلام حكومتى كه بر اساس عدالت حركت كند، نتايج فراوانى را به دنبال دارد، از جمله :
    1 استقلال و توان : من عدل تمكن .
    2 نافذ شدن حكم : من عدل نفذ حكمه .
    3 ارزشمندى : من عدل عظم قدره .
    4 بى نيازى از اطرافيان : من عدل فى سلطانه استغنى عن اعوانه .
    5 مورد ستايش قرار گرفتن : من كثر عدله حمدت ايامه .
    6 اقتدار دولت و عزت دولت مردان :
    من عدل فى سلطانه و بذل احسانه اعلى الله شانه و اعزا اعوانه .
    7 نگهدارى حكومت : من عمل بالعدل حصن الله ملكه .
    8 اصلاح جامعه :
    الرعيه لا تصلحها الا بالعدل و بالعدل تصلح الرعيه .
    9 استمرار محبت مردم به حكومت : العدل يستديم المحبه .
    10 آبادانى كشور: ما عمرت البلدان بمثل العدل . (144)
    در مقابل عدالت ، ظلم و جور است .
    اگر حكومت بر پايه ظلم و جور باشد موجب فساد جامعه ، اختلاف و شكاف طبقاتى ، دشمنى مردم نسبت به حكومت ، عقب ماندگى و سست شدن پايه هاى حكومت مى شود.
    حال مى توانيم دريابيم كه چرا مساله عدالت براى على عليه السلام آن گونه مهم بود كه حتى حاضر نشد ذره اى از آن عدول كند. دليل اين كه آن حضرت در ابتداء، از قبول بيعت مردم امتناع كرد، اين بود كه مى دانست مردم تحمل عدالت او را ندارند.
    عثمان قسمتى از اموال عمومى مسلمانان را به خويشاوندان و نزديكانش بخشيده بود.
    بعد از آن كه على عليه السلام زمام امور را در دست گرفت ، از آن حضرت خواستند كه عطف به ما سبق نكند و كارى به گذشته نداشته باشد، اما آن حضرت با قاطعيت تمام فرمود:
    والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء كرددته فان فى العدل سعه و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (145) ؛
    سوگند به خدا اگر مالى را كه عثمان بخشيده بيابم به مالك آن باز مى گردانم ؛ اگر چه از آن ها زن ها شوهر داده و كنيزان خريده شده باشند؛ زيرا در عدل گشايش است و كسى كه عدل بر او تنگ مى گردد، ستم بر او تنگ تر مى شود.
    حضرت على عليه السلام در خطبه شقشقيه ، پس از آن كه ماجراهاى غم انگيز سياسى گذشته را شرح مى دهد، يادآورى مى كند كه مردم پس از قتل عثمان ، به سوى او هجوم آوردند و با اصرار از او خواستند زمامدارى را قبول كند و او نخست پيشنهاد مردم را قبول نكرد، چون خلافت براى او ارزشى ندارد، اما چون جامعه به دو طبقه ستمگر و ستمديده كه يكى گرسنه و ديگرى پرخور بود، تقسيم شد، پذيرفت . آن حضرت فرمود:
    لولا حضور الحاضر، و قيام الحجه بوجود الناصر، و ما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظه ظالم ، و لا سغب مظلوم ، لالقيت حبلها على غاربها، و لسقيت اخرها بكاس ‍ اولها، و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عفطه عنز! (146)
    اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران ، حجت را بر من تمام نمى كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران ، و گرسنگى مظلومان ، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته ، رها مى نمودم ، و آخر خلافت را به كاسه اول آن سيراب مى كردم ، آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى گوسفندى بى ارزش تر است .
    همچنين در يكى از خطبه ها فرمود:
    و الذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبله ، و لتغربلن غربله ، و لتساطن سوط القدر، حتى يعود اسفلكم اعلاكم ، و اعلاكم اسفلكم ، و ليسبقن سابقون كانوا قصروا، و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا . (147)
    سوگند بخدايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را به حق مبعوث كرد، سخت آزمايش مى شويد، چون دانه اى كه در غربال ريزند، يا غذايى كه در ديگ گذارند، به هم خواهيد ريخت ، زير و رو خواهيد شد، تا آن كه پايين به بالا، و بالا به پايين رود، آنان كه سابقه اى در اسلام داشتند و تاكنون منزوى بودند، بر سر كار مى آيند، و آنها كه به ناحق ، پيشى گرفتند، عقب زده خواهند شد.
    على عليه السلام در اجراى عدالت ، اصل را بر لياقت و شايستگى مى داند و هرگونه رابطه سالارى و خويشاوند مدارى را مذمت مى كند. بعبارت ديگر در توزيع پست هاى سياسى و اعطاى مقامها، به عدالت توزيع مى كند و يكى از آفت هاى حكومت را اين مى داند كه مسئوليت ها بر اساس صلاحيت ها و شايستگى تقسيم نشود بلكه بر اساس رفاقت بازى يا گروه گرايى باشد.
    چرا كه در اينصورت فساد دامن گير حكومت و جامعه مى گردد و بدبينى حاصل مى گردد. در نامه حضرت على عليه السلام به مالك اشتر آمده است :
    ثم انظر فى امور عمالك فاستعملهم اختبارا، و لا تولهم محاباه و اثره ، فانهما جماع من شعب الجور و الخيانه .
    و توخ منهم اهل التجربه و الحياء من اهل البيوتات الصالحه ، و القدم فى الاسلام المتقدمه ، فانهم اكرم اخلاقا، واصح اعراضا، و اقل فى المطامع اشراقا، و ابلغ فى عواقب الامور نظرا.
    ثم اسبغ عليهم الارزاق ، فان ذلك قوه لهم على استصلاح انفسهم ، وغنى لهم عن تناول ما تحت ايديهم ، و حجه عليهم ان خالفوا امرك او ثلموا امانتك .
    ثم تفقد اعمالهم ، و ابعث العيون من اهل الصدق و الوفاء عليهم ، فان تعاهدك فى السر لامورهم حدوه لهم على استعمال الامانه ، و الرفق بالرعيه . (148)
    سپس در امور كارمندانت بينديش ، و پس از آزمايش به كارشان بگمار، و با ميل شخصى ، و بدون مشورت با ديگران آنان را به كارهاى مختلف وادار نكن ، زيرا نوعى ستمگرى و خيانت است .
    كارگزاران دولتى را از ميان مردمى باتجربه و باحيا، از خاندانهاى پاكيزه و با تقوى ، كه در مسلمانى سابقه درخشانى دارند انتخاب كن ، زيرا اخلاق آنان گرامى تر، و آبرويشان محفوظتر، و طمع ورزيشان كمتر، و آينده نگرى آنان بيشتر است .
    سپس روزى فراوان بر آنان ارزانى دار، كه با گرفتن حقوق كافى در اصلاح خود بيشتر مى كوشند و با بى نيازى ، دست به اموال بيت المال نمى زنند، و اتمام حجتى است بر آنان اگر فرمانت را نپذيرند يا در امانت تو خيانت كنند.
    سپس رفتار كارگزاران را بررسى كن ، و جاسوسانى راستگو، و وفاپيشه بر آنان بگمار، كه مراقبت و بازرسى پنهانى تو از كار آنان ، سبب امانت دارى ، و مهربانى با رعيت خواهد بود.
    حضرت على عليه السلام در نامه فوق شرايطى را براى انتخاب كارگزاران بيان مى كند كه براى حاكمان اسلامى قابل دقت و تامل است :
    1 كارگزاران حكومت بايد بر مبناى آزمايش به كار گماشته شوند، نه از روى بخشش اختصاصى و استبداد در مقدم داشتن بعضى اشخاص بر بعضى ديگر.
    2 كارگزاران بايستى از ميان مردمى انتخاب شوند كه با حياء، متين ، از خاندان هاى صالح و در قلمرو معرفت و عمل اسلامى پيشقدم باشند، چون آنان بيش از همه داراى اخلاق كريم و آبروهاى پاكيزه هستند و كمتر از همه پيرامون طمع مى گردند. و داراى نظرهايى رساتر از ديگران در عواقب امر مى باشند.
    3 بايد كارهاى كارگزاران توسط بازرسان مخفى كه اهل صداقت و وفا هستند، به طور جدى زير نظر گرفته شود؛ زيرا بازرسى پنهانى آنان را وادار به مراعات نمودن امانت و مدارا با مردم مى نمايد.
    حضرت على عليه السلام درباره حكومت و عدالت مى فرمايد:
    و ان افضل قره عين الولاه استقامه العدل فى البلاد و ظهور موده الرعيه ؛ (149)
    بهترين روشنايى چشم زمامداران (آرامش خاطر درونى ) استقرار يافتن عدالت در شهرها و ظهور محبت مردم است .
    به دنبال عدالت قطعا محبت مردم نيز وجود دارد؛ زيرا انسان ها تشنه عدالتند. دوام و بقاى حكومت به عدالت است ، چون :
    الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم ؛
    حكومت با كفر باقى مى ماند، اما با ستم پايدار نمى ماند.
    امام على عليه السلام مى فرمايد:
    و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا، او اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من ان القى الله و رسوله يوم القيامه ظالما لبعض العباد، و غاصبا لشى ء من الحطام ، و كيف اظلم احدا لنفس يسرع الى البلى قفولها، و يطول فى الشرى حلولها؟!
    والله لقد رايت عقيلا و قد املق حتى استماحنى من بركم صاعا، و رايت صبيانه شعث الشعور، غبر الالوان ، من فقرهم ، كانما سودت و جوههم بالعظلم ، و عاودنى موكدا .
    و كرر على القول مرددا، فاصغيت اليه سمعى ، فظن انى ابيعه دينى ، و اتبع قياده مفارقا طريقتى ، فاحميت له حديده ، ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها، فضج ضجيج ذى دنف من المها، و كاد ان يحترض من ميسمها .
    فقلت له : ثكلتك الثواكل ، يا عقيل ! اتئن من حديده احماها انسانها للعبه ، و تجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه ! اتئن من الاذى و لا ائن من لظى ؟! و اعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفه فى و عائها، و معجونه شنئتها، كانما عجنت بريق حيه او قيئها، فقلت : اصله ، ام زكاه ، ام صدقه ؟ فذلك محرم علينا اهل البيت !
    فقال : لا ذاولا ذاك ، ولكنها هليه .
    فقلت : هبلتك الهبول ! اعن دين الله اتيتنى لتخد عنى ؟ امختبط انت ام ذو جنه ، ام تهجر؟
    و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها، على ان اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته . (150)
    سوگند بخدا! اگر بر روى خارهاى سعدان بسر ببرم ، و يا با غل و زنجير به اين سو يا آن سو كشيده شوم ، خوش تر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت ، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم و چيزى از اموال را غصب كرده باشم ، چگونه بر كسى ستم كنم براى نفس خويش ، كه به سوى كهنگى و پوسيده شدن پيش مى رود، و در خاك ، زمان طولانى اقامت مى كند.
    بخدا سوگند، برادرم عقيل را ديدم كه به شدت تهيدست شده و از من درخواست داشت تا يك از من گندمهاى بيت المال را به او ببخشم ، كودكانش را ديدم كه از گرسنگى داراى موهاى ژوليده و رنگشان تيره شده بود گويا با نيل رنگ شده بودند، پى در پى مرا ديدار و درخواست خود را تكرار مى كرد، چون گفته هاى او را گوش فرا دادم پنداشت كه دين خود را به او واگذار مى كنم ، و به دلخواه او رفتار و از راه و رسم عادلانه خود دست برمى دارم . روزى آهنى را در آتش گداخته به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم ، پس چونان بيمار از درد فرياد زد و نزديك بود از حرارت آن بسوزد.
    به او گفتم اى عقيل : گريه كنندگان بر تو بگريند، از حرارت آهنى مى نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته است ؟ اما مرا به آتش دوزخى مى خوانى كه خداى جبارش با خشم خود آن را گداخته است ، تو از حرارت ناچيز مى نالى و من از حرارت آتش الهى ننالم ؟
    و از اين حادثه شگفت آورتر اينكه شب هنگام كسى به ديدار ما آمد (151) و ظرفى سرپوشيده پر از حلوا داشت ، معجونى در آن ظرف بود كه از آن تنفر داشتم ، گويا آن را با آب دهان مار سمى ، يا قى كرده آن مخلوط كردند، به او گفتم : هديه است ؟ يا زكات يا صدقه ؟ كه اين دو بر ما اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله حرام است .
    گفت : نه ، نه زكات است نه صدقه ، بلكه هديه است .
    گفتم : زنان بچه مرده بر تو بگريند، آيا از راه دين وارد شدى كه مرا بفريبى ؟ يا عقلت آشفته شده يا جن زده شدى ؟ يا هذيان مى گويى ؟
    بخدا سوگند! اگر هفت اقليم را با آن چه در زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جواى را از مورچه اى ناروا بگيرم ، چنين نخواهم كرد.
    اگر به نگرش امام على عليه السلام نسبت به عدالت و ظلم توجه شود، جامعه اسلامى با سرعت به سمت توسعه و كمال هدايت مى شود. اكثر نارضايتى مردم در جامعه به خاطر تبعيض و بى عدالتى است .
    در نهج البلاغه آمده است :
    وسئل عليه السلام : ايهما افضل : العدل ، او الجود؟ فقال عليه السلام : العدل يضع الامور مواضعها، و الجود يخرجها من جهتها، و العدل سائس عام ، و الجود عارض خاص ، فالعدل اشرفهما و افضلهما . (152)
    و درود خدا بر او فرمود: از امام پرسيدند عدل يا بخشش ، كدام يك برتر است ، فرمود:
    عدالت هر چيزى را در جاى خود مى نهد. در حالى كه بخشش آن را از جاى خود خارج مى سازد، عدالت تدبير عمومى مردم است ، در حالى كه بخشش گروه خاصى را شامل است ، پس عدالت شريف تر و برتر است .
    وقتى انسان با اين سوال رو به رو مى شود كه آيا عدل برتر است يا جود، در ابتداى امر، به نظر مى رسد كه جود و بخشندگى بالاتر است ؛ زيرا عدالت رعايت حقوق ديگران و تجاوز نكردن به حقوق آن هاست ، اما جود يك نوع فداكارى ، ايثار، از خودگذشتگى و حق مسلم خود را به ديگرى تفويض كردن است . واقعا اگر با معيار فردى و اخلاقى بنگريم ، اين طور قضاوت مى كنيم .
    امام على عليه السلام عكس نظر بالا جواب مى دهد و دو دليل اقامه مى كند:
    1 عدل ، جريان ها را در مجراى طبيعى خود قرار مى دهد، اما جود جريان ها را از مجراى طبيعى خود خارج مى كند، استاد مطهرى در توضيح اين عبارت مى فرمايد:
    مفهوم عدالت اينست كه استحقاق هاى طبيعى و واقعى در نظر گرفته مى شود، و به هر كس مطابق آنچه به حسب كار و استعداد لياقت دارد داده شود. اجتماع حكم ماشينى را پيدا مى كند كه هر جزء آن در جاى خودش قرار گرفته است . و اما جود درست است كه از نظر شخص جود كننده كه مال مشروع خويش را به ديگرى مى بخشد، فوق العاده باارزش ‍ است .
    اما بايد توجه داشت كه يك جريان غير طبيعى است مانند بدنى است كه عضوى از آن بيمار است و ساير اعضاء موقتا براى اينكه آن عضو را نجات دهند فعاليت خويش را متوجه اصلاح وضع او مى كنند.
    از نظر اجتماعى چه بهتر كه اجتماع چنين اعضاى بيمار را نداشته باشد تا توجه اعضاى جامعه به جاى اينكه به طرف اصلاح و كمك به يك عضو خاص معطوف شود به سوى اصلاح عمومى اجتماعى معطوف گردد. (153)
    2 عدالت قانونى است عام كه همه اجتماع را در بر مى گيرد، اما بخشش يك حالت استثنايى است كه شامل افراد خاصى مى شود. اصلى كه مى تواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضى نگهدارد و سلامت به پيكر اجتماع و آرامش به روح اجتماع بدهد، عدالت است .
    فلذا امام على عليه السلام نه تنها در تقسيم بيت المال به عدالت رفتار مى كرد، بلكه در صدقه به مستمندان نيز تبعيض روا نمى داشت .
    اتامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه ! والله لا اطور به ما سمر سمير، و ما ام نجم فى السماء نجما!
    لو كان المال لى لسويت بينهم ، فكيف و انما المال مال الله ! الا و ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف ، و هو يرفع صاحبه فى الدنيا و يضعه فى الاخره ، و يكرمه فى الناس و بهينه عند الله . (154)
    آيا به من دستور مى دهيد براى پيروزى خود، از جور و ستم درباره امت اسلامى كه بر آنها ولايت دارم ، استفاده كنم ؟
    بخدا سوگند! تا عمر دارم ، و شب و روز برقرار است ، و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى كنند، هرگز چنين كارى نخواهم كرد!
    اگر اين اموال از خودم بود بگونه اى مساوى در ميان مردم تقسيم مى كردم تا چه رسد كه جزو اموال خداست ، آگاه باشيد! بخشيدن مال به آنها كه استحقاق ندارند، زياده روى و اسراف است ، ممكن است در دنيا ارزش دهنده آن را بالا برد اما در آخرت پست خواهد كرد، در ميان مردم ممكن است گراميش بدارند اما در پيشگاه خدا خوار و ذليل است .
    حكومت اسلامى از نظر امير المومنين بايد تمام همت خود را در اجراى عدالت به كار بندد. هيچ امرى براى حكومت نبايد از عدالت مهم تر باشد. انقلاب اسلامى ايران هم هدفش ‍ تحقق عدالت اجتماعى و مبارزه با ظلم و ستمى بود كه ساليان سال بر اين كشور سايه انداخته بود. بايد همه مسؤ ولان نظام اسلامى بدانند كه اگر علت محدثه انقلاب ، استقرار و بسط عدالت اجتماعى بود، علت مبقيه انقلاب نيز چنين خواهد بود، چون :
    الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم .








    درآمدى بر سياست و حكومت در نهج البلاغه
    محمدمهدى باباپور گل افشانى
    - ۸ -
    ________________________________________
    7 - حكومت و قضاوت 
    قضاوت يكى از اركان حكومت اسلامى است و منصب قضا يكى از شوون ولايت و امامت است . حاكم اسلامى قضاوت را نصب مى كند. يكى از وظايف مهم حكومت ، قضاوت بين مردم است .
    از رهگذر قضاوت عادلانه امنيت بر جامعه حكمفرما مى گردد. مهم ترين پايه امنيت ملى ، امنيت قضايى است ، يعنى هر انسان مظلوم و ذى حق احساس كند دستگاهى وجود دارد كه حق او را از ظالم و ستمگر مى ستاند و ظالم و ستمگر همواره احساس ناامنى بكند كه اگر با چنين دستگاهى روبه رو شود، سخت مورد تعقيب و كيفر قرار خواهد گرفت ، بقاء و دوام يك حكومت به قوه قضائيه آن است ؛ چون عدالت كه اساس ملك و عامل بقاى حكومت است و ظلم كه عامل نابودى و ويرانى حكومت است ، از اين قوه برمى خيزد. خداوند به انبياء و اولياى الهى دستور مى دهد كه همواره قضاوت به حق و حكم به عدالت بكنيد.
    ان الله يامركم ان تودوا الامانات الى اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل ؛ (300)
    همانا خداوند به شما امر مى كند كه امانت را به صاحبانش برگردانيد و چون حاكم بين مردم شويد، داورى به عدالت كنيد.
    همچنين خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
    و ان حكمت فاحكم بينهم بالقسط ان الله يحب المقسطين ؛ (301)
    (اى رسول ما) اگر حكم كردى ، ميان آن ها به عدالت حكم كن ، كه خدا دوست مى دارد آنان را كه حكم به عدل مى كنند.
    وقتى حضرت داود بين دو نفر قضاوت بى تامل و سريع نمود، خداوند به او فرمود:
    يا داود انا جعلناك خليفه فى الارض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى . (302)
    اى داود! ما تو را در روى زمين مقام خلافت و حكومت داديم ، تا ميان خلق خدا به حق حكم كنى و هرگز هواى نفس را پيروى نكنى .
    اسحاق بن عمار از امام جعفر صادق عليه السلام روايت مى كند كه آن حضرت فرمود:
    يا شريح قد جلست مجلسا لا يجلس الا نبى او وصى نبى او شقى .(303)
    امير المومنين به شريع قاضى گفت اى شريح ! تو در جايگاهى (مسند قضاوت ) نشسته اى كه به جز پيغمبر و يا شخص شقى و فاجر، نمى نشيند.
    اجراى احكام قصاص ، حدود و ديات كه موجب حيات و آرامش جامعه است ، در اختيار حاكم اسلامى است . از امام صادق عليه السلام سوال شد:
    من يقيم الحدود؟ فقال عليه السلام : اقامه الحدود الى من اليه الحكم . (304)
    چه كسى حدود را اقامه مى كند؟ آن حضرت فرمود: اقامه حدود به دست كسى است كه حكم از آن اوست .
    از على عليه السلام نقل شده است كه آن حضرت فرمود:
    الا يصلح الحكم و لا الحدود و لا الجمعه الا بالامام (305) ؛
    حكم كردن و اجراى حدود و اقامه جمعه صحيح نيست ، مگر به وسيله امام .
    چون امر قضاوت بسيار مهم است و نظام كشور اسلامى و حفظ حقوق آنان جز با تشكيلات قضايى امكان پذير نيست ، افرادى كه متصدى اين منصب مى شوند، بايد صلاحيت و اهليت اين كار را داشته باشند. امير المومنين عليه السلام در نامه خويش به مالك اشتر، در مورد شرايط كسانى كه مى خواهد آنان را به قضاوت بگمارد، مى نويسد:
    در جاى ديگر؛ خداوند مى فرمايد:
    يا ايها الذين امنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله ولو على انفسكم اوالو الدين و الا قربين ، ان يكن غنيا او فقيرا فالله اولى بهما، فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا، و ان تلووا او تعرضوا فان الله كان بما تعملون خبيرا . (306)
    اى اهل ايمان ! نگهدار عدالت باشيد و براى خدا گواهى دهيد، هر چند بر ضرر خود يا پدر و مادر و خويشان شما باشد. براى هر كس كه شهادت مى دهيد، چه غنى باشد چه فقير، از هيچ يك طرفدارى نكنيد كه خدا به رعايت حقوق آن ها سزاوارتر است . پس در قضاوت ، پيروى هواى نفس نكنيد، تا مبادا از طريق حق عدول نماييد و اگر زبان را از شهادت به حق و عدالت بگردانيد با نگه داريد همانا خدا به هر چه مى كنيد، آگاه است .
    ثم اختر للحكم بين الناس افضل رعيتك فى نفسك ، ممن لا تضيق به الامور، و لا تمحكه الخصوم ، و لا يتمادى فى الزله ، و لا يحصر من الفى ء الى الحق اذا عرفه ، و لا تشرف نفسه على طمع ، و لا يكنفى بادنى فهم دون اقصاه ؛ و اوقفهم فى الشبهات ، و آخذهم بالحجج ، و اقلهم تبرما بمراجعه الخصم ، و اصبرهم على تكشف الامور، و اصرمهم عند اتضاح الحكم ، ممن لا يزدهيه اطراء، و لا يستميله اغراء، و اولئك قليل .
    ثم اكثر تعاهد قضائه ، و افسح له فى البذل ما يزيل علته ، و تقل معه حاجته الى الناس .
    و اعطه من المنزله لديك ما لا يطمع فيه غيره من خاصتك ، ليامن بذلك اغتيال الرجال له عندك .
    فانظر فى ذلك نظرا بليغا، فان هذا الدين قد كان اسيرا فى ايدى الاشرار، يعمل فيه بالهوى ، و تطلب به الدنيا . (307)
    سپس از ميان مردم ! برترين فرد نزد خود را براى قضاوت انتخاب كن ، كسانى كه مراجعه فراوان ، آنها را به ستوه نياورد، و برخورد مخالفان با يكديگر او را خشمناك نسازد، در اشتباهاتش پافشارى نكند، و بازگشت به حق پس از آگاهى براى او دشوار نباشد، طمع را از دل ريشه كن كند، و در شناخت مطالب با تحقيقى اندك رضايت ندهد و در شبهات از همه بااحتياطتر عمل كند، و در يافتن دليل اصرار او از همه بيشتر باشد، و در مراجعه پياپى شاكيان خسته نشود، در كشف امور از همه شكيباتر، و پس از آشكار شدن حقيقت در فصل خصومت از همه برنده تر باشد، كسى كه ستايش فراوان او را فريب ندهد، و چرب زبانى او را منحرف نسازد و چنين كسانى بسيار اندكند!!
    پس از انتخاب قاضى ، هرچه بيشتر در قضاوتهاى او بينديش ، و آنقدر به او ببخش كه نيازهاى او برطرف گردد و به مردم نيازمند نباشد و از نظر مقام و منزلت آنقدر او را گرامى دار كه نزديكان و توبه نفوذ در او طمع نكنند، تا از توطئه آنان در نزد تو در امان باشد.
    در دستوراتى كه دادم نيك بنگر كه همانا اين دين در دست بدكاران گرفتار آمده بود، كه با نام دين به هواپرستى پرداخته ، و دنياى خود را به دست مى آوردند.

    على عليه السلام در اين جا به مسائل بسيار مهمى اشاره فرموده است . هم درباره ويژگيهاى قاضى و هم رفع نياز معيشتى قاضى ، كه احتياج او سبب حكم به ناحق نگردد، و هم امنيت قاضى در نزد حاكم ، دستگاه قضائى ما بايد به اينگونه مسائل توجه لازم و ويژه اى داشته باشد، زيرا خوشبينى و حسن نظر يك ملت به حكومت به خوشبينى آن ها به دستگاه قضاء و عدالت برمى گردد و بدبينى و سوء ظن مردم به حكومت از بدبينى آن ها به دستگاه قضاء نشات مى گيرد.
    امام على عليه السلام در مورد كسى كه مسئوليت قضاوت را به عهده مى گيرد، ولى صلاحيت آن را ندارد و از اين رهگذر، تبعات و آثار منفى در جامعه به وجود مى آيد در يك خطبه مستقل و مفصل مى فرمايد:
    ان ابغض الخلائق الى الله رجلان : رجل و كله الله الى نفسه ؛ فهو جائر عن قصد السبيل ، مشغوف بكلام بدعه ، و دعاء ضلاله ، فهو فتنه لمن افتتن به ، ضال عن هدى من كان قبله ، مضل لمن اقتدى به فى حياته ، و بعد وفاته ، حمال خطايا غيره ، رهن بخطيئته .
    و رجل قمش جهلا، موضع فى جهال الامه ، عاد فى اغباش الفتنه ، عم بما فى عقد الهدنه ؛ قد سماه اشياه الناس عالما وليس به ، بكر فاستكثر من جمع ؛ ما قل منه خير مما كثر، حتى اذا ارتوى من ماء آجن ، و اكتثر من غير طائل .
    جلس بين الناس قاضيا ضامنا لتلخيص ما التبس على غيره ، فان نزلت به احدى المبهمات هيا لها حشوا رثا من رايه ، ثم قطع به فهو من ليس الشبهات هيا لها فى مثل نسج العنكبوت ، لا يدرى اصاب ام اخطا؛ فان اصاب خاف ان يكون قد اخطا، و ان اخطا رجا ان يكون قد اصاب .
    جاهل خباط جهالات ، عاش ركاب عشوات ، لم يعض على العلم بضرس قاطع ، يذرو الروايات ذرو الريح الهشيم .
    لا ملى - والله - باصدار ما ورد عليه ، و لا اهل لما قرظ به ، لا يحسب العلم فى شى ء مما انكره ، ولا يرى ان من وراء ما بلغ مذهبا لغيره ، و ان اظلم عليه امر اكتتم به لما يعلم من جهل نفسه ، تصرخ من جور قضائه الدماء، و تعج منه المواريث .
    الى الله اشكو من معشر يعيشون جهالا، و يموتون ضلالا، ليس فيهم سلعه ايور من الكتاب اذا تلى حق تلاوته ، و لا سلطه انفق ، بيعا و لا اعلى ثمنا من الكتاب اذا حرف عن مواضعه ، و لا عندهم انكر من المعروف ، و لا اعرف من المنكر! (308)
    دشمن ترين آفريده ها، نزد خدا دو نفرند، مردى كه خدا او را بحال خود گذاشته ، و از راه راست دور افتاده است ، دل او شيفته بدعت ، و مردم را گمراه كرده ، به فتنه انگيزى مى كشاند، و راه رستگارى گذشتگان را گم كرده ، و طرفداران خود و آيندگان را گمراه ساخته است ، بار گناه ديگران را بر دوش كشيده و گرفتار زشتى هاى خود نيز مى باشد.
    و مردى كه مجهولاتى به هم بافته ، و در ميان انسانهاى نادان امت ، جايگاهى پيدا كرده است ، در تاريكى هاى فتنه فرو رفته ، و از مشاهده صلح و صفا كور است ، آدم نماها او را عالم ناميدند كه نيست ، چيزى را بسيار جمع آورى مى كند كه اندك آن به از بسيار است ، تا آن كه از آب گنديده سيراب شود، و دانش و اطلاعات بيهوده فراهم آورد.
    در ميان مردم با نام قاضى به داورى مى نشيند، و حل مشكلات ديگرى را به عهده مى گيرد، پس اگر مشكلى پيش آيد، با حرف هاى پوچ و توخالى ، و راى و نظر دروغين ، آماده رفع آن مى شود.
    سپس اظهارات پوچ خود را باور مى كند، عنكبوتى را مى ماند كه در شبهات و بافته هاى تار خود چسبيده ، نمى داند كه درست حكم كرده با بر خطاست ؟ اگر بر صواب باشد مى ترسد كه خطا كرده و اگر بر خطاست اميد دارد كه راى او درست باشد.
    نادانى است كه راه جهالت مى پويد، كورى است كه در تاريكى گمشده خود را مى جويد، از روى علم و يقين سخن نمى گويد، روايات را بدون آگاهى نقل مى كند، چون تندبادى كه گياهان خشك را بر باد دهد، روايات را زير و رو مى كند كه بى حاصل است .
    به خدا سوگند نه راه صدور حكم مشكلات را مى داند و نه براى منصب قضاوت اهليت دارد، آن چه را كه نپذيرد علم به حساب نمى آورد، و جز راه و رسم خويش مذهبى را حق نمى داند، اگر حكمى را نداند آن را مى پوشاند تا نادانى او آشكار نشود، خون بى گناهان از حكم ظالمانه او در جوشش ، و فرياد ميراث بر باد رفتگان بلند است .
    به خدا شكايت مى كنم از مردمى كه در جهالت زندگى مى كنند، و با گمراهى مى ميرند، در ميان آنها، كالايى خوارتر از قرآن نيست ، اگر آن را آنگونه كه بايد بخوانند و متاعى سودآورتر، گرانبهاتر از قرآن نيست اگر آن را تحريف كنند و در نزد آنان ، چيزى زشت تر از معروف و نيكوتر از منكر نيست .

    البته روشن است كه هشدارهاى تكان دهنده آن حضرت مربوط به زمان حكومت اسلامى و متصديان قضاوت در آن حكومت بود، نه قضاوت جور در حكومت هاى طاغوتى و ظلم . پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
    ادروا الحدود عن المسلمين ما استطعتم ، فان كان له مخرج فخلوا سبيله ، فان الامام ان يخطى فى العفو خير من ان يخطى ء فى العقوبه ؛ (309)
    تا مى توانيد مجازات ها و حدها را از مسلمانان دور كنيد، و اگر راهى براى خلاصى او هست ، او را رها كنيد؛ چون امام اگر در عفو و گذشت خطا كند، بهتر از اين است كه در مجازات اشتباه كند.
    انسجام نظام و سلامت حكومت و جامعه ، در گرو سالم بودن تشكيلات قضايى و نيرومند بودن آن است ، و اين حاصل نمى گردد مگر با استقلال قاضى و برخوردار بودن او از توان و قدرت علمى ، سياسى و اقتصادى كامل ، تا كسى در جذب او چشم طمع نبندد و تهديد و اجبار و التفات و محبت در وى كارگر نيفتد اين مطلب در نامه حضرت على عليه السلام به مالك اشتر كه قبلا ذكر شده ، آمده است .
    پس لازم است قاضى همواره در فكر و اراده مستقل و در موضع و تصميم گيريهايش قوى و قاطع باشد و تحت تاثير هيچ يك از قدرت هاى سياسى و اقتصادى و غوغاسالارى ها و جنجال ها و هوچى گرى ها قرار نگيرد، به همين جهت ، قوه قضائيه را به عنوان يك قوه مستقل به شمار آورده اند، كه تحت تاثير هيچ قوايى نباشند و بتواند سيطره خدا را بر همه مراتب قوه اجرائيه گسترش دهد.
    و همه وزيران و استانداران و كارگزاران از آن حساب ببرند و چنانچه در تاريخ آمده شخص امير المومنين عليه السلام نيز در زمان خلافت خويش با اينكه امام و حاكم جامعه اسلامى بود با طرف يهودى خود در جلسه قضاوت شريح ، شركت فرموده و اين خود درس بزرگى است و بيانگر اين نكته است كه اگر قوه قضائيه از چنين قدرت و استقلالى برخوردار نباشد قدرتهاى سياسى و اقتصادى جامعه بر قاضى و تشكيلات قضايى سيطره مى يابند. داستان شركت على عليه السلام در جلسه قضاوت با طرف يهودى بسيار جالب و شنيدنى است ، در بحار الانوار اين چنين ذكر شده است :
    امام على عليه السلام در ماجراى قضائى ، همراه فردى يهودى نزد شريح حاضر شد آن حضرت فرمود: اين زره زره من است و آن را نه فروخته ام و نه به كسى هديه كرده ام
    يهودى گفت : زره از آن من است و در دست من است .
    شريح از امام عليه السلام بينه خواست ، حضرت فرمود: قنبر و حسين عليه السلام شهادت مى دهند كه اين زره مال من است .
    شريح گفت : شهادت فرزند براى پدرش پذيرفته نيست ، شهادت بنده نيز براى مولايش مورد قبول نيست ، اين ها هر دو طرف تو را مى گيرند.
    امير المومنين عليه السلام فرمود:
    واى به حال تو اى شريح ، از چند جهت خطا كردى ، اما يك جهت اين كه ، من امام و پيشواى تو هستم و تو با اطاعت من ، متدين به دين الهى هستى ، و مى دانى كه من سخن باطل و بيهوده نمى گويم ، ولى تو سخن مرا بيهوده و ادعاى مرا باطل مى پندارى ! آن گاه از من بينه خواستى ، يك بنده و يكى از سروران جوانان بهشت ، طبق نظر من گواهى دادند، ولى شهادت آن دو را نپذيرفتى ، آن گاه ادعا مى كنى كه اينان در اين قضيه به نفع خود شهادت مى دهند! آن گاه فرمود: من عقوبت تو را جز اين نمى بينم كه سه روز را در ميان يهوديان به قضاوت يگذرانى . او را بيرون ببريد.
    شريح را به قبا بردند و سه روز در بين يهوديان ماند، آن گاه بازگشت . فرد يهودى چون اين ماجرا را شنيد، گفت :
    اين امير المومنين است كه به نزد قاضى آمده و قاضى نيز عليه وى حكم كرده است . سپس مسلمان شد، آن گاه گفت : بلى . اين زره ، زره شماست در جنگ صفين از شتر خاكسترى رنگ شما به زمين افتاد و من آن را برداشتم . (310)
    امام على عليه السلام به عنوان حاكم ، توصيه ها و سفارش هايى را به شريح قاضى مى كند كه امروز براى قضاوت حكومت اسلامى و شيعيان آن حضرت درس آموزنده اى است .
    آن حضرت به شريح فرمود:
    انظر الى اهل المعك و المطل و دفع حقوق الناس من اهل المقدره و اليسار ممن يدلى باموال الناس الى الحكام ، فخذ للناس بحقوقهم منهم و بع فيها العقار و الديار. فانى سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول : مطل المسلم الموسر ظلم للمسلم . و من لم يكن له عقار، ولا دار، و لا مال ، فلا سبيل عليه ، اعلم انه لا يحمل الناس على الحق الا من ورعهم عن الباطل ، ثم واس بين المسلمين بوجهك و مطقك و مجلسك حتى لا يطمع قريبك فى حيفك و لا يياس عدوك من عدلك ، و رد اليمين على المدعى مع بينه ، فان ذلك اجلى للعمى و اثبت فى القضاء و اعلم ان المسلمين عدول بعضهم على بعض الا مجلود فى حد لم يتب منه او معروف بشهاده زور او ضنين . و اياك و التضجر و التاذى فى مجلس ‍ القضاء، الذى اوجب الله منه الاجر و يحسن فيه الذخر لمن قضى بالحق ، و اعلم ان الصلح جائز بين المسلمين الا صلحا حرم حلالا او احل حراما، و اجعل لمن ادعى شهودا غيبا امدا بينهما بينهم فان احضرهم اخذت له بحقه و ان لم يحضرهم او جبت عليه القضيه . و اياك ان تنفذ قضيه فى قصاص او حد من حدود الله او حق من حقوق المسلمين حتى تعرض ذلك على ان شاء الله و لا تقعد فى مجلس القضاء حتى تعلم . (311)
    (اى شريح ) در كار افراد بدحساب و آنان كه براى پرداخت ديون خود مردم را دور سر مى گردانند، قضاوت كن و از كسانى كه قدرتمند و توان پرداخت حقوق مردم را دارند و براى جلب نظر فرمانروايان به آنان رشوه مى دهند، حقوق مردم را باز پس گير و براى وصول آن ، املاك و مستغلات و خانه هاى آنان را به فروش برسان ، كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: به تاخير انداختن ديون و حقوق مردم از سوى كسى كه توان پرداخت آن را دارد، ستم به مسلمان ديگرى است و اما كسى كه املاك و خانه و هيچ گونه اموالى ندارد، راهى بر او نيست (نمى توان او را تحت فشار قرار داد) و بدان كه هرگز مردم را به حق وا نمى دارد، جز آنچه مردم را از باطل باز مى دارد بنابراين قضاوت يكى از وظايف حكومت اسلامى است و منصب قضاوت يكى از شوون ولايت و حكومت است . حاكم اسلامى قضات را نصب مى كند و قضات پايه هاى حاكميت اسلام و حاكم اسلامى را تثبيت مى كنند و قضاوت به عدالت از وظايف حكومت اسلامى و همچنين سبب دوام و بقاء حكومت اسلامى خواهد بود.
    ضميمه : نامه 53 نهج البلاغه
    از آنجايى كه نامه على عليه السلام به مالك اشتر شامل دستور العمل هاى مهمى در قلمرو سياست و حكومت مى باشد و از طرفى ، يكى از مهم ترين مرجع نوشتار ما نيز مى باشد، متن نامه و ترجمه آن را ذكر مى نمائيم .
    نامه 53 
    كتبه للاشتر النخعى ، لما ولاه على مصر و اعمالها حين اضطرب امر اميرها محمد بن ابى بكر، و هو اطول عهد كتبه و اجمعه للمحاسن .
    بسم الله الرحمن الرحيم
    هذا ما امر به عبد الله على امير المومنين ، مالك بن الحارث الاشتر فى عهده اليه ، حين ولاه مصر: جبايه خراجها، و جهاد عدوها و استصلاح اهلها، و عماره بلادها .
    ترجمه نامه 53 سياسى ، اخلاقى ، اقتصادى ، نظامى ، عبادى
    (نامه به مالك اشتر، هنگامى كه او را به فرماندارى مصر برگزيد آن هنگام كه اوضاع محمد بن ابى بكر متزلزل شد و از طولانى ترين نامه هاست كه زيبايى هاى تمام نامه ها را دارد).
    بنام خداوند، بخشنده و مهربان ، اين فرمان بنده خدا على امير مومنان ، به مالك اشتر پسر حارث است ، در عهدى كه با او دارد، هنگامى كه او را به فرماندارى مصر برمى گزيند تا خراج آن ديار را جمع آورد و با دشمنانش نبرد كند، كار مردم را اصلاح و شهرهاى مصر را آباد سازد.
    1 O ضروره بناء الذات 
    امره بتقوى الله ، و ايثار طاعته ، و اتباع ما امر به فى كتابه : من فرائضه و سننه ، التى لا يسعد احد الا باتباعها، و لا يشقى الا مع جحودها و اضاعتها، و ان ينصر الله سبحانه بقلبه و يده و لسانه ؛ فانه جل اسمه ، قد تكفل بنصر من نصره ، و اعزاز من اعزه .
    و امره ان يكسر نفسه من الشهوات ، و يزعها عند الجمحات ، فان النفس اماره بالسوء، الا ما رحم الله .
    ثم اعلم يا مالك ، انى قد وجهتك الى بلاد قد جرت عليها دول قبلك من عدل و جور، و ان الناس ينظرون من امورك فى مثل ما كنت تنظر فيه من امور الولاه قبلك ، و يقولون فيك ما كنت تقول فيهم ، و انما يستدل على الصالحين بما يجرى الله لهم على السن عباده .
    فليكن احب الذخائر اليك ذخيره العمل الصالح ، فاملك هواك ، و شح بنفسك عما لا يحل لك ، فان الشح بالنفس الانصاف منها فيما احبت او كرهت .
    1 O ضرورت خودسازى 
    او را به ترس از خدا فرمان مى دهد و اينكه اطاعت خدا را بر ديگر كارها مقدم دارد و آن چه در كتاب خدا آمده ، از واجبات و سنتها را پيروى كند.
    دستوراتى كه جز با پيروى آن رستگار نخواهد شد و جز با نشناختن و ضايع كردن آن جنايتكار نخواهد گرديد.
    به او فرمان مى دهد كه خدا را با دل و دست و زبان يارى كند، زيرا خداوند پيروزى كسى را تضمين كند كه او را يارى دهد و بزرگ دارد آن كس را كه او را بزرگ شمارد.
    و به او فرمان مى دهد تا نفس خود را از پيروى آرزوها باز دارد، و به هنگام سركشى رامش نمايد، كه
    همانا نفس همواره به بدى واميدارد جز آن كه خدا رحمت آورده . (312)
    پس اى مالك بدان ! من تو را به سوى شهرهايى فرستادم كه پيش از تو دولتهاى عادل يا ستمگرى بر آن حكم راندند و مردم در كارهاى تو چنان مى نگرند كه تو در كارهاى حاكمان پيش از خود مى نگرى و درباره تو آن مى گويند كه تو نسبت به زمامداران گذشته مى گويى و همانا نيكوكاران را به نام نيكى توان شناخت كه خدا از آنان بر زبان بندگانش جارى ساخت .
    پس نيكوترين اندوخته تو بايد اعمال صالح و درست باشد هواى نفس را در اختيار گير، و از آن چه حلال نيست ، خويشتن دارى كن ، زيرا بخل ورزيدن به نفس خويش ، آن است كه در آن چه دوست دارد، يا براى او ناخوشايند است ، راه انصاف پيمايى .
    2 O اخلاق القياده 
    و اشعر قلبك الرحمه للرعيه ، و المحبه لهم و اللطف بهم ، و لا تكونن عليهم سبعا ضاربا تغتنم اكلهم فانهم صنفان : اما اخ لك فى الدين ، او نظير لك فى الخلق ، يفرط منهم الزلل ، و تعرض لهم العلل ، و يوتى على ايديهم فى العمد و الخطا، فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذى تحب و ترضى ان يعطيك الله من عفوه و صفحه .
    فانك فوقهم ووالى الامر فوقك و الله فوق من ولاك ! و قد استكفاف امرهم و ابتلاك بهم . و لا تنصين نفسك لحرب الله فانه لا يدلك بنقمته ، و لا غنى بك عن عفوه و رحمته ، و لا تندمن على عفو، و لا تبجحن بعقوبه ، و لا تسرعن الى بادره وجدت منها مندوحه ، و لا تقولن : انى مومر امر فاطاع ، فان ذلك ادغال فى القلب ، و منهكه للدين ، و تقرب من الغير .
    و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهه او مخيله ، فانظر الى عظم ملك الله فوقك ، و قدرته منك على ما لا تقدر عليه من نفسك ، فان ذلك يطامن اليك من طماحك ، و يكف عنك من غربك ، و يفى ء اليك بما غرب عنك من عقلك !
    2 O اخلاق رهبرى (روش برخورد با مردم ) 
    مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار ده و با همه دوست و مهربان باش ، مبادا هرگز چونان حيوان شكارى باشى كه خوردن آنان را غنيمت دانى ، زيرا مردم دو دسته اند، دسته اى برادر دينى تو، و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مى باشند، اگر گناهى از آنان سر مى زند، با علتهايى بر آنان عارض مى شود، يا خواسته و ناخواسته ، اشتباهى مرتكب مى گردند، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گير، آن گونه كه دوست دارى خدا تو را ببخشايد و بر تو آسان گيرد.
    همانا تو از آنان برتر، و امام تو از تو برتر و خدا بر آن كس كه تو را فرماندارى مصر داد والاتر است كه انجام امور مردم مصر را به تو واگذارده و آنان را وسيله آزمودن تو قرار داده است ، هرگز با خدا مستيز، كه تو را از كيفر او نجاتى نيست ، و از بخشش و رحمت او بى نياز نخواهى بود، بر بخشش ديگران ، پشيمان مباش ، و از كيفر كردن شادى مكن ، و از خشمى كه توانى از آن رها گردى شتاب نداشته باش ، به مردم نگو به من فرمان دادند و من نيز فرمان مى دهم بايد اطاعت شود كه اين گونه خود بزرگ بينى دل را فاسد، و دين را پژمرده و موجب زوال نعمتهاست .
    و اگر با مقام و قدرتى كه دارى ، دچار تكبر يا خود بزرگ بينى شدى به بزرگى حكومت پروردگار كه برتر از تو است بنگر، كه تو را از آن سركشى نجات مى دهد، و تند روى تو را فرو مى نشاند، و عقل و انديشه ات را به جايگاه اصلى باز مى گرداند.
    3 O التجنب من الغرور و الانانيه 
    اياك و مساماه الله فى عظمته ، و التشبه به فى عظمته ، و التشبه به فى جبروته ، فان الله يذل كل جبار، و يهين كل مختال .
    انصف الله و انصف الناس من نفسك ، و من خاصه اهلك ، و من لك فيه هوى من رعيتك ، فانك الا تفعل تظلم ! و من ظلم عباد الله كان الله خصمه دون عباده ، و من خاصمه الله ادحض حجته ، و كان الله حربا حيت يزع او يتوب و ليس شى ء ادعى الى تغيير نعمه الله و تعجيل نقمته من اقامه على ظلم ، فان الله سميع دعوه المضطهدين ، و هو للظالمين بالمرصاد .
    3 O پرهيز از غرور و خودپسندى 
    بپرهيز كه در بزرگى خود را همانند خداوند پندارى ، و در شكوه خداوندى همانند او دانى ، زيرا خداوند هر سركشى را خوار مى سازد، و هر خودپسندى را بى ارزش مى كند.
    با خدا و مردم و با خويشاوندان نزديك و با افرادى از رعيت خود كه آنان را دوست دارى ، انصاف را رعايت كن ، كه اگر چنين نكنى ستم روا داشتى ، و كسى كه به بندگان خدا ستم روا دارد خدا به جاى بندگانش دشمن او خواهد بود، و آن را كه خدا دشمن شود، دليل او را نپذيرد، كه با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه كه باز گردد، تا توبه كند، و چيزى چون ستمكارى نعمت خدا را دگرگون نمى كند، و كيفر او را نزديك نمى سازد، كه خدا دعاى ستمديدگان را مى شنود و در كمين ستمكاران است .
    4 O كيفيه جلب رضا العامه او رضا الخاصه 
    وليكن احب الامور اليك او سطها فى الحق ، و اعمها فى العدل ، و اجمعها لرضى الرعيه ، فان سخط العامه يجحف برضى الخاصه ، و ان سخط الخاصه يغتفر مع رضى العامه .
    و ليس احد من الرعيه اثقل على الوالى موونه فى الرخاء، و اقل معونه له فى البلاء، و اكره للانصاف ، و اسال بالالحاف ، و اقل شكرا عند الاعطاء، و ابطا عذرا عند المنع ، و اضعف صبرا عند ملمات الدهر من اهل الخاصه .
    و انما عماد الدين ، و جماع المسلمين ، و العده للاعداء، العامه من الامه ؛ فليكن صغوك لهم ، و ميلك معهم .







     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
    اخبار جهان اسلام
     
     
     
    یهودیان تونس مهاجرت به فلسطین اشغالی را نپذیرفتند

      در واکنش به سخنان اخیر یکی از نمایندگان پارلمان رژیم صهیونیستی که از یهودیان تونس خواسته بود، پس از پیروزی اسلام‌گرایان در این ...

     1390-11-15
    هفدهمین المپیاد بین المللی قرآن و حدیث با موضوع بیداری اسلامی 16 بهمن برگزار می‏شود

      مرحله نهایی هفدهمین المپیاد بین المللی قرآن و حدیث با موضوع بیداری اسلامی و اخلاق و معنویت از تاریخ 16 بهمن لغایت 20 بهمن 1390 برگزار ...

     1390-11-15
    ویژه نامه ربیع الاول

      ویژه نامه ربیع الاول < آرشیو ویژه نامه ها < صفحه اصلي       ویژه نامه ربیع الاول اول ربیع ...

     1390-11-14
    اوصاف منافقين عصر حاضر از زبان استاد انصاريان

      استاد اخلاق حوزه علميه قم گفت: امروز دلار و دولت آمريكا به‌جاي بت‌هاي مكه و بت‌هاي قديم آفريقا و اروپا نشسته و ملت‌ها را در ...

     1390-11-14
    علت شکست های رژیم صهیونیستی در جنگ‏ها فاش شد

      روزنامه مذهبی اسرائیلی علت شکست های رژیم صهیونیستی در جنگ‏ را وجود نظامیان "فاسق" و لاابالی و "زنان بدکاره" در ارتش عنوان ...

     1390-11-14
    در سالروز آغاز امامت امام زمان (عج)؛ حوادث سامراء در هشتم و نهم ربیع‏الاول سال 260 هجری قمری

      نهم ربیع الاول، نه تنها نخستین روز امامت امام عصر علیه السلام است، بلكه آغاز دوره‏ای حیاتی و مهم در تاریخ شیعه نیز به شمار می آید. ...

     1390-11-13
    در سالروز شهادت ابوالحجة(ع) ؛ بارقه نور؛ نگاهی به نقش امام حسن عسگری(ع) در هدایت مردم

      به قلم: حجت الاسلام عباس جعفری   امام یازدهم(ع) بنابر وظیفه الهی و منصب امامت و هدایت راستین امّت به سوی برنامه های تعالی بخش ...

     1390-11-12
    به مناسبت دهه فجر؛ مستند یاران انقلاب از رادیو معارف پخش می‌شود

      قم نیوز: مدیر گروه خبر و برنامه‌های سیاسی رادیو معارف از پخش برنامه مستند یاران انقلاب به مناسبت دهه فجر به منظور معرفی برخی از ...

     1390-11-11
     
     
     
     
     
     
    پربازدیدترین مطالب
     
     
     
    العصر الجاهلي عند بحثنا حول جزيرة العرب اطلقنا على مرحلة ما قبل ظهور الإسلام تسمية العصر الجاهلي، واطلقنا على سكّان تلك البلاد تسمية عرب الجاهلية. ونود ان نشير هنا الى وجود شواهد دالة على ان هذا الاصطلاح ـ أي اصطلاح الجاهلية ـ قد ظهر بين المسلمين بعد ظهور الإسلام، حيث استلهموه من القرآن الكريم، واطلقوه على عصر ما قبل الإسلام وتبلور له مفهوم خاص حوله وذهب بعض المؤرخين المعاصرين الى القول بأنَّ هذه التسمية تُطلق على حقبة تناهز مائة وخمسين الى مائتي سنة قبل بعثة النبي محمد’ . ومع ان كلمة الجاهلية مشتقّة من الجهل، الا ان الجهل هنا لا يقع في النقطة المقابلة للعلم، وانما يقع في النقطة المقابلة للعقل والمنطق . وصحيح ان مجتمع جزيرة العرب كان مجتمعاً امياً يفتقر الى العلم ـ كما ذكرنا ـ بيد ان الثقافة الإسلامية اذا كانت قد اطلقت كلمة جاهل على ذلك المجتمع، وعبارة العصر الجاهلي على ذلك العصر، فذلك لا يُعزى الى افتقارهم للعلم فحسب، وانّما يُعزى الى رؤيتهم المغلوطة والبعيدة عن العقل والمنطق، وممارستهم لعادات وتقاليد خرافية والاتصاف องค์ประกอบของศาสนา ศาสนาในฐานะปรากฎการณ์ทางจิตและทางสังคม เป็นบ่อเกิดของคุณค่าและวัฒนธรรมและมีความสัมพันธ์กับชีวิตของมนุษย์อย่างแน่นแฟ้น ซึ่งมีความลึกซึ้งและมีองค์ประกอบมากมายหลายอย่าง แต่ที่ถือว่าสำคัญที่สุดมี 5 ประการคือ ข้อห้ามสำหรับมุสลิม สิ่งที่กล่าวมาทั้งหมดเป็นเพียงประเด็นหัวข้อที่หลักการอิสลามได้สอนไว้ ซึ่งแต่ละหัวข้อมีรายละเอียดปลีกย่อยอีกมากมาย จะขอนำเสนอรายละเอียดเหล่านั้นในโอกาสต่อไปตามความเหมาะสม ดังที่กล่าวไปแล้วว่าหลักการปฏิบัติตามคำสอนของศาสนาอิสลามแบ่งออกเป็นหมวดหมู่กล่าวคือ สิ่งจำเป็นต้องปฏิบัติ หากละเว้นถือว่ามีความผิดตามศาสนบัญญัติ สิ่งที่จำเป็นต้องละเว้น ถ้าหากฝ่าฝืนถือว่ามีความผิด ต้องถูกลงโทษ สิ่งที่สมควรปฏิบัติ หรือสนับสนุนให้ปฏิบัติซึ่งมีกุศลบุญมากมาย แต่ถ้าไม่ปฏิบัติจะไม่ถูกลงโทษ สิ่งที่ไม่สมควรปฏิบัติและไม่สนับสนุนให้ปฏิบัติ แต่ถ้าหากปฏิบัติจะไม่ถูกลงโทษ และสิ่งปฏิบัติหรือไม่ปฏิบัติมีผลเท่าเทียมกัน أسئلة و أجوبة - 11 سؤال 1001 :   من هو أوّل فرد قال بالتختم باليسار ؟جواب :   معاوية ؛ ورد ذلك في الغدير ج10/310 .(253)سؤال 1002 :   من هو الذي أقام أوّل حفلٍ بمناسبة عيد الغدير ؟جواب :   النبيّ الأكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ؛ ورد ذلك في الغدير ج1/269 .سؤال 1003 :   ...อารยธรรมอิสลาม อารยธรรมอิสลามได้ตกเป็นหนี้แห่งความเพียรพยายามอย่างไม่ลดละของ ประชาชาติมุสลิม ภายใต้เงื่อนไขเชื้อชาติที่หลากหลาย พวกเขาได้รับการหล่อหลอม ภายใต้หลักศรัทธาและความเชื่อต่อสายธารอันบริสุทธิ์จนสามารถทุ่มเทรับใช้อิสลาม ให้ก้าวไปสู่วิถีทางอันรุ่งเรืองและเป็นไปตามเจตนารมณ์อันสูงส่งของอิสลามได้อย่างมี ประสิทธิภาพ ซึ่งผลก็คือการที่พวกเขาได้วางรากฐานแห่งอารยธรรมอันมั่นคงตราบจนกระทั่ง ถึงปัจจุบันที่ประชาคมโลกต่างตกเป็นหนี้บุญคุณอารยธรรมอันรุ่งเรืองนี้Tudo sobre Irã Embora a população iraniana seja predominantemente composta de Arianos, como o nome "Irã" de fato revela, ela também é formada por vários grupos étnicos que, desde épocas remotas, apareceram e se fixaram na terra. A mais ou menos 15.000 anos atrás, quando o nível mar no interior do país começou a baixar, as terras mais altas do planalto já estavam habitadas. O povo desta região costumava viver da caça, porém, as mulheres começavam a cultivar a terra e, consequentemente, passavam a adquirir certo conhecimento de agricultura. A mais antiga das comunidades cujos traços foram descobertos e que absolutamente estão entre os povos mais antigos do mundo foi estabelecida em Sialk, próxima a cidade de Kashan. Nesta região, o comércio e a agricultura desenvolveram-se ao mesmo tempo e, por volta do 4° milênio antes de Cristo, Egito e Europa já costumavam importar trigo e cevada do planalto iraniano. • Membiarkan diri dalam Keadaan Junub Sampai Azan Subuh Jika orang junub sampai azan Subuh belum mandi atau jika tugasnya itu tayamum lalu dia belum juga bertayamum, maka pada beberapa keadaan puasanya batal: 1. Jika sampai azan Subuh sengaja tidak mandi atau jika tugasnya itu tayamum ternyata belum bertayamum: a. Pada puasa Ramadhan dan puasa qodho, puasanya batal. b. Pada selain puasa Ramadhan dan puasa qodho, pua-sanya tidak batal. 2. Jika lupa tidak mandi atau tidak bertayamum dan ingat setelah sehari atau beberapa hari: a. Pada puasa Ramadhan, puasanya pada hari-hari itu harus di-qodho. b. Pada puasa qodho Ramadhan, berdasarkan ihtiyath wajib, puasanya pada hari-hari itu harus di-qodho.* c. Pada selain puasa Ramadhan dan qodho-nya seperti puasa nazar atau puasa kaffarah, puasanya sah. 3. Jika pelaku puasa dalam kondisi tidur junub, dia tidak wajib langsung mandi dan puasanya sah. 4. Jika orang junub pada malam bulan Ramadhan tahu bahwa dia tidak bisa bangun sebelum Subuh untuk mandi, maka dia tidak boleh tidur, dan jika dia tidur dan tidak bisa bangun, maka puasanya batal. ประโยชน์ของการมีศาสนา ความสุขที่แท้จริงของมนุษย์ทั้งโลกนี้และโลกหน้า ขึ้นอยู่กับความศรัทธาที่ถูกต้องมั่นคง และการปฏิบัติตามกฎเกณฑ์ต่าง ๆ ที่อิสลามได้กำหนดไว้ พร้อมทั้งนำเอาหลักการเหล่านั้นมาประยุกต์ใช้ในชีวิตประจำวันทั้งที่เป็นหน้าที่ส่วนตัวและสังคม ด้วยเหตุนี้ มนุษย์จึงไม่สามารถปฏิเสธความจำเป็นของการมีศาสนาได้نتائج غزوة تبوك رغم ان هذه الغزوة التي كانت حافلة بالعسر والمشقّة لم يقع فيها قتال ولكن تمخّضت عنها تأثيرات ونتائج مهمة، نعرض قسماً منها في ما يلي: 1ـ عقد رسول الله في سفره هذا معاهدات صلح مع قبائل وامراء المنطقة الحدودية الواقعة بين الحجاز والشام، وضمن بذلك استتباب الأمن في هذه المنطقة، واطمأنَّ الى انهم لن يتعاونوا مع قيصر الروم. 2ـ تكوّن لدى قادة الجيش الإسلامي من خلال هذا العمل العسكري تصوّر تام عن طبيعة تلك المنطقة وتضاريسها ومشاكلها، وتعلّموا طريقة اعداد الجيوش في مواجهة القوى الكبرى يومذاك؛ ولعل هذا السبب الذي جعل اول بلد يفتحه المسلمون بعد وفاة الرسول’ هو الشام. 3ـ في ضوء هذا النفير العام تميز المؤمنون من المنافقين، وحصل نوع من الفرز Влияние СМИ на Африку Средства массовой информации являются важнейшими факторами знакомства африканцев с Западом и заимствования ими западных образцов. Ведь в самой Африке вследствие экономических затруднений не организован сбор и передача информации. А потому Африка превратилась в простого потребителя чужих новостей. Иностранные радио и телевизионные каналы готовят для африканских стран разнообразные программы, пропагандируя при этом свою культуру. Причем развлекательные передачи и фильмы обычно противоречат африканской культуре или, по крайней мере, не отвечают условиям жизни на этом континенте. Хотя СМИ передают различную информацию, к сожалению, в Африке в меньшей степени воспринимаются ее положительные стороны.
     
     
     
     
     
     
    آخرین مطالب پایگاه
     
     
     
    كرامات الرضويه(عليه السلام) اداى قرض خانمى علويه (سيده ) كه از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت باوقات نمازهاى خود و ساير عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پريشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون تمكن از اداى قرض خود نداشت در شب جمعه پنجم ربيع الثانى 1331 توسل بامام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا (علیه السلام) جسته و الحاح بسيار كرده كه مرا از قرض آسوده فرما. پس خوابش ربوده . داستان هايي از سيرت حضرت امام رضا (ع) منبع: راسخون زندگانى حضرت امام رضا(علیه السلام) پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگيز كه دل شيفتگان را مى‏برد . نشانه موى پيامبر(صلی الله علیه واله) مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(علیه السلام) رسيد. جعبه‏اى نقره‏اى رنگ به امام داد و گفتسيره شخصيتي امام رضا (عليه السلام) (1) خط‌مشي امام رضا (علیه السلام) در برابر حكومتها بخشي از زندگي امام علي بن موسي(علیه السلام) مربوط به دوران قبل از امامت ايشان مي‌شود كه 35 سال بوده است و در اين مدت، حاكماني چون منصور، مهدي، هادي و هارون ـ كه همه از خلفاي عباسي بوده‌اند ـ حاكميت داشته‌اند. پس از شهادت امام موسي بن جعفر(علیه السلام) و آغاز دوره امامت علي بن موسي(علیه السلام)، آن امام بيست سال ديگر را شاهد حاكميتهاي جور بود. از اين مدت، ده سال، در عصر خلافت هارون، چهار سال در عهد پرفراز و نشيب خلافت امين و سرانجام ادامه آن با زمامداري مأمون، همراه شد. شهادت امام رضا عليه السلام از زبان اباصلت هروي خبر از شهادت خویش به اباصلت اباصلت هروی می گوید: من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.» من رفتم و خاک ها را آوردم. آراء مختلف در مورد شهادت امام رضا عليه السلام برخى از فرقه‏هاى اسلامى معتقدند كه اطاعت از حكام واجب است و به هیچوجه نمى‏توان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدشان قیام كرد. دیگر فرق نمى‏كند كه ماهیت ‏حاكم چه باشد، حتى اگر مرتكب بزرگترین گناهان شود و یا هتك مقدسات كند. معناى این عقیده آن است كه حاكم هر چند بی گناهان را كه از اولاد رسول خدا هم باشند بكشد، باز اطاعتش واجب و تمرّد از وى حرام است. این مساله جزء معتقدات برخى از فرقه‏هاى اسلامى است مانند: اهل حدیث، عامه اهل سنت، چه پیش و چه بعد از امام اشعرى كه خود او نیز به همین مطلب عقیده‏مند بود. ثامن الائمة ، على بن موسى الرضا(ع) دژ محكم الهي اسم آن بزرگوار على و كنيه او ابو الحسن الثاني و لقب مشهور او رضا است. عمر مبارك آن حضرت پنجاه و پنج سال بود. (1) در يازده ذى القعده سال 148 هجرى به دنيا آمد (2) و در سال 203 هجرى (3) در آخر ماه صفر به دست مأمون عباسى مسموم و شهيد شد. در مدح و رثاي علي بن موسي الرضا (عليه السلام) کوچه‌های خراسان (قيصر امين‌پور) چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پريشان تو را می‌شناسند پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند نام تو رخصت رويش است و طراوت مساله ولايتعهدى امام رضا عليه السلام بحث امروز ما يك بحث تاريخى و از فروع مسائل مربوط به امامت و خلافت است و آن، مسأله به اصطلاح ولايتعهد حضرت رضا عليه السلام است كه مأمون ايشان را از مدينه به خراسان آن وقت(به مرو) آورد و به عنوان ولى عهد خودش منصوب كرد، و حتى همين كلمه«وليعهد» يا «ولى عهد» هم در همان مورد استعمال شده، يعنى اين تعبير تنها مربوط به امروز نيست، مربوط به همان وقت است، انگيزه‏هاي مامون از ولايتعهدي امام رضا (عليه السلام) چشمداشت مامون از گرفتن بیعت ‏برای ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) تامین هدفهایی بود که به اجمال ذیلا بیان می‏گردد: نخستین هدف: احساس ایمنی از خطری که او را از سوی شخصیت امام رضا(علیه السلام) تهدید می‏کرد. شخصیتی نادر که نوشته‏های علمیش در شرق و غرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عام - به اعتراف مامون - از همه محبوبتر بود. در صورت ولیعهدی، او دیگر نمی‏توانست مردم را به شورش یا هر گونه حرکت دیگری بر ضد حکومت، دعوت کند. زندگانى امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) (2) موضعگيرى چهارم امام ـ عليه السلام ـ چون به مرو رسيد ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مى گفت . نه پيشنهاد خلافت و نه پيشنهاد وليعهدى ـ هيچ كدام ـ را نمى پذيرفت تا آنكه مأمون با تهديدهاى مكرر به قصد جانش برخاست .