ArticleIDPicAddressSubjectDate
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Wednesday 08 February 2012 - الاربعاء 16 ربيع الأول 1433 - چهارشنبه 19 11 1390
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
لیست زبانهای سایت
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مقالات دینی و اخلاقی
 
 
 
شخصیت پیامبر (ص) از دیدگاه قرآن

  پدید آورنده : زهرا لوکه علیخان ،    و خدا بود و عشق.عشق به پرتو افشانی در زمین و آسمان.عشق به هدایت آدمی و عشق به همه خوبی ها و ...

 1390-11-18
پیامبر اکرم (ص) در آیینه قرآن

  پدید آورنده : محمد بهرامی ،    قرآن کریم متقن ترین و بهترین کتاب در معرفی و شناساندن پیامبر اعظم ـ صلی الله علیه و آله ـ است؛ ...

 1390-11-18
انسجام اسلامی در سیره پیامبر(ص)

    پیامبر گرامی اسلام(ص) در طول حیات خود همواره در پی تشکیل جامعه موحد و مقتدری بودند که از لوازم چنین جامعه ای وحدت میان اعضای آن ...

 1390-11-18
رفتار پيامبر با يتيم‏

  منابع مقاله: کتاب :  تفسير حكيم جلد سه        نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان   انس بن مالك مى گويد: روزى ...

 1390-11-17
پيامبر اسلام و نماز

  منابع مقاله: کتاب :  تفسير حكيم جلد دو        نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان   نماز در شريعت محمدى از ...

 1390-11-17
ترس پيامبر و اصحاب از دوزخ‏

منابع مقاله: کتاب :  تفسير حكيم جلد دو        نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان   زمانى كه اين دو آيه شريفه نازل ...

 1390-11-17
بشارتهای انبیاء الهی و دیگران درباره ظهور رسول خدا(ص)

  منابع مقاله: درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام ج1، رسولی محلاتی، سید هاشم؛   برخی از اهل تحقیق بتفصیل در اینباره قلمفرسائی کرده و ...

 1390-11-16
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در عهدین

  منابع مقاله: فصلنامه معرفت، شماره 25، پور محمد، محسن؛   مقدمه   خدای سبحان در آیه 157 سوره اعراف چنین فرموده است: «الذین ...

 1390-11-16
 
 
 
 
 
 
 
  • سيره نبوي و گسترش سريع اسلام   
  • ارسال به دیگران
  •  
  •  
  • سيره نبوي و گسترش سريع اسلام

    منابع مقاله:

    مجموعه آثار جلد 16 ، مطهري، مرتضي؛

    فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله (1).

    مساله گسترش سريع اسلام يكي از مسائل مهم تاريخي جهان است كه درباره علل آن بحث و گفتگو مي شود.البته مسيحيت و تا اندازه اي دين بودا هم از ادياني هستند كه در جهان گسترش يافته اند،مخصوصا مسيحيت كه مهد و سرزمينش بيت المقدس است ولي در غرب جهان بيش از شرق جهان گسترش يافته است.همچنانكه مي دانيم اكثريت مردم اروپا و آمريكا مسيحي هستند گو اينكه مسيحي بودن آنها اخيرا بيشتر جنبه اسمي دارند نه رسمي و واقعي،ولي بالاخره منطقه آنها منطقه مسيحيت شمرده مي شود.دين بودا هم ديني است كه ظهورش در هند بوده است.بودا در هند ظهور كرد ولي گسترش دين او بيشتر در خارج هند مثلا در ژاپن و چين است و البته در خود هند هم پيرواني دارد.دين يهود ديني است قومي و نژادي،محدود و از يك قوم و نژاد خارج نشده است.دين زردشت هم تقريبا ديني است محلي كه در داخل ايران ظهور كرد و حتي نتوانست همه مردم ايران را اقناع كند و به هر حال پا از ايران بيرون نگذاشت و اگر امروز مي بينيم زردشتيهايي در هند هستند كه به نام «پارسيان هند»معروفند،آنها هندي نيستند بلكه زردشتيهاي ايراني هستند كه از ايران به هند مهاجرت كرده اند،و همينها كه از ايران به هند مهاجرت كرده اند نتوانسته اند يك هسته زنده اي را تشكيل بدهند و دين زردشت را در ميان ديگران گسترش بدهند.

    اسلام از آن جهت كه از سرزمين خودش خارج شد و افقهاي ديگري را گشود مانند مسيحيت است.اسلام در جزيرة العرب ظهور كرد و امروز ما مي بينيم كه در آسيا،آفريقا،اروپا،آمريكا و در ميان نژادهاي مختلف دنيا پيرواني دارد و حتي عدد مسلمين گو اينكه مسيحيها كوشش مي كنند كمتر از آنچه كه هست نشان بدهند و اغلب كتابهاي ما آمارشان را از فرنگيها مي گرفتند ولي طبق تحقيقي كه در اين زمينه به عمل آمده شايد از عدد مسيحيها بيشتر باشد و كمتر نباشد. ولي در اسلام يك خصوصيتي هست از نظر گسترش كه در مسيحيت نيست و آن مساله سرعت گسترش اسلام است. مسيحيت خيلي كند پيشروي كرده است ولي اسلام فوق العاده سريع پيشروي كرده است،چه در سرزمين عربستان و چه در خارج عربستان،چه در آسيا،چه در آفريقا و چه در جاهاي ديگر.

    اين مساله مطرح است كه چرا اسلام اين اندازه سريع پيشروي كرد.حتي لامارتين شاعر معروف فرانسوي مي گويد اگر سه چيز را در نظر بگيريم،احدي به پايه پيغمبر اسلام نمي رسيد،يكي فقدان وسايل مادي:مردي ظهور مي كند و دعوتي مي كند در حالي كه هيچ نيرو و قدرتي ندارد و حتي نزديكترين افرادش و خاندان خودش با او به دشمني بر مي خيزند، تك ظهور مي كند،هيچ همكار و همدستي ندارد،از خودش شروع مي شود،همسرش به او ايمان مي آورد،طفلي كه در خانه هست و پسر عموي اوست(علي عليه السلام)ايمان مي آورد،تدريجا افراد ديگر ايمان مي آورند آنهم در چه سختيها و مشقتها!و ديگر سرعت پيشرفت يا عامل زمان،و سوم بزرگي هدف.اگر اهميت هدف را با فقدان وسايل و با سرعتي كه با اين فقدان وسايل به آن هدف رسيده است در نظر بگيريم،پيغمبر اسلام-به گفته لامارتين و درست مي گويد-در دنيا شبيه و نظير ندارد.مسيحيت اگر در دنيا نفوذ و پيشرفتي!173 پيدا كرد،بعد از چند صد سال كه از رفع مسيح (2)گذشته بود تا اندازه اي در جهان جايي براي خود پيدا كرد.

    راجع به علل پيشرفت سريع اسلام،ما به تناسب بحث خودمان كه بحث در سيره نبوي است سخن مي گوييم.قرآن اين مطلب را توضيح داده است و تاريخ هم همين مطلب را به وضوح تاييد مي كند كه يكي از آن علل و عوامل «سيره نبوي »و روش پيغمبر اكرم يعني خلق و خوي و رفتار و طرز دعوت و تبليغ پيغمبر اكرم است.البته علل ديگري هم در كار است. خود قرآن كه معجزه پيغمبر است،آن زيبايي قرآن،آن عمق قرآن،آن شور انگيزي قرآن،آن جاذبه قرآن،بدون شك عامل اول است.عامل اول براي نفوذ و توسعه اسلام در هر جا خود قرآن و محتواي قرآن است.ولي از قرآن كه صرف نظر كنيم، شخصيت رسول اكرم،خلق و خوي رسول اكرم،سيره رسول اكرم،طرز رفتار رسول اكرم،نوع رهبري و مديريت رسول اكرم عامل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتي بعد از وفات پيغمبر اكرم هم تاريخ زندگي پيغمبر اكرم يعني سيره او كه بعد در تاريخ نقل شده است،خود اين سيره تاريخي عامل بزرگي بوده است براي پيشرفت اسلام.آيه اي كه در ابتداي سخنم تلاوت كردم مي فرمايد:

    فبما رحمة من الله لنت لهم.

    خدا به پيغمبرش خطاب مي كند:اي پيامبر گرامي!به موجب رحمت الهي به تو،در پرتو لطف خدا تو نسبت به مسلمين اخلاق لين و نرم و بسيار ملايمي داري،نرمش داري،ملايم هستي،روحيه تو روحيه اي است كه با مسلمين هميشه در حال ملايمت و حلم و بردباري و حسن خلق و حسن رفتار و تحمل و عفو و امثال اينها هستي.

    و لو كنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك.

    اگر اين خلق و خوي تو نبود،اگر به جاي اين اخلاق نرم و ملايم اخلاق خشن و درشتي داشتي،مسلمانان از دور تو پراكنده مي شدند،يعني اين اخلاق تو خود يك عاملي است براي جذب مسلمين.اين خودش نشان مي دهد كه رهبر،مدير و آن كه مردم را به اسلام دعوت مي كند و مي خواند يكي از شرايطش اين است كه در اخلاق شخصي و فردي نرم و ملايم باشد.در اينجا توضيحاتي بايد بدهم كه جواب بعضي از سؤالاتي كه در ذهنها پيدا مي شود داده بشود.

    نرمش در مسائل شخصي و صلابت در مسائل اصولي

    اينكه عرض مي كنيم پيغمبر ملايم بود و بايد يك رهبر ملايم باشد،مقصود اين است كه پيغمبر در مسائل فردي و شخصي نرم و ملايم بود نه در مسائل اصولي و كلي.در آنجا پيغمبر صد در صد صلابت داشت يعني انعطاف ناپذير بود.يك وقت كسي رفتار بدي راجع به شخص پيغمبر مي كرد،مثلا به شخص پيغمبر اهانت مي كرد.اين،مساله اي بود مربوط به شخص خودش.و يك وقت كسي قانون اسلام را نقض مي كرد،مثلا دزدي مي كرد.آيا اينكه مي گوييم پيغمبر نرم بود مقصود چيست؟آيا يعني اگر كسي شرب خمر مي كرد پيغمبر مي گفت مهم نيست،تازيانه به او نزنيد،مجازاتش نكنيد؟!آن، ديگر مربوط به شخص پيغمبر نبود،مربوط به قانون اسلام بود.آيا اگر كسي دزدي مي كرد باز پيغمبر مي گفت مهم نيست، لازم نيست مجازات بشود؟!ابدا.پيغمبر در سلوك فردي و در امور شخصي نرم و ملايم بود ولي در تعهدها و مسؤوليتهاي اجتماعي نهايت درجه صلابت داشت.مثالي عرض مي كنم:

    شخصي مي آيد در كوچه جلوي پيغمبر را مي گيرد،مدعي مي شود كه من از تو طلبكارم،طلب مرا الآن بايد بدهي.پيغمبر مي گويد:اولا تو از من طلبكار نيستي و بيخود ادعا مي كني،و ثانيا الآن پول همراهم نيست،اجازه بده بروم.مي گويد:يك قدم نمي گذارم آن طرف بروي(پيغمبر هم مي خواهد برود در نماز شركت كند)همين جا بايد پول من را بدهي و دين مرا بپردازي.هر چه پيغمبر با او نرمش نشان مي دهد او بيشتر خشونت مي ورزد تا آنجا كه با پيغمبر گلاويز مي شود و رداي پيغمبر را لوله مي كند،دور گردن ايشان مي پيچد و مي كشد كه اثر قرمزي اش در گردن پيغمبر ظاهر مي شود.مسلمين مي آيند كه چرا پيغمبر دير كرد،مي بينند يك يهودي چنين ادعايي دارد.مي خواهند خشونت كنند،پيغمبر مي گويد:كاري نداشته باشيد،من خودم!175 مي دانم با رفيقم چه كنم.آنقدر نرمش نشان مي دهد كه يهودي همان جا مي گويد:«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انك رسول الله »و مي گويد تو با چنين قدرتي كه داري اينهمه تحمل[نشان مي دهي؟!]اين تحمل، تحمل يك فرد عادي نيست،پيغمبرانه است.

    ظاهرا در فتح مكه است،زني از اشراف قريش دزدي كرده است.به حكم قانون اسلام دست دزد بايد بريده شود.وقتي قضيه ثابت و مسلم شد و زن اقرار كرد كه دزدي كرده ام،مي بايست حكم درباره او اجرا مي شد.اينجا بود كه توصيه ها و وساطتها شروع شد.يكي گفت:يا رسول الله!اگر مي شود از مجازات صرف نظر كنيد،اين زن دختر فلان شخص است كه مي دانيد چقدر محترم است،آبروي يك فاميل محترم از بين مي رود.پدرش آمد،برادرش آمد،ديگري آمد كه آبروي يك فاميل محترم از بين مي رود.هر چه گفتند:فرمود:محال و ممتنع است،آيا مي گوييد من قانون اسلام را معطل كنم؟!اگر همين زن يك زن بي كس مي بود و وابسته به يك فاميل اشرافي نمي بود،همه شما مي گفتيد بله دزد است،بايد مجازات بشود.آفتابه دزد مجازات بشود،يك فقير كه به علت فقرش مثلا دزدي كرده مجازات بشود،ولي اين زن به دليل اينكه وابسته به اشراف قريش است و به قول شما آبروي يك فاميل اشرافي از بين مي رود مجازات نشود؟!قانون خدا تعطيل بردار نيست.

    ابدا شفاعتها و وساطتها را نپذيرفت.

    پس پيغمبر در مسائل اصولي هرگز نرمش نشان نمي داد در حالي كه در مسائل شخصي فوق العاده نرم و مهربان بود و فوق العاده عفو داشت و با گذشت بود.پس اينها با يكديگر اشتباه نشود.

    علي عليه السلام در مسائل فردي و شخصي در نهايت درجه نرم و مهربان و خوشروست،ولي در مسائل اصولي يك ذره انعطاف نمي پذيرد.دو نمونه را به عنوان دليل ذكر مي كنم.علي مردي بود بشاش،بر خلاف مقدس مآبهاي ما كه هميشه از مردم ديگر بهاي مقدسي مي خواهند،هميشه چهره هاي عبوس و اخمهاي درهم كشيده دارند و هيچ وقت حاضر نيستند يك تبسم به لبشان بيايد،گويي لازمه قدس و تقوا عبوس بودن است.گفت:

    صبا از من بگو يار عبوسا قمطريرا را نمي چسبي به دل زحمت مده صمغ و كتيرا را

    چرا بايد اين طور بود و حال آنكه:«المؤمن بشره في وجهه و حزنه في قلبه » (3)مؤمن بشاشتش در چهره اش است و اندوهش در دلش.مؤمن اندوه خودش را در هر موردي(اندوه دنيا،اندوه آخرت،مربوط به زندگي فردي،مربوط به عالم آخرت،هر چه هست)در دلش نگه مي دارد و وقتي با مردم مواجه مي شود شادي اش را در چهره اش ظاهر مي كند.علي عليه السلام هميشه با مردم با بشاشت و با چهره بشاش روبرو مي شد،مثل خود پيغمبر.علي با مردم مزاح مي كرد مادام كه به حد باطل نرسد،همچنانكه پيغمبر مزاح مي كرد.رنود[ضد]مولا يگانه عيبي كه براي خلافت به علي گرفتند-عيب واقعي كه نمي توانستند بگيرند-اين بود كه گفتند:«عيب علي اين است كه خنده روست و مزاح مي كند،مردي بايد خليفه بشود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند،وقتي به او نگاه مي كنند بي جهت هم شده از او بترسند.»پس چرا پيغمبر اين طور نبود؟خدا كه در باره پيغمبر مي فرمايد:

    فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك .

    اگر تو آدم تندخو و خشن و سنگدلي مي بودي،نمي توانستي مسلمين را جذب كني و مسلمين از دور تو مي رفتند.

    پس سبك و متد و روش و منطقي كه اسلام در رهبري و مديريت مي پسندد لين بودن و نرم بودن و خوشخو بودن و جذب كردن است،نه عبوس بودن و خشن بودن آن طور كه علي عليه السلام در باره خليفه دوم مي فرمايد:«فصيرها في حوزة خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها.» (4)ابو بكر خلافت را به شخصي داد داراي طبيعت و روحي خشن،مردم از او مي ترسيدند،عبوس(مثل مقدسهاي ما)و خشن كه ابن عباس مي گفت فلان مساله را تا عمر زنده بود جرات نكردم طرح كنم و گفتم:«درة عمر اهيب من سيف حجاج »تازيانه عمر هيبتش از شمشير حجاج بيشتر است.

    چرا بايد اين طور باشد؟!علي در مسائل شخصي خوشخو و خنده رو بود و مزاح مي كرد ولي در مسائل اصولي انعطاف ناپذير بود.برادرش عقيل چند روز بچه هايش را مخصوصا گرسنه نگه مي دارد،مي خواهد صحنه بسازد،آنچنان اين طفلكها را گرسنگي مي دهد كه چهره آنها از گرسنگي تيره مي شود«كالعظلم » (5).بعد علي را دعوت مي كند و به او مي گويد:اين بچه هاي گرسنه برادرت را ببين،قرض دارم،گرسنه هستم،چيزي ندارم،به من كمك كن.مي فرمايد:بسيار خوب،از حقوق خودم از بيت المال به تو مي دهم.[عقيل مي گويد]برادر جان!همه حقوق تو چه هست؟!چقدرش خرج تو بشود و چقدرش به من برسد؟!دستور بده از بيت المال بدهند.علي عليه السلام دستور مي دهد آهني را داغ و قرمز مي كنند و جلوي عقيل كه كور بود مي گذارند و مي فرمايد:برادر،بردار!عقيل خيال كرد كيسه پول است.تا دستش را دراز كرد سوخت.خود عقيل مي گويد:مثل يك گاو ناله كردم.تا ناله كرد،فرمود:

    «ثكلتك الثواكل يا عقيل،اتئن من حديدة احميها انسانها للعبه و تجرني الي نار سجرها جبارها لغضبه.» (6)

    همان علي اي كه در مسائل شخصي و فردي آنقدر نرم است،در مسائل اصولي،در آنچه كه مربوط به مقررات الهي و حقوق اجتماعي است تا اين اندازه صلابت دارد،و همان عمر كه در مسائل شخصي اينهمه خشونت داشت و با زنش با خشونت رفتار مي كرد،با پسرش با خشونت رفتار مي كرد،با معاشرانش با خشونت رفتار مي كرد،در مسائل اصولي تا حد زيادي نرمش نشان مي داد.مساله تبعيض در بيت المال از عمر شروع شد كه سهام مسلمين را بر اساس يك نوع مصلحت بيني ها و سياست بازي ها به تفاوت بدهند،يعني بر خلاف سيره پيغمبر.در مسائل اصولي انعطاف داشتند و در مسائل فردي خشونت،و حال آنكه پيغمبر و علي در مسائل فردي نرم بودند و در مسائل اصولي با صلابت.قرآن مي فرمايد: فبما رحمة من الله لنت لهم به موجب لطف پروردگار،رفتار شخصي و فردي تو با مسلمين رفتار ملايم است و به همين جهت مسلمين را جذب كرده اي،و اگر تو آدم خشن و قسي القلبي مي بودي مسلمين از دور تو پراكنده مي شدند. فاعف عنهم گذشت داشته باش،عفو كن،بگذر.(خود عفو داشتن از شؤون نرمي است) و استغفر لهم براي مسلمين استغفار و طلب مغفرت كن،لغزشي مي كنند،نزد تو مي آيند،برايشان دعا و طلب مغفرت كن.

    پيغمبر با مسلمين آنچنان اخلاق نرمي داشت كه عجيب بود.فريفتگي و شيفتگي مسلمين نسبت به پيغمبر فوق العاده است.پيغمبر اكرم با مسلمين آنچنان يگانه است كه مثلا زني كه بچه اش متولد شده بود مي دويد:يا رسول الله!دلم مي خواهد به گوش اين بچه من اذان و اقامه بگويي.يا ديگري بچه يك ساله اش را مي آورد:يا رسول الله!دلم مي خواهد اين بچه مرا مقداري روي زانوي خودت بنشاني و به او نگاه كني تا تبرك بشود،يا به بچه ام دعا كني،مي فرمود:بسيار خوب. حديث دارد،شيعه و سني روايت كرده اند كه گاهي اتفاق مي افتاد بچه در دامن پيغمبر ادرار مي كرد.تا او ادرارش شروع مي شد،پدر و مادرها ناراحت و عصباني مي دويدند كه بچه را از بغل پيغمبر بگيرند.مي فرمود:«لا تزرموا»اين كار را نكنيد، بچه است،ادرارش گرفته است،كاري نكنيد ادرار بچه قطع بشود كه موجب بيماري مي شود.(و اين مساله اي است كه در طب و روانشناسي امروز ثابت شده كه اين كار بسيار اشتباه است:گاهي پدر و مادرهايي بچه شان را در جايي نشانده اند،اين بچه ادرار مي كند،براي اينكه جلوي ادرار بچه را بگيرند فورا او را با عصبانيت به طرفي پرت مي كنند يا به سرش فرياد مي كشند،و بسا هست كه اين بچه يك بيماري پيدا مي كند كه تا آخر عمر اثرش از بين نمي رود،چون يك حالت هيجان و گمراهي پيدا مي كند.از نظر بچه ادرار كردن يك امر طبيعي است،بعد با عكس العمل شديد پدر يا مادر مواجه مي شود. طبيعت مي گويد ادرار كن،امر پدر يا مادر مي گويد ادرار نكن،در نتيجه دچار هيجان و اضطراب و آشفتگي روحي مي شود. )تا اين حد پيغمبر اكرم[ملايم بود].

    مشورت «و شاورهم في الامر».اين هم از شؤون اخلاق نرم و ملايم پيغمبر بود.[قرآن!179 مي گويد]پيغمبر ما،عزيز ما!در كارها با مسلمين مشورت كن.عجبا!پيغمبر است،نيازي به مشورت ندارد.رهبري مشورت مي كند كه نياز به مشورت دارد. او نياز به امر مشورت ندارد ولي براي اينكه اين اصل را پايه گذاري نكند كه بعدها هر كس كه حاكم و رهبر شد،[بگويند او] ما فوق ديگران است،او فقط بايد دستور بدهد ديگران بايد عمل كنند و مشورت معني ندارد،[لهذا مشورت مي كرد.]علي هم مشورت مي كرد،پيغمبر هم مشورت مي كرد.آنها نيازي به مشورت نداشتند ولي مشورت مي كردند براي اينكه اولا ديگران ياد بگيرند،و ثانيا مشورت كردن شخصيت دادن به همراهان و پيروان است.آن رهبري كه مشورت نكرده-و لو صد در صد هم يقين داشته باشد-تصميم مي گيرد،اتباع او چه حس مي كنند؟مي گويند پس معلوم مي شود ما حكم ابزار را داريم،ابزاري بي روح و بي جان.ولي وقتي خود آنها را در جريان گذاشتيد،روشن كرديد و در تصميم شريك نموديد، احساس شخصيت مي كنند و در نتيجه بهتر پيروي مي كنند.«و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله.»اي پيغمبر! ولي كار مشورتت به آنجا نكشد كه مثل آدمهاي دو دل باشي،قبل از اينكه تصميم بگيري مشورت كن،ولي رهبر همين قدر كه تصميم گرفت تصميمش بايد قاطع باشد.بعد از تصميم يكي مي گويد:اگر اين جور كنيم چطور است؟ديگري مي گويد:آن جور كنيم چطور است؟بايد گفت:نه،ديگر تصميم گرفتيم و كار تمام شد.قبل از تصميم مشورت،بعد از تصميم قاطعيت.همين قدر كه تصميم گرفتي،به خدا توكل كن و كار خودت را شروع كن و از خداي متعال هم مدد بخواه.

    اين مطلب را كه عرض كردم به مناسبت بحث دعوت و تبليغ بود كه يكي از اصول دعوت و تبليغ،رفق و نرمش و ملايمت و پرهيز از هر گونه خشونت و اكراه و اجبار است.خود مساله رهبري و مديريت مساله مستقلي در سيره نبوي است كه اگر بخواهيم يك سيره تحليلي بيان كنيم يكي از مسائل آن روش پيغمبر اكرم در مديريت و اداره جامعه است كه مقداري به تناسب عرض كردم كه پيغمبر اكرم در مديرتشان چگونه بودند و علي عليه السلام هم همان طور،و به هر حال خود بحث روش پيغمبر در مديريت بحث مستقلي است و ان شاء الله شايد در جلسه ديگري بحث خودم را درباره سيره نبوي ادامه بدهم و قسمتهاي ديگري از سيره نبوي را از جمله در باب رهبري و مديريت عرض كنم.فعلا بحث ما در دعوت و تبليغ است.

    پرهيز از خشونت در دعوت و تبليغ

    دعوت نبايد توام با خشونت باشد،و به عبارت ديگر دعوت و تبليغ نمي تواند توام با اكراه و اجبار باشد.مساله اي است كه خيلي مي پرسند:آيا اساس دعوت اسلام بر زور و اجبار است؟يعني ايمان اسلام اساسش بر اجبار است؟اين،چيزي است كه كشيشهاي مسيحي در دنيا روي آن فوق العاده تبليغ كرده اند.اسم اسلام را گذاشته اند«دين شمشير»يعني ديني كه منحصرا از شمشير استفاده مي كند.شك ندارد كه اسلام دين شمشير هم هست و اين كمالي است در اسلام نه نقصي در اسلام،ولي آنها كه مي گويند«اسلام دين شمشير»مي خواهند بگويند ابزاري كه اسلام در دعوت خودش به كار مي برد شمشير است،يعني چنانكه قرآن مي گويد:

    ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن . (7)

    آنها مي خواهند اين طور وانمود كنند كه دستور پيغمبر اسلام اين بوده:«ادع بالسيف ».حالا كسي نيست بگويد پس چرا قرآن گفته است:«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن »و در عمل هم پيغمبر چنين بوده است؟يك نوع خلط مبحثي مي كنند،بعد مي گويند اسلام دين ادع بالسيف است،دعوت و تبليغ كن با شمشير.حتي در بعضي از كتابهايشان به پيغمبر اكرم اهانت مي كنند،كاريكاتور مردي را مي كشند كه در يك دستش قرآن است و در دست ديگرش شمشير،و بالاي سر افراد ايستاده كه يا بايد به اين قرآن ايمان بياوري و يا گردنت را مي زنم.كشيشها از اين كارها در دنيا زياد كرده اند.

    مال خديجه و شمشير علي عليه السلام

    اين را هم به شما عرض كنم:گاهي خود ما مسلمانان حرفهايي مي زنيم كه نه با تاريخ منطبق است و نه با قرآن،با حرفهاي دشمنها منطبق است،يعني حرفي را كه يك جنبه اش درست است به گونه اي تعبير مي كنيم كه اسلحه به دست دشمن مي دهيم،مثل اينكه برخي مي گويند اسلام با دو چيز پيش رفت:با مال خديجه و شمشير علي،يعني با زر و زور.اگر ديني با زر و زور پيش برود،آن چه ديني مي تواند باشد؟!آيا قرآن در يك جا دارد كه دين اسلام با زر و زور پيش رفت؟آيا علي عليه السلام يك جا گفت كه دين اسلام با زر و زور پيش رفت؟شك ندارد كه مال خديجه به درد مسلمين خورد اما آيا مال خديجه صرف دعوت اسلام شد،يعني خديجه پول زيادي داشت،پول خديجه را به كسي دادند و گفتند بيا مسلمان شو؟آيا يك جا انسان در تاريخ چنين چيزي پيدا مي كند؟يا نه،در شرايطي كه مسلمين و پيغمبر اكرم در نهايت درجه سختي و تحت فشار بودند جناب خديجه مال و ثروت خودش را در اختيار پيغمبر گذاشت ولي نه براي اينكه پيغمبر-العياذ بالله-به كسي رشوه بدهد،و تاريخ نيز هيچ گاه چنين چيزي نشان نمي دهد.اين مال آنقدر هم زياد نبوده و اصلا در آن زمان،ثروت نمي توانسته اينقدر زياد باشد.ثروت خديجه كه زياد بود،نسبت به ثروتي كه در آن روز در آن مناطق بود زياد بود نه در حد ثروت مثلا يكي از ميلياردرهاي تهران كه بگوييم او مثل يكي از سرمايه دارهاي تهران بود.مكه شهر كوچكي بود.البته يك عده تاجر و بازرگان داشت،سرمايه دار هم داشت ولي سرمايه دارهاي مكه مثل سرمايه دارهاي نيشابور مثلا بودند نه مثل سرمايه دارهاي تهران يا اصفهان يا مشهد و از اين قبيل.پس اگر مال خديجه نبود شايد فقر و تنگدستي مسلمين را از پا در مي آورد.مال خديجه خدمت كرد اما نه خدمت رشوه دادن كه كسي را با پول مسلمان كرده باشد،بلكه خدمت به اين معني كه مسلمانان گرسنه را نجات داد و مسلمانان با پول خديجه توانستند سد رمقي كنند.

    شمشير علي بدون شك به اسلام خدمت كرد و اگر شمشير علي نبود سرنوشت اسلام سرنوشت ديگري بود اما نه اينكه شمشير علي رفت بالاي سر كسي ايستاد و گفت:يا بايد مسلمان بشوي يا گردنت را مي زنم،بلكه در شرايطي كه شمشير دشمن آمده بود ريشه اسلام را كند،علي بود كه در مقابل دشمن ايستاد.كافي است ما«بدر»يا«احد»و يا«خندق »را در نظر بگيريم كه شمشير علي در همين موارد به كار رفته است.در«خندق »مسلمين توسط كفار قريش و قبايل همدست آنها احاطه مي شوند،ده هزار نفر مسلح مدينه را احاطه مي كنند،مسلمين در شرايط بسيار سخت اجتماعي و اقتصادي قرار مي گيرند و به حسب ظاهر ديگر راه اميدي براي!182 آنها باقي نمانده است.كار به جايي مي رسد كه عمرو بن عبدود حتي آن خندقي را كه مسلمين به دور خود كشيده اند مي شكافد.البته اين خندق در تمام دور مدينه نبوده است،چون دور مدينه آنقدر كوه است كه خيلي جاهايش احتياجي به خندق ندارد.يك خط موربي در شمال مدينه در همان بين راه احد بوده است كه مسلمين ميان دو كوه را كندند،چون قريش هم از طرف شمال مدينه آمده بودند و چاره اي نداشتند جز اينكه از آنجا بيايند.مسلمين اين طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق.عمرو بن عبدود نقطه باريكتري را پيدا مي كند،اسب قويي دارد،خود او و چند نفر ديگر از آن خندق مي پرند و به اين سو مي آيند.آنگاه مي آيد در مقابل مسلمين مي ايستد و صداي هل من مبارزش را بلند مي كند.احدي از مسلمين جرات نمي كند بيرون بيايد،چون شك ندارد كه اگر بيايد با اين مرد مبارزه كند كشته مي شود.علي بيست و چند ساله از جا بلند مي شود:يا رسول الله!به من اجازه بده.فرمود: علي جان بنشين.پيغمبر مي خواست اتمام حجت با همه اصحاب كامل بشود.عمرو رفت و جولاني داد،اسبش را تاخت و آمد دوباره گفت:هل من مبارز؟يك نفر جواب نداد.قدرتش را نداشتند،چون مرد فوق العاده اي بود.علي از جا بلند شد:يا رسول الله!من.فرمود:بنشين علي جان.بار سوم يا چهارم عمرو رجزي خواند كه تا استخوان مسلمين را آتش زد و همه را ناراحت كرد.گفت:

    و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز و وقفت اذ جبن المشجع موقف القرن المناجز ان السماحة و الشجا عة في الفتي خير الغرائز (8)

    گفت:ديگر خفه شدم از بس گفتم «هل من مبارز».يك مرد اينجا وجود ندارد؟!آهاي مسلمين!شما كه ادعا مي كنيد كشته هاي شما به بهشت مي روند و كشته هاي ما به جهنم،يك نفر پيدا بشود بيايد يا بكشد و به جهنم بفرستد و يا كشته بشود و به بهشت برود.علي از جا حركت كرد.عمر براي اينكه عذر مسلمين را بخواهد گفت:يا رسول الله!اگر كسي بلند نمي شود حق دارد،اين مردي است كه با هزار نفر برابر است،هر كه با او روبرو بشود كشته مي شود.كار به جايي مي رسد كه پيغمبر!183 مي فرمايد:«برز الاسلام كله الي الشرك كله » (9)تمام اسلام با تمام كفر روبرو شده است.اينجاست كه علي عليه السلام عمرو بن عبدود را از پا در مي آورد و اسلام را نجات مي دهد.

    پس وقتي مي گوييم اگر شمشير علي نبود اسلامي نبود،معنايش اين نيست كه شمشير علي آمد به زور مردم را مسلمان كرد،معنايش اين است كه اگر شمشير علي در دفاع از اسلام نبود دشمن ريشه اسلام را كنده بود همچنان كه اگر مال خديجه نبود فقر،مسلمين را از پا در آورده بود.اين كجا و آن حرف مفت كجا؟!

    دفاع از توحيد

    اسلام دين شمشير است اما شمشيرش هميشه آماده دفاع است يا از جان مسلمين يا از مال مسلمين يا از سرزمين مسلمين و يا از توحيد اگر به خطر افتاده باشد،كه علامه طباطبائي(سلمه الله تعالي)اين مطلب(دفاع از توحيد)را در تفسير الميزان چه در آيات قتال در سوره بقره و چه در آيه لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي (10)عالي بحث كرده اند.بله،اسلام يك مطلب را از آن بشريت مي داند،اسلام هر جا كه توحيد به خطر بيفتد براي نجات توحيد مي كوشد، چون توحيد عزيزترين حقيقت انساني است.اين آقاياني كه راجع به آزادي بحث مي كنند نمي دانند كه توحيد لا اقل در حد آزادي است،اگر بالاتر نباشد و قطعا بالاتر است.اين را من مكرر در مجالس گفته ام:اگر كسي از جان خودش دفاع كند، آيا اين دفاع را صحيح مي دانيد يا غلط؟اگر جان شما مورد حمله قرار گرفت آيا مي گوييد بگذار او هر كار مي خواهد كند، من نبايد به زور متوسل شوم،بگذار مرا بكشد؟نه.همچنين مي گوييم اگر ناموس كسي مورد تجاوز واقع شد بايد دفاع كند،اگر مال و ثروت كسي مورد تجاوز قرار گرفت بايد دفاع كند،اگر سرزمين مردمي مورد تجاوز واقع شد بايد دفاع كنند. تا اينجا كسي بحث ندارد.مي گويم اگر جان يا مال و يا سرزمين مردمي مظلوم مورد تجاوز ظالمي قرار گرفت آيا براي يك شخص سوم شركت در دفاع از مظلوم كار صحيحي است يا نه؟نه تنها صحيح است بلكه بالاتر است از وقتي كه از خودش دفاع مي كند،چون اگر انسان از آزادي خودش دفاع كند از خودش دفاع كرده اما اگر از آزادي ديگري دفاع كند از آزادي دفاع كرده كه خيلي مقدستر است.اگر يك نفر مثلا از اروپا بلند شود برود به دفاع از ويتناميها و با آمريكاييها بجنگند،شما او را صد درجه بيشتر تقديس مي كنيد از يك ويتنامي و مي گوييد ببينيد اين چه مرد بزرگي است!با اينكه خودش در خطر نيست،از مملكت خودش حركت كرده و به سرزمين ديگري رفته است براي دفاع از آزادي ديگران،از جان ديگران،از مال ديگران و از سرزمين ديگران.اين صد درجه بالاتر است،چرا؟چون آزادي مقدس است.اگر كسي براي دفاع از علم بجنگد چطور؟همين طور است.(درجايي علم به خطر افتاده است،انسان به دليل اينكه علم كه يكي از مقدسات بشر است به خطر افتاده،براي نجات علم بجنگد).براي نجات صلح بجنگد چطور؟همين طور است.

    توحيد حقيقتي است كه مال من و شما نيست،مال بشريت است.اگر در جايي توحيد به خطر بيفتد-چون توحيد جزء فطرت انسان است و هيچ وقت فكر بشر او را به ضد توحيد رهبري نمي كند بلكه عامل ديگري دخالت دارد-اسلام براي نجات توحيد دستور اقدام مي دهد،ولي اين معنايش اين نيست كه مي خواهد توحيد را به زور وارد قلب مردم كند بلكه عواملي را كه سبب شده است توحيد از بين برود از بين مي برد،عوامل كه از بين رفت فطرت انسان به سوي توحيد گرايش پيدا مي كند.مثلا وقتي تقاليد،تلقينات،بتخانه ها و بتكده ها و چيزهايي را كه وجود آنها سبب مي شود كه انسان اصلا در توحيد فكر نكند از بين برد،فكر مردم آزاد مي شود به تعبيري كه قرآن در باره حضرت ابراهيم مي فرمايد. مي گويد:ابراهيم در روزي كه مردم از شهر خارج شده و شهر را خلوت كرده بودند و بتكده هم خلوت بود رفت بتها را شكست و تبر را به گردن بزرگترين بتها آويخت.شب كه مردم برگشتند و براي عرض حاجت و اظهار اخلاص نزد بتها رفتند،ديدند بتي وجود ندارد،خرد و خمير شده اند،فقط بت بزرگ وجود دارد با تبر.ظاهر امر حكايت مي كند كه اين ت بزرگ آمده اين كوچكها را زده و از بين برده،ولي فطرت بشر قبول نمي كند.چه كسي چنين كرده است؟ قالوا سمعنا فتي يذكرهم يقال له ابراهيم (11).سراغ ابراهيم مي روند ا انت فعلت هذا بالهتنا يا ابراهيم ؟ابراهيم تو با محبوبهاي ما چنين كردي؟ قال بل فعله كبيرهم هذا فاسالوهم ان كانوا ينطقون اين كار،كار آن بت بزرگ است، بايد از خودشان بپرسيد.گفتند:آنها كه نمي توانند حرف بزنند.گفت:اگر نمي توانند حرف بزنند پس چه چيز را پرستش مي كنيد؟!قرآن مي گويد: فرجعوا الي انفسهم (12)اينجا بود كه به خود باز آمدند.

    آزادي عقيده

    من مكرر اين مطلب را گفته ام:آنهايي كه به بهانه آزادي عقيده وارد بتخانه ها مي شوند و يك كلمه حرف نمي زنند[در واقع احترام به اسارت مي گذارند].ملكه انگلستان به هندوستان رفت،به خاطر احترام به عقايد هندوها اگر خود هندوها از در بتخانه كفشها را مي كندند او از سر كوچه كفشها را به احترام بتها كند[كه بگويند]عجب مردمي هستند!چقدر براي عقايد مردم احترام قائلند!آخر آن عقيده را كه فكر به انسان نمي دهد!آن عقيده انعقاد است،تقليد است،تلقين است يعني زنجيري است كه وهم به دست و پاي بشر بسته است.بشر را در اين طور عقايد آزاد گذاشتن يعني زنجيرهاي اوهامي را كه خود بشر به دست و پاي خودش بسته است به همان حال باقي گذاشتن.ولي اين،احترام به اسارت است نه احترام به آزادي.احترام به آزادي اين است كه با اين عقايد-كه فكر نيست بلكه عقيده است يعني صرفا انعقاد است-مبارزه شود. عقيده ممكن است ناشي از تفكر باشد و ممكن است ناشي از تقليد يا وهم يا تلقين و يا هزاران چيز ديگر باشد.عقايدي كه ناشي از عقل و فكر نيست،صرفا انعقاد روحي است يعني بستگي و زنجير روحي است.اسلام هرگز اجازه نمي دهد يك زنجير به دست و پاي كسي باشد و لو آن زنجير را خودش با دست مبارك خودش بسته باشد.

    پس مساله آزادي عقيده به معني اعم يك مطلب است،مساله آزادي فكر و آزادي ايمان به معني اينكه هر كسي بايد ايمان خودش را از روي تحقيق و فكر به دست بياورد مطلب ديگر.قرآن مي جنگد براي اينكه موانع آزاديهاي اجتماعي و فكري را از بين ببرد.مي پرسند چرا مسلمين به فلان مملكت هجوم بردند؟حتي در زمان خلفا-من كاري ندارم كه كارشان في حد ذاته صحيح بوده يا صحيح نبوده است-مسلمين كه هجوم بردند،نرفتند به مردم بگويند بايد مسلمان بشويد.

    حكومتهاي جباري دست و پاي مردم را به زنجير بسته بودند،مسلمين با حكومتها جنگيدند،ملتها را آزاد كردند.ايندو را با همديگر اشتباه مي كنند.مسلمين اگر با ايران يا روم جنگيدند،با دولتهاي جبار مي جنگيدند كه ملتهايي را ازاد كردند،و به همين دليل ملتها با شوق و شعف مسلمين را پذيرفتند.چرا تاريخ مي گويد وقتي كه سپاه مسلمين وارد مي شد مردم با دسته هاي گل به استقبالشان مي رفتند؟چون آنها را فرشته نجات مي دانستند.برخي اينها را با يكديگر اشتباه مي كنند كه «عجب!مسلمين به ايران حمله كردند.لا بد وقتي به ايران حمله كردند به سراغ مردم رفتند و به آنها گفتند حتما بايد اسلام اختيار كنيد».آنها به مردم كاري نداشتند،با دولتهاي جبار كار داشتند.دولتها را خرد كردند،بعد مردمي را كه همين قدر شائبه توحيد در آنها بود در ايمانشان آزاد گذاشتند كه اگر مسلمان بشويد عينا مثل ما هستيد و اگر مسلمان نشويد در شرايط ديگري با شما قرار داد مي بنديم كه آن شرايط را«شرايط ذمه »مي گويند،و شرايط ذمه مسلمين فوق العاده سهل و آسان و ساده بوده است.

    پس اصل رفق،نرمي،ملايمت و پرهيز از خشونت و اكراه و اجبار راجع به خود ايمان(نه راجع به موانع اجتماعي و فكري ايمان كه آن حساب ديگري دارد)جزء اصول دعوت اسلامي است:

    لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقي . (13)

    خلاصه منطق قرآن اين است كه در امر دين اجباري نيست،براي اينكه حقيقت روشن است،راه هدايت و رشد روشن،راه غي و ضلالت هم روشن،هر كس مي خواهد اين راه را انتخاب كند و هر كس مي خواهد آن راه را.

    در شان نزول اين آيه چند چيز نوشته اند كه نزديك يكديگر است و همه مي تواند در آن واحد درست باشد.وقتي كه بني النضير كه هم پيمان مسلمين بودند خيانت كردند،پيغمبر اكرم دستور به جلاي وطن داد كه بايد از اينجا بيرون برويد. عده اي از فرزندان مسلمين در ميان آنها بودند كه يهودي بودند.حال چرا يهودي بودند؟[قبل از ظهور اسلام]يهوديها فرهنگ و ثقافت بالاتري از اعراب حجاز داشتند.اعراب حجاز مردمي بودند فوق العاده بي سواد و بي اطلاع.يهوديها كه اهل كتاب بودند،سواد و معلومات بيشتري داشتند و لهذا فكر خودشان را به آنها تحميل مي كردند.طوري بود كه حتي بت پرستان به اينها عقيده مي ورزيدند.ابن عباس مي گويد در ميان زنان اهل مدينه گاهي اتفاق مي افتاد بعضي زنها كه بچه دار نمي شدند نذر مي كردند كه اگر بچه اي پيدا كنند او را به ميان يهوديها بفرستند يهودي بشود.اين اعتقاد را داشتند چون حس مي كردند مذهب آنها از مذهب خودشان كه بت پرستي است بالاتر است.و گاهي بچه هاي شيرخوارشان را نزد يهوديها مي فرستادند تا به آنها شير بدهند.آن بچه هايي كه اينها نذر كرده بودند يهودي بشوند،بديهي است يهودي مي شدند و به ميان يهوديها مي رفتند.بچه هايي هم كه يهوديها به آنها شير مي دادند قهرا اخلاق يهوديها را مي گرفتند، مادر و برادر و خواهر رضاعي پيدا مي كردند و با آنها آشنا مي شدند و برخي از آنها يهودي مي شدند.به هر حال يك عده بچه يهودي كه پدر و مادرهايشان از انصار و از اوس و خزرج بودند وجود داشتند.وقتي كه قرار شد بني النضير بروند، مسلمين گفتند ما نمي گذاريم بچه هايمان بروند.عده اي از بچه ها كه به دين يهود بودند گفتند ما با همدينانمان مي رويم. مساله اي براي مسلمين شد.مسلمين گفتند ما هر گز نمي گذاريم اينها بچه هايمان را با خودشان ببرند و يهودي باقي بمانند،ولي خود بچه ها برخي گفتند ما مي خواهيم با همدينانمان برويم.آمدند خدمت پيغمبر اكرم:يا رسول الله!ما نمي خواهيم بگذاريم بچه هايمان بروند.(آيه ظاهرا در آنجا نازل شد).پيغمبر اكرم فرمود:اجباري در كار نيست.بچه هاي شما اگردلشان مي خواهد اسلام اختيار كنند،اگر نمي خواهند،اختيار با خودشان،مي خواهند بروند بروند،دين امر اجباري نيست لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقي چون طبيعت ايمان اجبار و اكراه و خشونت را به هيچ شكل نمي پذيرد.

    فذكر انما انت مذكر.لست عليهم بمصيطر.الا من تولي و كفر فيعذبه الله العذاب الاكبر . (14)

    اي پيامبر!به مردم تذكر بده(قبلا معني تذكر را عرض كردم)،مردم را از خواب غفلت بيدار كن،به مردم بيداري بده،به مردم آگاهي بده،مردم را از راه بيداري و آگاهي شان به سوي دين بخوان. انما انت مذكر تو شاني غير از مذكر بودن نداري، تو مصيطر نيستي،يعني خدا تو را اين طور قرار نداده كه به زور بخواهي كار بكني. الا من تولي و كفر .آيا الا من تولي و كفر استثناي از لست عليهم بمصيطر است يا استثناي از فذكر انما انت مذكر ؟در تفسير الميزان مي فرمايد و دلايل ذكر مي كند كه استثناي از فذكر انما انت مذكر است:تذكر بده الا من تولي و كفر مگر[به]افرادي كه تو به آنها تذكر داده اي.با اينكه تذكر داده اي معذلك اعراض كرده اند و ديگر تذكر بعد از تذكر فايده ندارد. فيعذبه الله العذاب الاكبر [پس خدا او را عذاب مي كند،عذاب اكبر]كه عذاب جهنم است.

    علي عليه السلام و رحلت زهرا عليها السلام

    شب آخر است و مخصوصا بايد ذكر مصيبت بشود و طبق معمول و خصوصا با تناسب ايام بايد ذكر مصيبت حضرت زهرا(سلام الله عليها)بشود.

    مصيبت زهرا بر علي فوق العاده سخت و دشوار است.حضرت زهرا حالشان نامساعد بود و در بستر بودند.علي عليه السلام بالاي سر زهرا نشسته بود.زهرا شروع كرد به سخن گفتن.متواضعانه جمله هايي فرمود كه علي عليه السلام از اين تواضع فوق العاده زهرا رقت كرد و گريست.مضمون تعبير حضرت اين است:علي جان!دوران زندگي ما دارد به پايان مي رسد،من دارم از دنيا مي روم،من در خانه تو هميشه كوشش كرده ام چنين و چنان باشم،امر تو را هميشه اطاعت كنم، من هرگز امر تو را مخالفت نكردم،و تعبيراتي از اين قبيل.آنچنان علي را متاثر كرد كه فورا زهرا را در آغوش گرفت،سر زهرا را به سينه چسبانيد و گريست:دختر پيغمبر!تو والاتر از اين سخنان هستي،تو والاتر از اين هستي كه اساسا گفتن اين سخنان از سوي تو صحيح باشد،يعني چرا اينقدر تواضع مي كني؟!من از اين تواضع تو ناراحت مي شوم.محبت فوق العاده اي ميان علي و زهرا حكمفرماست كه قابل توصيف نيست،و لهذا مي توانيم بفهميم كه تنهايي علي بعد از زهرا با علي چه مي كند.فقط چند جمله اي را كه خود مولاي متقيان علي عليه السلام روي قبر زهرا فرمود كه جزء كلمات ايشان در نهج البلاغه است عرض مي كنم.

    زهرا وصيت كرده بود:«علي جان!خودت مرا غسل بده و تجهيز و دفن كن.شب مرا دفن كن،نمي خواهم كساني كه به من ظلم كرده اند در تشييع جنازه من شركت كنند».تاريخ كارش هميشه لوث است.افرادي جنايتي را مرتكب مي شوند و بعد خودشان در قيافه يك دلسوز ظاهر مي شوند براي اينكه تاريخ را لوث كنند،عين كاري كه مامون كرد:امام رضا را شهيد مي كند،بعد خودش بيش از همه مشت به سرش مي زند و فرياد مي كند و مرثيه سرايي مي نمايد،و لهذا تاريخ را در ابهام باقي گذاشته كه عده اي نمي توانند باور كنند كه مامون بوده است كه امام رضا را شهيد كرده است.اين لوث تاريخ است. زهرا براي اينكه تاريخ لوث نشود،فرمود مرا شب دفن كن.لا اقل اين علامت استفهام در تاريخ بماند:پيغمبر يك دختر كه بيشتر نداشت،چرا بايد اين يك دختر شبانه دفن بشود و چرا بايد قبرش مجهول بماند؟!اين بزرگترين سياستي است كه زهراي مرضيه اعمال كرد كه اين در را به روي تاريخ باز بگذارد كه بعد از هزار سال هم كه شده بيايند و بگويند:

    و لاي الامور تدفن ليلا بضعة المصطفي و يعفي ثراها

    تاريخ بگويد:سبحان الله!چرا دختر پيغمبر را در شب دفن كنند؟!مگر تشييع جنازه يك امر مستحبي نيست،آنهم مستحب مؤكد،و آنهم تشييع جنازه دختر پيغمبر؟!چرا بايد افرادي معدود به او نماز بخوانند؟!و چرا اصلا محل قبرش مجهول بماند و كسي نداند زهرا را در كجا دفن كرده اند؟!

    علي زهرا را دفن كرد.زهرا همچنين وصيت كرده بود:علي جان!بعد كه مرا به خاك سپردي و قبر مرا پوشانيدي،لحظه اي روي قبر من بايست و دور نشو كه اين،لحظه اي است كه من به تو نياز دارم.علي در آن شب تاريك تمام وصاياي زهرا را مو به مو اجرا مي كند.حالا بر علي چه مي گذرد،من نمي توانم توصيف كنم:زهراي خود را با دست خود دفن كند و با ست خود قبر او را بپوشاند،ولي اين قدر مي دانم!190 كه تاريخ مي گويد:«فلما نقض يده من تراب القبر هاج به الحزن » (15). علي قبر زهرا را پوشاند و گرد و خاك لباسهايش را تكان داد.تا آن لحظه مشغول كار بود و اشتغال به يك كار قهرا تا حدي براي انسان انصراف ايجاد مي كند.كارش تمام شد.حالا مي خواهد وصيت زهرا را اجرا كند،يعني بماند.تا به اين مرحله رسيد،غمهاي دنيا بر دل علي رو آورد،احساس مي كند نياز به درد دل دارد.گاهي علي درد دل هاي خودش را با چاه مي گفت،سرش را در چاه فرو مي برد.ولي براي درد دلي كه در زمينه زهرا دارد،فكر مي كند هيچ كس بهتر از پيغمبر نيست.رو مي كند به قبر مقدس پيغمبر اكرم:

    «السلام عليك يا رسول الله عني و عن ابنتك النازلة في جوارك و السريعة اللحاق بك.قل يا رسول الله عن صفيتك صبري.» (16)

    و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

    ضميمه

    1.تاريخچه زندگاني پيامبر صلي الله عليه و آله و تحليل سخناني از آن حضرت

    بسم الله الرحمن الرحيم

    الحمد لله رب العالمين باري ء الخلائق اجمعين و الصلوة و السلام علي عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين.اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:

    لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم . (17)

    روز ولادت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و همچنين روز ولادت امام ششم امام صادق عليه السلام است.امروز براي ما شيعيان قهرا روزي است كه عيد مضاعف است چون دو عيد است،دو ولادت بزرگ در اين روز واقع شده است.ولي يك گلايه ازخودمان نمي شود نكرد و آن اينكه با اينكه از نظر ما از آن جهت كه مسلمان هستيم اين روز روز ولادت پيغمبر اكرم است و از آن جهت كه مسلمان شيعه هستيم روز ولادت امام صادق است،ولي ابراز احساساتي كه ما مردم شيعه در اين روز به خرج مي دهيم نه با ابراز احساساتي كه مسيحيان در ولادت مسيح به خرج مي دهند برابري مي كند(و بلكه تناسب هم ندارد)و نه با ابراز احساساتي كه دنياي تسنن در همين روزها به مناسبت ولادت رسول اكرم مي كند.مي دانيد كه دنياي مسيحيت در ولادت مسيح چندين روز عيد رسمي خود را مي گيرد به طوري كه آثارش در ميان ما مسلمين هم ظاهر مي شود،و دنياي تسنن هم طولاني ترين عيدي كه براي خود مي گيرد كه تقريبا با عيد نوروز ما ايرانيها برابري مي كند،همان ولادت رسول اكرم است كه تعطيل چند روزه دارند و عيد چند روزه است.البته آنها روز دوازدهم ربيع الاول يعني پنج روز قبل از روز هفدهم را كه ما عيد مي گيريم روز ولادت رسول اكرم مي دانند،ولي عيد آنها از روز دوازدهم شروع مي شود و ظاهرا تا پنج روز بعد از هفدهم ادامه پيدا مي كند.آنچه براي ما عيد نوروز يعني يك عيد عمومي طولاني است،در دنياي تسنن همان ايام ولادت رسول خداست.ولي در ميان ما شيعيان-كه عرض كردم اين گله را از خودمان نمي شود نكرد-ولادت رسول خدا مي آيد و مي گذرد و بسياري از مردم ما احساس نمي كنند كه چنين روزي هم بر آنها گذشت.و اگر تنها،مساله تعطيل رسمي و تعطيل شدن بانكها و بيكار شدن كارمندان اداري نبود،اساسا كوچكترين احساسي در جامعه ما رخ نمي داد،با اينكه عيد مضاعف است.حالا اسم اين را چه مي شود گذاشت،من نمي دانم.

    امروز من قصد دارم يك بحث خيلي مختصر درباره تاريخچه رسول اكرم در حدي كه براي جوانان دانش آموز و احيانا بعضي از دانشجويان كه در اين زمينه اطلاعات كمي دارند مفيد باشد كنم،بعد سخن خودم را اختصاص بدهم به قسمتي از كلمات رسول اكرم و تفسير بعضي از سخنان آن بزرگوار.

    ولادت و دوران كودكي

    ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سني در ماه ربيع الاول است،گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را،به استثناي شيخ كليني صاحب كتاب كافي كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مي دانند. رسول خدا در چه فصلي از سال متولد شده است؟در فصل بهار.در السيرة الحلبية مي نويسد:«ولد في فصل الربيع »در فصل ربيع به دنيا آمد.بعضي از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزي از ايام ماههاي شمسي منطبق مي شود،به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مي شود با بيستم آوريل،و بيستم آوريل مطابق است با سي و يكم فروردين.و قهرا هفدهم ربيع مطابق مي شود با پنجم اردبيهشت.پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سي و يكم فروردين يا پنجم اردبيهشت.در چه روزي از ايام هفته به دنيا آمده است؟شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند،اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه.در چه ساعتي از شبانه روز به دنيا آمده اند؟شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند،در بين الطلوعين.

    تاريخچه رسول اكرم تاريخچه عجيبي است.پدر بزرگوارشان عبد الله بن عبد المطلب است.او پسر بسيار رشيد و برازنده اي است كه حالا داستان آن مساله نذر ذبحش و اين حرفها بماند.عبد الله جوان،جواني بود كه در همه مكه مي درخشيد.جواني بود بسيار زيبا،بسيار رشيد،بسيار مؤدب،بسيار معقول كه دختران مكه آرزوي همسري او را داشتند. او با مخدره آمنه دختر وهب كه از فاميل نزديك آنها به شمار مي آيد،ازدواج مي كند.در حدود چهل روز بيشتر از زفافش نمي گذرد كه به عزم مسافرت به شام و سوريه از مكه خارج مي شود و ظاهرا سفر،سفر بازرگاني بوده است.در برگشتن به مدينه مي آيد كه خويشاوندان مادر او در آنجا بودند،و در مدينه وفات مي كند.عبد الله در وقتي وفات مي كند كه پيغمبر اكرم هنوز در رحم مادر است.محمد صلي الله عليه و آله يتيم به دنيا مي آيد يعني پدر از سرش رفته است.به رسم آن وقت عرب،براي تربيت كودك لازم مي دانستند كه بچه را به مرضعه بدهند تا به باديه ببرد و در آنجا به او شير بدهد.حليمه سعديه(حليمه،زني از قبيله بني سعد)از باديه به مدينه مي آيد كه آن هم داستان مفصلي دارد.اين طفل نصيب او مي شود كه خود حليمه و شوهرش داستانها نقل مي كنند كه از روزي كه اين كودك پا به خانه ما گذاشت،گويي بركت از زمين و آسمان بر خانه ما مي باريد.اين كودك تا سن چهار سالگي دور از مادر و دور از جد و خويشاوندان و دور از شهر مكه،در باديه در ميان باديه نشينان،پيش دايه زندگي مي كند.در سن چهار سالگي!194 او را از دايه مي گيرند.مادر مهربان،اين بچه را در دامن خود مي گيرد.حال شما آمنه را در نظر بگيريد:زني كه شوهري محبوب و به اصطلاح شوهر ايده آلي داشته است به نام عبد الله كه آن شبي كه با او ازدواج مي كند به همه دختران مكه افتخار مي كند كه اين افتخار بزرگ نصيب من شده است،هنوز بچه در رحمش است كه اين شوهر را از دست مي دهد.براي زني كه علاقه وافر به شوهر خود دارد،بديهي است كه بچه براي او يك يادگار بسيار بزرگ از شوهر عزيز و محبوبش است،خصوصا اگر اين بچه پسر باشد.آمنه تمام آرزوهاي خود در عبد الله را[در]اين كودك خردسال مي بيند.او هم كه ديگر شوهر نمي كند.

    جناب عبد المطلب پدر بزرگ رسول خدا،علاوه بر آمنه،متكفل اين كودك كوچك هم هست.قوم و خويشهاي آمنه در مدينه بودند.آمنه از عبد المطلب اجازه مي گيرد كه سفري براي ديدار خويشاوندانش به مدينه برود و اين كودك را هم با خودش ببرد.همراه كنيزي كه داشت به نام ام ايمن با قافله حركت مي كند.به مدينه مي رود و ديدار دوستان را انجام مي دهد.(سفري كه پيغمبر اكرم در كودكي كرده،همين سفر است كه در سن پنج سالگي از مكه به مدينه رفته است.) محمد صلي الله عليه و آله با مادر و كنيز مادر برمي گردد.در بين راه مكه و مدينه،در منزلي به نام «ابواء»كه الآن هم هست، مادر او مريض مي شود،به تدريج ناتوان مي گردد و قدرت حركت را از دست مي دهد.در همان جا وفات مي كند.اين كودك خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت،به چشم مي بيند.مادر را در همان جا دفن مي كنند و همراه ام ايمن،اين كنيز بسيار بسيار باوفا-كه بعدها زن آزاد شده اي بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و علي و فاطمه و حسن و حسين را از دست نداد،و آن روايت معروف را حضرت زينب از همين ام ايمن روايت مي كند،و در خانه اهل بيت پيامبر پير زن مجلله اي بود-به مكه بر مي گردد.تقريبا پنجاه سال بعد از اين قضيه،حدود سال سوم هجرت بود كه پيغمبر اكرم در يكي از سفرها آمد از همين منزل ابواء عبور كند،پايين آمد.اصحاب ديدند پيغمبر بدون اينكه با كسي حرف بزند،به طرفي روانه شد. بعضي در خدمتش رفتند تا ببينند كجا مي رود.ديدند رفت و رفت،در نقطه اي نشست و شروع كرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و...ولي ديدند در تامل عميقي فرو رفت و به همان نقطه زمين توجه خاصي دارد و در حالي كه با خودش مي خواند،كم كم اشكهاي نازنينش از گوشه چشمانش جاري شد.پرسيدند:يا رسول الله!چرا مي گرييد؟فرمود:اينجا قبر مادر من است،پنجاه سال پيش من مادرم را در اينجا دفن كردم.

    عبد المطلب ديگر بعد از مرگ اين مادر،تمام زندگي اش رسول اكرم شده بود،و بعد از مرگ عبد الله و عروسش آمنه،اين كودك را فوق العاده عزيز مي داشت و به فرزندانش مي گفت كه او با ديگران خيلي فرق دارد،او از طرف خدا آينده اي دارد و شما نمي دانيد.وقتي كه مي خواست از دنيا برود،ابو طالب-كه پسر ارشد و بزرگتر و شريفتر از همه فرزندان باقيمانده اش بود-ديد پدرش يك حالت اضطرابي دارد.عبد المطلب خطاب به ابو طالب گفت:من هيچ نگراني از مردن ندارم جز يك چيز و آن سرنوشت اين كودك است.اين كودك را به چه كسي بسپارم؟آيا تو مي پذيري؟از ناحيه من تعهد مي كني كه كفالت او را به عهده بگيري؟عرض كرد:بله پدر!من قول مي دهم،و كرد.بعد از آن،جناب ابو طالب،پدر بزرگوار امير المؤمنين علي عليه السلام متكفل بزرگ كردن پيغمبر اكرم بود.

    مسافرتها

    رسول اكرم به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است.يك سفر در دوازده سالگي همراه عمويش ابو طالب،و سفر ديگر در بيست و پنج سالگي به عنوان عامل تجارت براي زني بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد.البته بعد از رسالت،در داخل عربستان مسافرتهايي كرده اند.مثلا به طائف رفته اند،به خيبر كه شصت فرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند،به تبوك كه تقريبا مرز سوريه است و صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند،ولي در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده اند.

    شغلها

    پيغمبر اكرم چه شغلهايي داشته است؟جز شباني و بازرگاني،شغل و كار ديگري را ما از ايشان سراغ نداريم.بسياري از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شباني مي كرده اند(حالا اين چه راز الهي اي دارد،ما درست نمي دانيم)همچنانكه موسي شباني كرده است.پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شباني مي كرده است.گوسفنداني را با خودش به صحرا مي برده است،رعايت مي كرده و مي چرانيده و بر مي گشته است.بازرگاني هم كه كرده است.با اينكه يك سفر،سفر اولي بود كه خودش به بازرگاني مي رفت(فقط يك سفر در دوازده سالگي همراه عمويش رفته بود)آن سفر را با چنان مهارتي انجام داد كه موجب تعجب همگان شد.

    سوابق

    سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است؟در ميان همه پيغمبران جهان،پيغمبر اكرم يگانه پيغمبري است كه تاريخ كاملا مشخصي دارد.يكي از سوابق بسيار مشخص پيغمبر اكرم اين است كه امي بود،يعني مكتب نرفته و درس نخوانده بود كه در قرآن هم از اين نكته ياد شده است.اكثر مردم آن منطقه در آن زمان امي بودند.يكي ديگر اين است كه در همه آن چهل سال قبل از بعثت،در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستي بود،او هرگز بتي را سجده نكرد.البته عده قليلي-معروف به «حنفاء»-كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولي نه از اول تا آخر عمرشان،بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار،كار غلطي است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضي از آنها مسيحي شدند.اما پيغمبر اكرم در همه عمرش،از اول كودكي تا آخر،هرگز اعتنايي به بت و سجده بت نكرد.اين،يكي از مشخصات ايشان است.و اگر يك بار كوچكترين تواضعي در مقابل بتي كرده بود،در دوره اي كه با بتها مبارزه مي كرد به او مي گفتند:تو خودت بودي كه يك روز در آمدي اينجا مقابل لات و هبل تواضع كردي.نه تنها بتي را سجده نكرد،بلكه در تمام دوران كودكي و جواني،در مكه كه شهر لهو و لعب بود،به اين امور آلوده نشد.مكه دو خصوصيت داشت:يكي اينكه مركز بت پرستي عربستان بود و ديگر اينكه مركز تجارت و بازرگاني بود و سرمايه داران عرب در مكه خفته بودند و برده داران عرب در مكه بودند.اينها برده ها و كنيزها را خريد و فروش مي كردند.در نتيجه مركز عيش و نوش اعيان و اشراف هم همين شهر بود.انواع لهو و لعب ها،شرابخواريها،نواختنها و رقاصيها[داير بود]به طوري كه مي رفتند كنيزهاي سپيد و زيبا را از روم(همين شام و سوريه)مي خريدند و مي آمدند در مكه به اصطلاح عشرتكده درست مي كردند و از اين عشرتكده ها استفاده مالي مي كردند كه يكي از چيزهايي كه قرآن به خاطر آن سخت به اينها مي تازد همين است،مي فرمايد:

    و لا تكرهوا فتياتكم علي البغاء ان اردن تحصنا . (18)

    آن بيچاره هاي بدبخت(كنيزها)مي خواستند عفاف خودشان را حفظ كنند،ولي اينها به اجبار اين بيچاره ها را وادار به زنا مي كردند و در مقابل پولي مي گرفتند.خانه هاي مكه در دو قسمت بود،در بالا و پايين شهر.بالاها را اعيان و اشراف مي نشستند و پايينها را غير اعيان و اشراف.در خانه هاي اعيان و اشراف هميشه صداي تار و تنبور و بزن و بكوب و بنوش بلند بود.پيغمبر اكرم در تمام عمرش هرگز در هيچ مجلسي از اين مجالس داير مكه شركت نكرد.

    در دوران قبل از رسالت،به صداقت و امانت و عقل و فطانت معروف و مشهور بود.او را به نام «محمد امين »مي خواندند.به صداقت و امانتش اعتماد فراوان داشتند.در بسياري از كارها به عقل او اتكا مي كردند.عقل و صداقت و امانت از صفاتي بود كه پيغمبر اكرم سخت به آنها مشهور بود،به طوري كه در زمان رسالت وقتي كه فرمود:آيا شما تاكنون از من سخن خلافي شنيده ايد،همه گفتند:ابدا،ما تو را به صدق و امانت مي شناسيم.

    يكي از جريانهايي كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است اين است كه وقتي خانه خدا را خراب كردند(ديوارهاي آن را برداشتند)تا دو مرتبه بسازند،حجر الاسود را نيز برداشتند.هنگامي كه مي خواستند دوباره آن را نصب كنند،اين قبيله مي گفت من بايد نصب كنم،آن قبيله مي گفت من بايد نصب كنم،و عن قريب بود كه زد و خورد شديدي روي دهد.پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلي ساده اي حل كرد.قضيه،معروف است،ديگر نمي خواهم وقت شما را بگيرم.

    مساله ديگري كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست،مساله احساس تاييدات الهي است.پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت،از كودكي خودش فرمود.از جمله فرمود:من در كارهاي اينها شركت نمي كردم...گاهي هم احساس مي كردم كه گويي يك نيروي غيبي مرا تاييد مي كند.مي گويد:من هفت سالم بيشتر نبود.عبد الله بن جدعان كه يكي از اشراف مكه بود،عمارتي مي ساخت.بچه هاي مكه به عنوان كار ذوقي و كمك دادن به او مي رفتند از نقطه اي به نقطه ديگر سنگ حمل مي كردند.

    من هم مي رفتم همين كار را مي كردم.آنها سنگها را در دامنشان مي ريختند،دامنشان را بالا مي زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مي شد.من يك دفعه تا رفتم سنگ را در دامنم گذاشتم،مثل اينكه احساس كردم كه دستي آمد و زد دامن را از دستم انداخت.حس كردم كه من نبايد اين كار را كنم،با اينكه كودكي هفت ساله بودم.امام باقر عليه السلام در رواياتي،و نيز امير المؤمنين در نهج البلاغه اين مطلب را كاملا تاييد مي كنند:

    «و لقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم.» (19)

    امام باقر عليه السلام مي فرمايد:بودند فرشتگاني الهي كه از كودكي او را همراهي مي كردند.پيامبر مي فرمود:من گاهي سلام مي شنيدم،يك كسي به من مي گفت السلام عليك يا محمد!نگاه مي كردم،كسي را نمي ديدم.گاهي با خودم فكر مي كردم شايد اين سنگ يا درخت است كه دارد به من سلام مي دهد،بعد فهميدم فرشته الهي بوده كه به من سلام مي داده است.

    از جمله قضاياي قبل از رسالت ايشان،به اصطلاح متكلمين «ارهاصات »است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مي آيد.رؤياهاي فوق العاده عجيبي بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مي ديده است.مي گويد: من خوابهايي مي ديدم كه «ياتي مثل فلق الصبح »مثل فجر،مثل صبح صادق،صادق و مطابق بود،اينچنين خوابهاي روشن مي ديدم.بعضي از رؤياها از همان نوع وحي و الهام است،نه هر رؤيايي،نه رؤيايي كه از معده انسان بر مي خيزد،نه رؤيايي كه محصول عقده ها،خيالات و توهمات پيشين است.جزء اولين مراحلي كه پيغمبر اكرم براي الهام و وحي الهي در دوران قبل از رسالت طي مي كرد،ديدن رؤياهايي بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مي كرد.گاهي خود خواب براي انسان روشن نيست،پراكنده است،و گاهي خواب روشن است ولي تعبيرش صادق نيست.اما گاه خواب در نهايت روشني است،هيچ ابهام و تاريكي و به اصطلاح آشفتگي ندارد،و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايي است.

    از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعني در فاصله ولادت تا بعثت،اين است كه-عرض كرديم-تا سن بيست و نج سالگي دوبار به خارج عربستان مسافرت كرد.

    پيغمبر فقير بود،از خودش نداشت يعني به اصطلاح يك سرمايه دار نبود.هم يتيم بود،هم فقير و هم تنها.يتيم بود،خوب معلوم است،بلكه به قول نصاب لطيم هم بود يعني پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند.فقير بود،براي اينكه يك شخص سرمايه داري نبود،خودش شخصا كار مي كرد و زندگي مي نمود.و تنها بود.وقتي انسان روحي پيدا مي كند و به مرحله اي از فكر و افق فكري و احساسات روحي و معنويات مي رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد،تنها مي ماند. تنهايي روحي از تنهايي جسمي صد درجه بدتر است.اگر چه اين مثال خيلي رسا نيست،ولي مطلب را روشن مي كند:شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايماني را در ميان مردمي جاهل و بي ايمان قرار بدهيد.و لو آن افراد پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند،او تنهاست،يعني پيوند جسماني نمي تواند او را با اينها پيوند بدهد.او از نظر روحي در يك افق زندگي مي كند و اينها در افق ديگري.گفت:«چندان كه نادان را از دانا وحشت است،دانا را صد چندان از نادان نفرت است ». پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود،همفكر نداشت.بعد از سي سالگي در حالي كه خودش با خديجه زندگي و عائله تشكيل داده است،كودكي را در دو سالگي از پدرش مي گيرد و به خانه خودش مي آورد.كودك،علي بن ابيطالب است.تا وقتي كه به رسالت مبعوث مي شود و تنهايي اش با مصاحبت وحي الهي تقريبا از بين مي رود(يعني تا حدود دوازده سالگي اين كودك)مصاحب و همراهش فقط اين كودك است،يعني در ميان همه مردم مكه كسي كه لياقت همفكري و همروحي و هم افقي او را داشته باشد،غير از اين كودك نيست.خود علي عليه السلام نقل مي كند كه من بچه بودم،پيغمبر وقتي به صحرا مي رفت مرا روي دوش خود سوار مي كرد و مي برد.

    در بيست و پنج سالگي،معنا خديجه از او خواستگاري مي كند.البته مرد بايد خواستگاري كند ولي اين زن شيفته خلق و خوي و معنويت و زيبايي و همه چيز حضرت رسول است،خودش افرادي را تحريك مي كند كه اين جوان را وادار كنيد! 200 كه بيايد از من خواستگاري كند.مي آيند،مي فرمايد:آخر من چيزي ندارم.خلاصه به او مي گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مي فهمانند كه خديجه اي كه تو مي گويي اشراف و اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگاري كرده اند و حاضر نشده است،خودش مي خواهد.تا بالاخره داستان خواستگاري و ازدواج رخ مي دهد.عجيب اين است:حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است،ديگر دنبال كار بازرگاني نمي رود.تازه دوره وحدت يعني دوره انزوا،دوره خلوت،دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مي شود.آن حالت تنهايي يعني آن فاصله روحي اي كه او با قوم خودش پيدا كرده است،روز به روز زيادتر مي شود.ديگر اين مكه و اجتماع مكه،گويي روحش را مي خورد.حركت مي كند تنها در كوههاي اطراف مكه (20)راه مي رود،تفكر و تدبر مي كند.خدا مي داند كه چه عالمي دارد،ما كه نمي توانيم بفهميم.در همين وقت است كه غير از آن كودك يعني علي عليه السلام كس ديگر همراه و مصاحب او نيست.

    ماه رمضان كه مي شود،در يكي از همين كوههاي اطراف مكه-كه در شمال شرقي اين شهر است و از سلسله كوههاي مكه مجزا و مخروطي شكل است-به نام كوه «حرا»كه بعد از آن دوره آن را جبل النور(كوه نور)ناميدند،خلوت مي گزيند.

    شايد خيلي از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد،و من دوبار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق نصيبم بشود.براي يك آدم متوسط حد اقل يك ساعت طول مي كشد كه از پايين دامنه اين كوه به قله آن برسد،و حدود سه ربع هم طول مي كشد تا پايين بيايد.

    ماه رمضان كه مي شود اصلا بكلي مكه را رها مي كند و حتي از خديجه هم دوري مي گزيند.يك توشه خيلي مختصر،آبي، ناني با خودش بر مي دارد و به كوه حرا مي رود و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسي را مي فرستاد تا مقداري آب و نان برايش ببرد.تمام اين ماه را به تنهايي در خلوت مي گذارند.البته گاهي فقط علي عليه السلام در آنجا حضور داشته و شايد هميشه علي عليه السلام بوده است.اين را من الآن نمي دانم.قدر مسلم اين است كه گاهي علي عليه السلام بوده است،چون مي فرمايد:

    و لقد جاورت رسول الله عليه السلام بحراء حين نزول الوحي.

    آن ساعتي كه وحي نزول پيدا كرد من آنجا بودم.

    از آن كوه پايين نمي آمد و در آنجا خداي خودش را عبادت مي كرد.اينكه چگونه تفكر مي كرد،چگونه به خداي خودش عشق مي ورزيد و چه عوالمي را در آنجا طي مي كرد،براي ما قابل تصور نيست.علي عليه السلام در اين وقت بچه اي ست حد اكثر دوازده ساله.در آن ساعتي كه بر پيغمبر اكرم وحي نازل مي شود،او آنجا حاضر است.پيغمبر يك عالم ديگري را دارد طي مي كند.هزارها مثل ما اگر در آنجا مي بودند،چيزي را در اطراف خود احساس نمي كردند ولي علي عليه السلام يك دگرگونيهايي را احساس مي كند.قسمتهاي زيادي از عوالم پيغمبر را درك مي كرده است،چون مي گويد:

    و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحي.

    من صداي ناله شيطان را در هنگام نزول وحي شنيدم.

    مثل شاگرد معنوي كه حالات روحي خودش را به استادش عرضه مي دارد،به پيغمبر عرض كرد:يا رسول الله!آن ساعتي كه وحي داشت بر شما نازل مي شد،من صداي ناله اين ملعون را شنيدم.فرمود:بلي علي جان!:«انك تسمع ما اسمع و تري ما اري الا انك لست بنبي » (21)شاگرد من!تو آنها كه من مي شنوم مي شنوي و آنها كه من مي بينم مي بيني ولي تو پيغمبر نيستي.

    اين،مختصري بود از قضاياي مربوط به قبل از رسالت پيغمبر اكرم كه لازم مي ديدم براي شما عرض كنم.

    سيري در سخنان رسول اكرم

    چند سخن از سخنان اين شخصيت بزرگوار را براي شما نقل مي كنم كه خود سخنان پيغمبر معجزه است-قرآن كه سخن خداست به جاي خود-مخصوصا با توجه به سوابقي كه عرض كردم.كودكي كه سرنوشت،او را يتيم قرار داد در وقتي كه در رحم مادر بود،و لطيم قرار داد در سن پنج سالگي،دوران شيرخوارگي اش در باديه گذشته است و در مكه سرزمين اميت و بي سوادي بزرگ شده و زير دست هيچ معلم و مربي اي كار نكرده است،مسافرتهايش محدود بوده به دو سفر كوچك،آنهم سفر بازرگاني به خارج جزيرة العرب،و با هيچ فيلسوفي،حكيمي،دانشمندي برخورد نداشته است،معذلك قرآن به زبان او جاري مي شود و بر قلب مقدس او نازل مي گردد،و بعد هم سخناني خود او مي گويد،و اين سخنان آنچنان حكيمانه است كه با سخنان تمام حكماي عالم نه تنها برابري مي كند بلكه بر آنها برتري دارد.حالا اينكه ما مسلمانها اينقدرها عرضه اين كارها را نداريم كه سخنان او را جمع كنيم و درست پخش و تشريح نماييم،مساله ديگري است.

    كلمات پيغمبر را در جاهاي مختلف نقل كرده اند.من مخصوصا از قديمترين منابع،قسمتي را نقل مي كنم.از قديمترين منابعي كه در دست است يا لا اقل من در دست داشته ام كتاب البيان و التبيين جاحظ است.جاحظ در نيمه دوم قرن سوم مي زيسته است،يعني اين سخنان تقريبا در نيمه اول قرن سوم نوشته شده است.اين كتاب حتي از نظر فرنگيها و مستشرقين جزء كتابهاي بسيار معتبر است.اينها سخناني نيست كه بگوييد بعدها نقل كرده اند،نه،در قرن سوم به صورت يك كتاب در آمده است كه البته قبل از قرن سوم هم بوده است چون جاحظ اينها را با سند نقل مي كند.

    مثلا شما ببينيد در زمينه مسؤوليتهاي اجتماعي،اين شخصيت بزرگ چگونه سخن مي گويد،مي فرمايد:مردمي سوار كشتي شدند و دريايي پهناور را طي مي كردند.يك نفر را ديدند كه دارد جاي خودش را نقر مي كند يعني سوراخ مي كند. يك نفر از اينها نرفت دست او را بگيرد.چون دستش را نگرفتند،آب وارد كشتي شد و همه آنها غرق شدند،و اين چنين است فساد.

    توضيح اينكه:يك نفر در جامعه مشغول فساد مي شود،مرتكب منكرات مي شود.يكي نگاه مي كند مي گويد به من چه، ديگري مي گويد من و او را كه در يك قبر دفن نمي كنند.فكر نمي كنند كه مثل جامعه،مثل كشتي است.اگر در يك كشتي آب وارد بشود،و لو از جايگاه يك فرد وارد بشود،تنها آن فرد را غرق نمي كند بلكه همه مسافرين را يكجا غرق مي كند.!203 آيا در باره مساوات افراد بني آدم،سخني از اين بالاتر مي توان گفت:«الناس سواء كاسنان المشط » (22).(حال من نمي دانم شانه اي را هم در آورد يا نه).شانه را نگاه كنيد،دندانه هاي آن را ببينيد ببينيد آيا يكي از دندانه هاي آن از دندانه ديگر بلندتر هست؟نه.انسانها مانند دندانه هاي شانه برابر يكديگرند.ببينيد در آن محيط و در آن زمان،انساني اينچنين درباره مساوات انسانها سخن مي گويد كه بعد از هزار و چهار صد سال هنوز كسي به اين خوبي سخن نگفته است!

    در حجة الوداع فرياد مي زند:

    «ايها الناس!ان ربكم واحد و ان اباكم واحد،كلكم لآدم و آدم من تراب،لا فضل لعربي علي عجمي الا بالتقوي.» (23)

    ايها الناس!پروردگار همه مردم يكي است،پدر همه مردم يكي است،همه تان فرزند آدم هستيد،آدم هم از خاك آفريده شده است.جايي باقي نمي ماند كه كسي به نژاد خودش،به نسب خودش،به قوميت خودش و به اين جور حرفها افتخار كند. همه از خاك هستيم،خاك كه افتخار ندارد.پس افتخار به فضيلتهاي روحي و معنوي است،به تقواست.ملاك فضيلت فقط تقواست و غير از اين ديگر چيز ديگري نيست.

    اين حديث را كه از رسول اكرم است،از كافي نقل مي كنم:

    ثلاث لا يغل عليهن قلب امري ء مسلم:اخلاص العمل لله و النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم (24).

    سه چيز است كه هرگز دل مؤمن نسبت به آنها جز اخلاص،چيز ديگري نمي ورزد(يعني در آن سه چيز محال است خيانت كند):يكي اخلاص عمل براي خدا.(يك مؤمن در عملش ريا نمي ورزد.)ديگر،خيرخواهي براي پيشوايان واقعي مسلمين(يعني خيرخواهي در جهت خير مسلمين،ارشاد و هدايت پيشوايان در جهت خير مسلمين).سوم مساله وحدت و اتفاق مسلمين(يعني نفاق نورزيدن،شق عصاي مسلمين نكردن،جماعت مسلمين را متفرق نكردن).

    اين جمله ها را مكرر شنيده ايد:

    «كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته.» (25)

    «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده.» (26)لن تقدس امة حتي يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع. (27)

    هيچ ملتي به مقام قداست نمي رسد مگر آنگاه كه افراد ضعيفش بتوانند حقوقشان را از اقويا بدون لكنت زبان مطالبه كنند.

    ببينيد سيرت چيست و چه مي كند؟!اصحابش نقل كرده اند كه در دوره رسالت،در سفري خدمتشان بوديم.در منزلي پايين آمده بوديم و قرار بود كه در آنجا غذايي تهيه شود.گوسفندي آماده شده بود تا جماعت آن را ذبح كنند و از گوشت آن مثلا آبگوشتي بسازند و تغذيه كنند.يكي از اصحاب به ديگران مي گويد سر بريدن گوسفند با من،ديگري مي گويد پوست كندن آن با من،سومي مثلا مي گويد پخت آن با من و...پيغمبر اكرم مي فرمايد جمع كردن هيزم از صحرا با من. اصحاب عرض كردند:يا رسول الله!ما خودمان افتخار اين خدمت را داريم،شما سر جاي خودتان بنشينيد،ما خودمان همه كارها را انجام مي دهيم.فرمود:بله،مي دانم،من نگفتم كه شما انجام نمي دهيد ولي مطلب چيز ديگري است.بعد جمله اي گفت،فرمود:

    ان الله يكره من عبده ان يراه متميزا بين اصحابه (28).

    خدا دوست نمي دارد كه بنده اي را در ميان بندگان ديگر ببيند كه براي خود امتياز قائل شده است.

    من اگر اينجا بنشينم و فقط شما برويد كار كنيد،پس براي خودم نسبت به شما امتياز قائل شده ام.خدا دوست ندارد كه بنده اي خودش را به چنين وضعي در بياورد (29).ببينيد چقدر عميق است!

    اين مساله به اصطلاح امروز«اعتماد به نفس »در مقابل اعتماد به انسانهاي ديگر،حرف درستي است،البته نه در مقابل اعتماد به خدا.اعتماد به نفس سخن بسيار درستي است،يعني اتكال به انسان ديگر نداشتن،كار خود را تا جايي كه ممكن است خود انجام دادن و از احدي تقاضا نكردن.

    ببينيد اين تربيتها چقدر عالي است!اين «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق »معني اش چيست؟باز اصحابش نقل كرده اند (30)كه در يكي از مسافرتها در منزلي فرود آمديم.همه متفرق شدند براي اينكه تجديد وضويي كنند و آماده نماز بشوند.ديديم كه پيغمبر اكرم بعد از آنكه از مركب پايين آمد،طرفي را گرفت و رفت.مقداري كه دور شد،ناگهان برگشت.اصحاب با خود فكر مي كنند كه پيغمبر اكرم براي ما چه بازگشت؟آيا از تصميم اينكه امروز اينجا بمانيم منصرف شده است؟همه منتظرند ببينند آيا فرمان مي دهند كه حركت كنيد برويم.ولي مي بينند پيامبر چيزي نمي گويد.تا به مركبش مي رسد. بعد،از آن خورجين يا توبره روي آن،زانو بند شتر را در مي آورد،زانوي شترش را مي بندد و دوباره به همان طرف راه مي افتد.اصحاب با تعجب گفتند:پيامبر براي چنين كاري آمدي؟!اين كه كار كوچكي بود!اگر از آنجا صدا مي زد:آي فلان كس!برو زانوي شتر مرا ببند،همه با سر مي دويدند.گفتند:يا رسول الله!مي خواستيد به ما امر بفرماييد.به هر كدام ما امر مي فرموديد،با كمال افتخار اين كار را انجام مي داد.ببينيد سخن،در چه موقع و در چه محل و چقدر عالي است!فرمود:«لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك »تا مي توانيد در كارها از ديگران كمك نگيريد و لو براي خواستن يك مسواك.آن كاري را كه خودت مي تواني انجام بدهي،خودت انجام بده.نمي گويد كمك نگير و از ديگران استمداد نكن و لو در كاري كه نمي تواني انجام بدهي،نه،آنجا جاي استمداد است.

    اگر كسي اين توفيق را پيدا كند كه سخنان رسول اكرم را از متون كتب معتبر جمع آوري كند،و هم توفيق پيدا كند كه سيره پيغمبر اكرم را به سبك سيره تحليلي از روي مدارك معتبر جمع و تجزيه و تحليل كند،آن وقت معلوم مي شود كه در همه جهان شخصيتي مانند اين شخص بزرگوار ظهور نكرده است.تمام وجود پيغمبر اعجاز است،نه فقط قرآنش اعجاز است بلكه تمام وجودش اعجاز است.عرايض خودم را با چند كلمه دعا خاتمه مي دهم:

    باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...

    پروردگارا دلهاي ما را به نور ايمان منور بگردان.انوار معرفت و محبت خودت را بر دلهاي ما بتابان.ما را شناساي ذات مقدس خودت قرار بده.ما را شناساي پيغمبر بزرگوارت قرار بده.انوار محبت پيغمبر اكرمت را در دلهاي همه ما قرار بده. انوار محبت و معرفت اهل بيت پيغمبر را در دلهاي همه ما قرار بده.ما را آشنا با سيرت پيغمبر خودت و ائمه اطهار قرار بده.ما را قدردان اسلام و قرآن و اين وجودات مقدسه بفرما.اموات ما را مشمول عنايات و رحمت خودت بفرما.

    و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان

    پي نوشتها

    1- آل عمران/159.

    2- [عروج مسيح به عالم بالا]

    3- نهج البلاغه،حكمت 333.

    4- نهج البلاغه،خطبه 3(شقشقيه).

    5- [مانند نيل.]

    6- نهج البلاغه صبحي صالح،خطبه 224[عقيل!داغديدگان به عزايت بنشينند!آيا از آهني كه يك انسان از روي بازي و شوخي داغ نموده فرياد مي كني،و مرا به سوي آتش مي كشي كه خداوند جبار از روي خشم خود آن را بر افروخته است؟!].

    7- نحل/125.

    8- بحار الانوار،ج 20/ص 203.

    9- همان،ص 215.

    10- بقره/256.

    11- انبياء/60.

    12- انبياء/62-64.

    13- بقره/256.

    14- غاشيه/21-24.

    15- بيت الاحزان،ص 155.

    16- نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 193.

    17- توبه/128.

    18- نور/33.

    19- نهج البلاغه،خطبه 234(قاصعه)[و همانا خداوند از آغاز كودكي حضرت،بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را مامور وي ساخته بود كه او را به راه مكارم و محاسن اخلاق عالم مي برد.]

    20- كساني كه مشرف شده اند مي دانند اطراف مكه همه كوه است.

    21- نهج البلاغه صبحي صالح،خطبه 192.

    22- تحف العقول،ص 368،از امام صادق عليه السلام.

    23- تاريخ يعقوبي،ج 2/ص 110 با كمي اختلاف.

    24- اصول كافي،ج 1/ص 403.

    25- الجامع الصغير،ص 95.

    26- اصول كافي،ج 2/ص 234.

    27- نهج البلاغه،نامه 53[بجاي «حتي يؤخذ»«لا يؤخذ»آمده است.]

    28- هدية الاحباب،ص 277.

    29- اين داستان در كتب شيعه هست.مرحوم حاج شيخ عباس قمي(رضوان الله عليه)آن را در چندين كتاب خودش نقل كرده است.

    30- اين را هم مرحوم حاج شيخ عباس قمي(رضوان الله عليه)نقل كرده است.البته ديگران هم نقل كرده اند.

     
     
  • مطالب مرتبط
  • در سوگ آفتاب
    آيا پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) به شهادت رسيدند؟
    در سوگ اسوه حسنه(2)
    دل نوشته هايي در سوگ نبي رحمت(صلي الله عليه و آله و سلم) (2)
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در عهدين
    پيامبر(ص) در آينه فقه
    پيامبر رحمت در كلام امام صادق (عليه السلام)
    تاسي به پيامبر اعظم(صلي الله عليه و آله و سلم) از منظرمقام معظم رهبري
    پيامبر اسلام و شيوه گذر از جامعه جاهلى به جامعه اسلامى (به سوى يك نظريه توسعه)(2)
    پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم) از ديدگاه گوستاولوبون
    دانستني هايي درباره نبي رحمت صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و رحلتشان(1)
    دل نوشته هايي در سوگ نبي رحمت(صلي الله عليه و آله و سلم)- (1)
    ويژگي ها و شايستگى هاي پيامبر اعظم(صلي الله عليه و آله و سلم)
    پيامبر اسلام و شيوه گذر از جامعه جاهلى به جامعه اسلامى (به سوى يك نظريه توسعه)(1)
    در سوگ اسوه حسنه(1)
    پرسش‌ها و پاسخ‌هايي درباره‌ي پيامبران(1)
    مباهله اثبات حقانيت پيامبر (ص) و آل او
    بخشى از اخلاق نيكوى پيامبر گرامي (صلى اللّه عليه و اله)
    پيامبر به 72 زبان تسلط داشت!
    إرهاصات در زندگي پيامبر اكرم (ص) از منظر تاريخ 
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
    اخبار جهان اسلام
     
     
     
    اولویتهای عمره اعلام شد

      اعزام متقاضیان دارای اولویتهای 300 تا 600 که از سوی سازمان حج و زیارت اعلام شده از سال 92 آغاز و حدودا تا سال 1399به طول می ...

     1390-11-18
    از فعالان خارجی عفاف و حجاب تجلیل شد + اسامی

        پانزده نفر از مهمانان خارجی حاضر در اولین اولین همایش بین المللی تجلیل از طلایه داران عفاف و حجاب مورد تجلیل قرار گرفتند.   به ...

     1390-11-18
    با تلاش انجمن زنان الزهرا(س)؛ 31 خانواده در سریلانکا شیعه شدند

      مسئول انجمن زنان الزهرا(س) از شیعه شدن 31 خانواده در منطقه نوارا الیا در سریلانکا خبر داد.   به گزارش خبرگزاری اهل بیت (ع) ـ ابنا ـ ...

     1390-11-18
    برگزاری دوازدهمين دوره مسابقات بين‌المللی قرآن در روسيه

      گروه بين‌الملل: دوازدهمين دوره مسابقات بين‌المللی حفظ قرآن كريم روسيه، ديروز، 16 بهمن‌ماه، در سالن «كوسموس» شهر ...

     1390-11-17
    افزایش سهمیه اعزام زائران به عتبات عالیات در نوروز

      معاون عتبات عالیات سازمان حج و زیارت از افزایش سهمیه اعزام زائران به عتبات عالیات عراق در عید نوروز خبر داد.    با توجه به ...

     1390-11-17
    جشن گرفتن برای ولادت پیامبر(ص) "سنت حسنه" است

      دارالافتاء اردن با رد فتوای تحریم برگزاری مراسم جشن ولادت حضرت رسول اکرم(ص)، آن را "سنت حسنه" توصیف کرد.   به گزارش خبرگزاری اهل ...

     1390-11-17
    ترجمه جديد قرآن به زبان چينی رونمايی می‌شود

      گروه بين‌الملل: مراسم رونمايی از ترجمه قرآن كريم به زبان چينی، امروز، شانزدهم بهمن‌ماه، در سازمان اوقاف و امور خيريه برگزار ...

     1390-11-16
    توقيف چهارمين نشريه موهن به مقدسات اسلامی در مراكش

      گروه بين‌الملل: دولت مراكش طی يك ماه اخير، از توزيع چهارمين نشريه فرانسوی در اين كشور به‌دليل توهين به مقدسات اسلامی ممانعت ...

     1390-11-16
     
     
     
     
     
     
    پربازدیدترین مطالب
     
     
     
    العصر الجاهلي عند بحثنا حول جزيرة العرب اطلقنا على مرحلة ما قبل ظهور الإسلام تسمية العصر الجاهلي، واطلقنا على سكّان تلك البلاد تسمية عرب الجاهلية. ونود ان نشير هنا الى وجود شواهد دالة على ان هذا الاصطلاح ـ أي اصطلاح الجاهلية ـ قد ظهر بين المسلمين بعد ظهور الإسلام، حيث استلهموه من القرآن الكريم، واطلقوه على عصر ما قبل الإسلام وتبلور له مفهوم خاص حوله وذهب بعض المؤرخين المعاصرين الى القول بأنَّ هذه التسمية تُطلق على حقبة تناهز مائة وخمسين الى مائتي سنة قبل بعثة النبي محمد’ . ومع ان كلمة الجاهلية مشتقّة من الجهل، الا ان الجهل هنا لا يقع في النقطة المقابلة للعلم، وانما يقع في النقطة المقابلة للعقل والمنطق . وصحيح ان مجتمع جزيرة العرب كان مجتمعاً امياً يفتقر الى العلم ـ كما ذكرنا ـ بيد ان الثقافة الإسلامية اذا كانت قد اطلقت كلمة جاهل على ذلك المجتمع، وعبارة العصر الجاهلي على ذلك العصر، فذلك لا يُعزى الى افتقارهم للعلم فحسب، وانّما يُعزى الى رؤيتهم المغلوطة والبعيدة عن العقل والمنطق، وممارستهم لعادات وتقاليد خرافية والاتصاف องค์ประกอบของศาสนา ศาสนาในฐานะปรากฎการณ์ทางจิตและทางสังคม เป็นบ่อเกิดของคุณค่าและวัฒนธรรมและมีความสัมพันธ์กับชีวิตของมนุษย์อย่างแน่นแฟ้น ซึ่งมีความลึกซึ้งและมีองค์ประกอบมากมายหลายอย่าง แต่ที่ถือว่าสำคัญที่สุดมี 5 ประการคือ ข้อห้ามสำหรับมุสลิม สิ่งที่กล่าวมาทั้งหมดเป็นเพียงประเด็นหัวข้อที่หลักการอิสลามได้สอนไว้ ซึ่งแต่ละหัวข้อมีรายละเอียดปลีกย่อยอีกมากมาย จะขอนำเสนอรายละเอียดเหล่านั้นในโอกาสต่อไปตามความเหมาะสม ดังที่กล่าวไปแล้วว่าหลักการปฏิบัติตามคำสอนของศาสนาอิสลามแบ่งออกเป็นหมวดหมู่กล่าวคือ สิ่งจำเป็นต้องปฏิบัติ หากละเว้นถือว่ามีความผิดตามศาสนบัญญัติ สิ่งที่จำเป็นต้องละเว้น ถ้าหากฝ่าฝืนถือว่ามีความผิด ต้องถูกลงโทษ สิ่งที่สมควรปฏิบัติ หรือสนับสนุนให้ปฏิบัติซึ่งมีกุศลบุญมากมาย แต่ถ้าไม่ปฏิบัติจะไม่ถูกลงโทษ สิ่งที่ไม่สมควรปฏิบัติและไม่สนับสนุนให้ปฏิบัติ แต่ถ้าหากปฏิบัติจะไม่ถูกลงโทษ และสิ่งปฏิบัติหรือไม่ปฏิบัติมีผลเท่าเทียมกัน อารยธรรมอิสลาม อารยธรรมอิสลามได้ตกเป็นหนี้แห่งความเพียรพยายามอย่างไม่ลดละของ ประชาชาติมุสลิม ภายใต้เงื่อนไขเชื้อชาติที่หลากหลาย พวกเขาได้รับการหล่อหลอม ภายใต้หลักศรัทธาและความเชื่อต่อสายธารอันบริสุทธิ์จนสามารถทุ่มเทรับใช้อิสลาม ให้ก้าวไปสู่วิถีทางอันรุ่งเรืองและเป็นไปตามเจตนารมณ์อันสูงส่งของอิสลามได้อย่างมี ประสิทธิภาพ ซึ่งผลก็คือการที่พวกเขาได้วางรากฐานแห่งอารยธรรมอันมั่นคงตราบจนกระทั่ง ถึงปัจจุบันที่ประชาคมโลกต่างตกเป็นหนี้บุญคุณอารยธรรมอันรุ่งเรืองนี้أسئلة و أجوبة - 11 سؤال 1001 :   من هو أوّل فرد قال بالتختم باليسار ؟جواب :   معاوية ؛ ورد ذلك في الغدير ج10/310 .(253)سؤال 1002 :   من هو الذي أقام أوّل حفلٍ بمناسبة عيد الغدير ؟جواب :   النبيّ الأكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ؛ ورد ذلك في الغدير ج1/269 .سؤال 1003 :   ...Tudo sobre Irã Embora a população iraniana seja predominantemente composta de Arianos, como o nome "Irã" de fato revela, ela também é formada por vários grupos étnicos que, desde épocas remotas, apareceram e se fixaram na terra. A mais ou menos 15.000 anos atrás, quando o nível mar no interior do país começou a baixar, as terras mais altas do planalto já estavam habitadas. O povo desta região costumava viver da caça, porém, as mulheres começavam a cultivar a terra e, consequentemente, passavam a adquirir certo conhecimento de agricultura. A mais antiga das comunidades cujos traços foram descobertos e que absolutamente estão entre os povos mais antigos do mundo foi estabelecida em Sialk, próxima a cidade de Kashan. Nesta região, o comércio e a agricultura desenvolveram-se ao mesmo tempo e, por volta do 4° milênio antes de Cristo, Egito e Europa já costumavam importar trigo e cevada do planalto iraniano. • Membiarkan diri dalam Keadaan Junub Sampai Azan Subuh Jika orang junub sampai azan Subuh belum mandi atau jika tugasnya itu tayamum lalu dia belum juga bertayamum, maka pada beberapa keadaan puasanya batal: 1. Jika sampai azan Subuh sengaja tidak mandi atau jika tugasnya itu tayamum ternyata belum bertayamum: a. Pada puasa Ramadhan dan puasa qodho, puasanya batal. b. Pada selain puasa Ramadhan dan puasa qodho, pua-sanya tidak batal. 2. Jika lupa tidak mandi atau tidak bertayamum dan ingat setelah sehari atau beberapa hari: a. Pada puasa Ramadhan, puasanya pada hari-hari itu harus di-qodho. b. Pada puasa qodho Ramadhan, berdasarkan ihtiyath wajib, puasanya pada hari-hari itu harus di-qodho.* c. Pada selain puasa Ramadhan dan qodho-nya seperti puasa nazar atau puasa kaffarah, puasanya sah. 3. Jika pelaku puasa dalam kondisi tidur junub, dia tidak wajib langsung mandi dan puasanya sah. 4. Jika orang junub pada malam bulan Ramadhan tahu bahwa dia tidak bisa bangun sebelum Subuh untuk mandi, maka dia tidak boleh tidur, dan jika dia tidur dan tidak bisa bangun, maka puasanya batal. ประโยชน์ของการมีศาสนา ความสุขที่แท้จริงของมนุษย์ทั้งโลกนี้และโลกหน้า ขึ้นอยู่กับความศรัทธาที่ถูกต้องมั่นคง และการปฏิบัติตามกฎเกณฑ์ต่าง ๆ ที่อิสลามได้กำหนดไว้ พร้อมทั้งนำเอาหลักการเหล่านั้นมาประยุกต์ใช้ในชีวิตประจำวันทั้งที่เป็นหน้าที่ส่วนตัวและสังคม ด้วยเหตุนี้ มนุษย์จึงไม่สามารถปฏิเสธความจำเป็นของการมีศาสนาได้نتائج غزوة تبوك رغم ان هذه الغزوة التي كانت حافلة بالعسر والمشقّة لم يقع فيها قتال ولكن تمخّضت عنها تأثيرات ونتائج مهمة، نعرض قسماً منها في ما يلي: 1ـ عقد رسول الله في سفره هذا معاهدات صلح مع قبائل وامراء المنطقة الحدودية الواقعة بين الحجاز والشام، وضمن بذلك استتباب الأمن في هذه المنطقة، واطمأنَّ الى انهم لن يتعاونوا مع قيصر الروم. 2ـ تكوّن لدى قادة الجيش الإسلامي من خلال هذا العمل العسكري تصوّر تام عن طبيعة تلك المنطقة وتضاريسها ومشاكلها، وتعلّموا طريقة اعداد الجيوش في مواجهة القوى الكبرى يومذاك؛ ولعل هذا السبب الذي جعل اول بلد يفتحه المسلمون بعد وفاة الرسول’ هو الشام. 3ـ في ضوء هذا النفير العام تميز المؤمنون من المنافقين، وحصل نوع من الفرز Влияние СМИ на Африку Средства массовой информации являются важнейшими факторами знакомства африканцев с Западом и заимствования ими западных образцов. Ведь в самой Африке вследствие экономических затруднений не организован сбор и передача информации. А потому Африка превратилась в простого потребителя чужих новостей. Иностранные радио и телевизионные каналы готовят для африканских стран разнообразные программы, пропагандируя при этом свою культуру. Причем развлекательные передачи и фильмы обычно противоречат африканской культуре или, по крайней мере, не отвечают условиям жизни на этом континенте. Хотя СМИ передают различную информацию, к сожалению, в Африке в меньшей степени воспринимаются ее положительные стороны.
     
     
     
     
     
     
    آخرین مطالب پایگاه
     
     
     
    كرامات الرضويه(عليه السلام) اداى قرض خانمى علويه (سيده ) كه از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت باوقات نمازهاى خود و ساير عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پريشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون تمكن از اداى قرض خود نداشت در شب جمعه پنجم ربيع الثانى 1331 توسل بامام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا (علیه السلام) جسته و الحاح بسيار كرده كه مرا از قرض آسوده فرما. پس خوابش ربوده . داستان هايي از سيرت حضرت امام رضا (ع) منبع: راسخون زندگانى حضرت امام رضا(علیه السلام) پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگيز كه دل شيفتگان را مى‏برد . نشانه موى پيامبر(صلی الله علیه واله) مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(علیه السلام) رسيد. جعبه‏اى نقره‏اى رنگ به امام داد و گفتسيره شخصيتي امام رضا (عليه السلام) (1) خط‌مشي امام رضا (علیه السلام) در برابر حكومتها بخشي از زندگي امام علي بن موسي(علیه السلام) مربوط به دوران قبل از امامت ايشان مي‌شود كه 35 سال بوده است و در اين مدت، حاكماني چون منصور، مهدي، هادي و هارون ـ كه همه از خلفاي عباسي بوده‌اند ـ حاكميت داشته‌اند. پس از شهادت امام موسي بن جعفر(علیه السلام) و آغاز دوره امامت علي بن موسي(علیه السلام)، آن امام بيست سال ديگر را شاهد حاكميتهاي جور بود. از اين مدت، ده سال، در عصر خلافت هارون، چهار سال در عهد پرفراز و نشيب خلافت امين و سرانجام ادامه آن با زمامداري مأمون، همراه شد. شهادت امام رضا عليه السلام از زبان اباصلت هروي خبر از شهادت خویش به اباصلت اباصلت هروی می گوید: من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.» من رفتم و خاک ها را آوردم. آراء مختلف در مورد شهادت امام رضا عليه السلام برخى از فرقه‏هاى اسلامى معتقدند كه اطاعت از حكام واجب است و به هیچوجه نمى‏توان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدشان قیام كرد. دیگر فرق نمى‏كند كه ماهیت ‏حاكم چه باشد، حتى اگر مرتكب بزرگترین گناهان شود و یا هتك مقدسات كند. معناى این عقیده آن است كه حاكم هر چند بی گناهان را كه از اولاد رسول خدا هم باشند بكشد، باز اطاعتش واجب و تمرّد از وى حرام است. این مساله جزء معتقدات برخى از فرقه‏هاى اسلامى است مانند: اهل حدیث، عامه اهل سنت، چه پیش و چه بعد از امام اشعرى كه خود او نیز به همین مطلب عقیده‏مند بود. ثامن الائمة ، على بن موسى الرضا(ع) دژ محكم الهي اسم آن بزرگوار على و كنيه او ابو الحسن الثاني و لقب مشهور او رضا است. عمر مبارك آن حضرت پنجاه و پنج سال بود. (1) در يازده ذى القعده سال 148 هجرى به دنيا آمد (2) و در سال 203 هجرى (3) در آخر ماه صفر به دست مأمون عباسى مسموم و شهيد شد. در مدح و رثاي علي بن موسي الرضا (عليه السلام) کوچه‌های خراسان (قيصر امين‌پور) چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پريشان تو را می‌شناسند پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند نام تو رخصت رويش است و طراوت مساله ولايتعهدى امام رضا عليه السلام بحث امروز ما يك بحث تاريخى و از فروع مسائل مربوط به امامت و خلافت است و آن، مسأله به اصطلاح ولايتعهد حضرت رضا عليه السلام است كه مأمون ايشان را از مدينه به خراسان آن وقت(به مرو) آورد و به عنوان ولى عهد خودش منصوب كرد، و حتى همين كلمه«وليعهد» يا «ولى عهد» هم در همان مورد استعمال شده، يعنى اين تعبير تنها مربوط به امروز نيست، مربوط به همان وقت است، انگيزه‏هاي مامون از ولايتعهدي امام رضا (عليه السلام) چشمداشت مامون از گرفتن بیعت ‏برای ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) تامین هدفهایی بود که به اجمال ذیلا بیان می‏گردد: نخستین هدف: احساس ایمنی از خطری که او را از سوی شخصیت امام رضا(علیه السلام) تهدید می‏کرد. شخصیتی نادر که نوشته‏های علمیش در شرق و غرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عام - به اعتراف مامون - از همه محبوبتر بود. در صورت ولیعهدی، او دیگر نمی‏توانست مردم را به شورش یا هر گونه حرکت دیگری بر ضد حکومت، دعوت کند. زندگانى امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) (2) موضعگيرى چهارم امام ـ عليه السلام ـ چون به مرو رسيد ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مى گفت . نه پيشنهاد خلافت و نه پيشنهاد وليعهدى ـ هيچ كدام ـ را نمى پذيرفت تا آنكه مأمون با تهديدهاى مكرر به قصد جانش برخاست .