شكوفايى حسينى (581)
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه (582)
((اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام (به ياد خدا) امروز به حضور پروردگارت باز آى كه تو خشنود و او از تو راضى است .))
حقيقت اين است كه با دقت لازم و كافى در زندگى ما انسان ها، اين مساءله اثبات مى شود كه خسارات زيادى كه ما در زندگانى متحمل مى شويم ، خيلى مربوط به جهل ما نيست ، مخصوصا در جوامعى كه از تمدن ، فرهنگ و علم بهره اى برده اند. يا جو جامعه شان اصولى را پذيرفته است و مى دانند كه دروغ درست نيست ، دروغگويى اطمينان در جامعه را از بين مى برد، يا مثلا حق كشى بالاخره جامعه را مختل مى كند.
البته اين گونه مسائل كلى و ابتدايى را نمى گوييم . اين مسائل عمومى است و كم و بيش در تمدن ها هست ، مخصوصا تمدن اسلامى كه به طور همه جانبه و فراگير، جوامع بشرى را زير پوشش خود قرار داده است .
براى يك زندگى نه در حد خيلى اعلا از كمال و دانش ، بلكه براى يك زندگى كه انسان پشيمانى كم داشته باشد، بفهمد چه مى كند و نگرانى و دلهره كمتر داشته باشد، ما معلوماتى را داريم ، يا مى توانيم به دست بياوريم . اگر شما فردا بخواهيد به كارى اقدام كنيد، جاى ترديد نيست كه انسان هايى در جامعه هستند كه اگر خود شما به آن قضيه كه مى خواهيد اقدام كنيد واقف نباشيد، شما را روشن مى كنند. {قطعا} انسان هايى يافت مى شوند، زيرا جامعه ، جامعه متمدن است . پس در همين حدود علم و معرفت را، ما مى توانيم در زندگى اجتماعى به دست بياوريم . پس نقص ما در كجاست ؟ گرفتارى ما از كجا ناشى مى شود، كه حتى با وجود همان مقدار علم و معرفت ، نقص داريم ؟ اگر درست دقت بفرماييد، نقص ما در مساءله اراده است . ما در ميدان اراده ، سست هستيم . در انتخاب و اختيار و ميدان باز كردن براى شخصيت برترى جو و شخصيت كمال جو، سست به ميدان مى آييم . در حقيقت ، حتى جوان ها و انسان هاى معمولى ما كه خيلى دانشگاه ديده و حوزه ديده نيستند، قطعا مى دانند كه بالاخره ظلم ، در كوچك ترين پديده ، نتيجه خواهد داشت . با اين حال ، احساس مى شود كه وحشت از ظلم را آن چنان كه بايد نمى بينيم . اين مساءله جاى سؤ ال دارد. يا عظمت عدالت را همه ما مى دانيم ، اما چرا در قرار گرفتن در موقعيت هايى كه بايد عدالت بورزيم ، يك ((مى خواهم )) شخصى از هوى و هوس سر مى كشد و عدالت را زير غبارى كه تيزبين ترين چشم هم شايد آن را نبيند، مخفى مى كند؟ همان طور كه عرض كردم ، اين معلول اين نيست كه ما نمى دانيم عدالت خوب است و عدالت ضرورت دارد. مساءله اين است كه آن را چنان حياتى تلقى نمى كنيم كه به مجرد اين كه ديديم عدالت در اين مورد احتياج دارد، بدون توقف ، اراده نموده و حركت كنيم . در حدود 150 آيه در قرآن مجيد، درباره اراده ذكر شده است . اهميت اراده را ملاحظه بفرماييد كه چه قدر اهميت دارد. چنان كه صبر و شكيبايى در مقابل حوادث ناگوار، اثر ويژه و به خصوص دارد.
و بشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انالله و انااليه راجعون (583)
((و مژده بده شكيبايان را، همان كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد، مى گويند: ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم .))
{در زندگى }، شكيبايى و صبر بسيار مؤ ثر است . همان طور كه در آيات قرآن ملاحظه فرموده ايد، وقتى مى خواهند عده اى به بهشت وارد بشوند، به آنان گفته مى شود:
سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار(584)
((درود بر شما به {پاداش } آن چه صبر كرديد. راستى چه نيكوست فرجام آن سراى .))
درود بر شما به خاطر صبرى كه در مقابل لذايذ انجام داديد. {مثلا} مقام پيش آمد و وقتى ديديد كه اهل آن نيستيد، گفتيد خداحافظ. و اگر استخاره هم خوب آمد، گفتيد: برو اين دام بر مرغ دگر نه .
جوانان عزيز، صبر دو مورد دارد: - البته اين جمله معترضه است - چون ما مى خواهيم شكوفايى اراده و اختيار را در كلاس حسينى ياد بگيريم ، ان شاء الله دقت بفرماييد:
1- صبر در مصيبت ها. {مثلا} خداى ناخواسته آدم بيمار است ، اگر صبر نكند، چه كار بايد بكند؟ نزد طبيب مى رود و پس از معالجه ، كار خود را انجام مى دهد. صبر در مقابل درد و ناله ها و سوزش ها، طبيعى است ، البته اگر بگويد:
غم و شادى بر عارف چه تفاوت دارد ساقيا باده بده شادى آن كاين غم از اوست
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است به ارادت بكشم درد كه درمان هم ازوست
1- {اگر به چنين مقامى برسد}، حقيقت اين است كه اين شخص ، راه را طى كرده و او سالك است . او واقعا طعم كمال را چشيده كه حتى غم ، اندوه ، درد و ناله را از او مى داند و خوشحال هم هست . چون صبر در مورد دردها و ناگوارى ها كه اجبارى است ، عظمت و سازندگى آن ، مانند صبر در مواقع لذت ها نيست .
2- آن جا (صبرهاى اختيارى ) سكوى پرواز است .
2- صبر در مقابل لذت ها. اين نوع صبر، صبر اختيارى است . در اين جا، شخصيت نفسى مى كشد و در مقابل غرايز به ميدان مى آيد و به غرايز حيوانى مى گويد: كنار برويد، حالا نوبت من است ، منى كه با خدا آشنايى دارم . مى گويند: سودجويى و شهرت اجتماعى لذت دارد. در آن هنگام شخصيت بايد بگويد: من شهرت اجتماعى را نمى خواهم ، زيرا ممكن است اين شهرت مرا منحرف كند و من براى حفظ اعتبار اجتماعى كه اگر بى پايه باشد و آن هم چند صباحى بيش نيست ، شخصيتم را نابود نمى كنم . جاى پرواز در اين جاست . مورد ديگر، صبر در مقابل جريان شهوت است {مخصوصا} كه اگر مانعى هم وجود نداشته باشد. خدا مى داند اختيار در اين جا چه چهره اى به شما اولاد آدم نشان مى دهد، كه با اراده و اختيار، براى ارتكاب به اين شهوت ، شخصيت را تباه نكرديد.
مت بالا راده تحيى بالطبيعه (585)
((با اراده بمير، تا با طبيعت ، زنده جاويدان بمانى .))
اين كلام از چند قرن پيش از ميلاد عيسى (عليه السلام) در جو فرهنگ پيشرو بشرى با شما حركت كرده تا به اين جا رسيده است . مت : مقصود از بمير، مردن طبيعى نيست ، يعنى غرايز را مهار كن و بگذار شخصيت براى خودش ميدان بگيرد. لذا، صبر در مقابل لذايذ واقعا سكوى پرواز است ، زيرا شما ممكن است در تلخى ها كه خداى ناخواسته پيش مى آيد، به اجبار صبر كنيد و چاره اى هم نداريد، اما در صبر مقابل لذت ها، مى گوييد: مى توانستم انجام بدهم و انجام ندادم . يا مى توانستيد انجام بدهيد، اما انگيزه را از خودتان كنار زديد.
چون دوم بار آدميزاده بزاد پاى خود بر فرق علت ها نهاد(586)
3- خدايا! بر تعداد اين هشياران در جامعه ما بيافزا. تعداد اين هشياران كم است و كمتر هم مى شود. روايت در حديث قدسى چنين است :
عن عيسى بن مريم (عليه السلام): لن يلج ملكوت السموات من لم يولد مرتين (587)
((از حضرت عيسى بن مريم (عليه السلام) نقل شده است كه فرمود: كسى كه دوبار زاييده نشود، به ملكوت آسمان ها وارد نمى شود.))
آدمى يك بار از كانال دو موجود به نام پدر و مادر قدم به دنيا مى گذارد. اما تولد حقيقى ، موقعى است كه شخصيت آماده اراده باشد و بگويد: آن را مى خواستم ، اما او از من نيازمندتر بود، آن را به او دادم .
اين جاست كه پاى خود را بر علت ها و انگيزه ها مى نهد.
چون دوم بار آدميزاده بزاد. ما تولد دوم مى خواهيم . از آن موقع كه شخصيت كمال جو و شخصيت ارزش طلب شما، گام در عرصه زندگى مى گذارد، اين جاست كه مى گويند:
چون دوم بار آدميزاده بزاد پاى خود بر فرق علت ها نهاد
4- گاهى در تاريخ ، گذشت ها و فداكارى هايى ديده مى شود، كه آدم مى گويد: خدايا، آيا اينان بشر هستند؟
آيا اين ها از آسمان آمدند يا از زمين روييدند؟ آنان چه كردند كه بر هوى و هوس خويش مسلط شدند؟
دوباره در اين دنيا پاكيزه زاييده شدند، نه از اسپرم و اوول .
وقتى بر روى علت ها پاگذاشت و گفت : نه ! اين جواب هاى منفى ، گاهى مزه ((باشد)) به هستى مى دهد.
بقا و جاودانگى حسين بن على ، مربوط به دو - سه جواب منفى به مورد است . مى گويند: {يا حسين } مى خواهند به شما مقام بدهند. مى گويد: نه ! مقام چيست ؟ من بايد باشم تا از مقام استفاده كنم . اگر چنين مقامى را بپذيرم ، من نيستم و نابودم . مى گويند: شهرت شما عالمگير مى شود. مى گويد: چگونه عالمگير مى شود؟ آيا با فساد؟ همان گونه كه در مقابل آن شخص (يزيد) ايستاده ام ؟ شهرت بعضى از اشخاص عالمگير است ، اما در نمايشگاه فساد و در نمايشگاه جنايتكاران . تاريخ براى بشر، دو نمايشگاه آماده كرده است : يك نمايشگاه براى تبهكاران ، جنايتكاران و خود فريبان كه ابتدا خود را و سپس جوامع را مى فريبند. يك نمايشگاه هم براى دادگران و انسان هاى كمال يافته و براى انسان هايى كه شخصيتشان از اختيار بهره بردارى كرده است . بهره بردارى از اختيار يعنى چه ؟ يعنى ؛ پاى خود بر فرق علت ها نهاد.
به شما مى گويند: در سى ، چهل سال بقيه عمر خود، آقايى خواهى كرد. مى گوييد: ((خود طبيعى )) من آقايى خواهد كرد، اما اين آقايى به قيمت نابودى شخصيت ملكوتى من تمام خواهد شد. اين چه نوع زندگى و آقايى است ؟ بدين جهت ، ما از اين شهداى راه انسانيت و از اين مسافران بسيار بزرگ دار بقا، بايد اين مساءله را فرابگيريم كه آنان اختيارا ((نه )) يا ((بلى )) مى گويند. من شايد بارها اين مطلب را در بعضى از درس ها عرض كرده ام . خاطر شريف آقايان و يا خواهران بايد باشد كه همه ما مى گوييم : من خودم اختيار داشتم . اختيار مالم را داشتم . {مثلا} چيزى را به قيمت يكصد هزار تومان خريده بودم ، اما به ده هزار تومان فروختم . چه جبرى بالاتر از اين كه ريال ، اختيار حقيقى را از دست انسان گرفته و به اين كه اختيار دارد، دل خوش است ؟! به هر حال ، مساءله : اشترى ام لاغر و هم پشت ريش است . پشتم هم زخم است . اين ادعاى من مدعى است ، كه هميشه الحمدلله با ادعا زندگى مى كنم .
اشترى ام ، لاغر و هم پشت ريش ز اختيار هم چو پالان شكل خويش
5- پالان است ، اختيار كجا بود! چرا پالان است ؟ زيرا همان فرمولى است كه پدران ما به ما ياد دادند. {كه انسان } با يك كشمش گرمى با يك غوره سردى اش مى كند. آيا اين اختيار است ؟ آيا اين شخص از اختيار برخوردار شده است ؟ او را يك كشمش گرم مى كند و يك غوره هم سرد مى كند، سپس مى گويد: من در اين باره اختيار داشتم ! از سبيل و ريش لرزان خنده مى گيرد مرا.
با چهره و قيافه اى مخصوص چنان مى گويد اختيار دارم ، كه آدم باور مى كند اختيار دارد. ((شخصيت )) و ((من )) بيچاره هم - به اصطلاح مظلومانه - در گوشه اى از درون نشسته و جز اين كه به كارهاى انسان با چشم تعجب نگاه كند، كارى نمى كند.
اشترى ام لاغر و هم پشت ريش ز اختيار هم چو پالان شكل خويش
6- واقعا عجب هشيارانى هستند، كه مى فهمند. گيرم كه خارم ، آن هم خار بد، اما خار از پى گل ، زيست و حيات دارد. اگر گلى نبود، خار هم مفهوم نداشت . صراف زر هم مى نهد جو در سر مثقال ها. در مقابل اشخاصى كه در آتش جهل غوطه ورند، چنين اشخاص با فهم و هشيار نيز در تاريخ وجود دارند، كه انسان نفسى مى كشد و مى گويد خدايا شكر!
اين كجاوه ، گه شود اين سو كشان آن كجاوه گه شود آن سو كشان
7- يك كشمش او را به آن طرف مى برد و يك غوره او را به اين طرف مى آورد.
بفكن از من ، حمل ناهموار را تا ببينم روضه انوار را
8- كه ببينم اختيار چيست ؟ واقعا جاى دعاست ، كه خدايا: بفكن از من حمل ناهموار را. اين پالان را خودت از پشت من بردار. از گرمى و سردى يك كشمش و غوره ، لذت مى برد و درك هم نمى كند، اما غافل از اين كه اصلا مساءله اراده و درك مطرح نيست . اگر انسان با اختيار بگويد الله اكبر، يا با اختيار به عيادت يك بيمار برود و ناله او را كم كند؛ ارزش دارد. نه اين كه اگر بيمار بهبود يافت و از بيمارستان مرخص شد، به عيادت او برود. يا اگر شخص بيمار كه متمول است بگويد: شما به عيادت من آمديد و با پولى يا... كار او را جبران كند. اين ها معامله است .
به هر حال - همان طور كه عرض شد - عظمت حادثه خونين نينوا، بر مبناى اين واحدها و عوامل است .
9-
10- يكى از واحدهاى آن چنين است : اگر هر لحظه ، دست حسين (عليه السلام) را مى گرفتيد و مى گفتيد اى پسر پيغمبر (صلى الله عليه وآله )، آيا براى برداشتن قدم بعدى مجبور هستى ؟ پاسخ مى گرفتيد: نخير. زيرا قطب نماى وجدان او دقيقا كار مى كند و اراده با شخصيت در حركت است . اكنون خودتان تفسير كنيد به خاطر چه كسى {با اختيار} در اين مكان نشسته ايد؟ لذا، نوشته اند كه تا صبح عاشورا و تا آخرين لحظات كه {حسين } قدرت داشت ، داراى اختيار بود كه بازگردد و بگويد من برگشتم .
تعدادى از تحليل گران تاريخ اسلام ، نيز تعدادى از خارجى ها، اين تعبير را گفته اند كه : اين مرد (حسين ) تا موقع افتادن به زمين ، داراى اختيار بود و به هر شكلى مى توانست از معركه ، جان به در ببرد. آيا درس خوبى در اين جلسه {از حسين } خوانديم ؟ آيا ان شاءالله درباره اين درس فكر خواهيم كرد؟ كه بلكه در دنيا از اراده آزاد و از اختيار بتوانيم استفاده كنيم و نگذاريم عمر ما با جبر و شبه جبر سپرى شود. تا نگوييم :
مثل اين كه زندگى ما به پوچى مى گذرد و تمام زندگى كه انسان در آن اختيار نداشته باشد، جبر است . به قول بعضى از ادباى خيلى خوش ذوق : سبد شب در سبد روز مى اندازد و سبد روز هم در سبد شب مى اندازد و مى گويد برو جلو. هفتاد يا هشتاد سال عمر چنين گذشت ... مسلم است كه چنين زندگى ، مزه و طعم زندگى حقيقى را نخواهد داد. بنابراين ، يك عظمت در داستان آموزنده امام حسين (عليه السلام )، مساءله اختيار و آزادى است ، با آن خطبه اول كه در مكه قرائت فرمود:
الحمدلله و ماشاءالله و لاقوه الا بالله و صلى الله على رسوله ، خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف و خير لى مصرع انا لاقيه ، كانى باوصالى تقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلا فيملان اكراشا جوفا و اجربه سغبا، لا محيص عن يوم خط بالقلم ، يرضى الله عنابرضانا اهل البيت ، نصبر على بلائه و يوفينا اجور الصابرين ، لن يشذ عنا رسول الله لحمته ، بل هى مجموعه لهم حظيره القدس ، تقربهم عينه و تنجزبهم وعده ، الا فمن كان فينا باذلا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا انشاءالله (588)
((سپاس براى خداست كه آن چه را بخواهد مى شود، و جز او تكيه گاهى نيست و درود او بر پيامبرش باد.
مرگ بر اولاد آدم ، مانند گردن بندى است كه به دور گردن زن جوان پيچيده است . اشتياقم زياد است به ديدن نياكان ، بزرگان و گذشتگانم . مانند اشتياق يعقوب به ديدن يوسف .
اى اطرافيان من ، بدانيد كه براى من خوابگاهى آماده شده است و من آن را خواهم ديد. و گويا مى بينم كه چگونه خونم در كربلا ريخته شده است و شكم حريصان سير شده و جيب آنان پر گشته است . البته از چنين سرنوشتى كه رضاى خدا در آن است ، خشنود هستيم و از هر بلايى كه در راه او پيش بيايد صبر مى كنيم (استقبال مى كنيم ) و در جوار او پاداش استقامت خود را مى يابيم . ما پاره تن پيغمبريم كه به زودى در حظيره القدس به حضورش مى شتابيم و باعث روشنى چشم او مى شويم ، در حالى كه رسالت مقدس را به پيش برده و به مسؤ وليت بزرگمان عمل نموده ايم . اينك ، آگاه باشيد! كسى كه مى خواهد نفس و جانش را آماده ديدار خدا كند، با ما حركت كند. ما بامدادان حركت خواهيم كرد. ان شاءالله .))
((ماشاءالله ))، يعنى آن چه كه او مى خواهد در اين حادثه بزرگ گرفتار آن شوم ، چيزى است كه خدا خواسته است .
((ماشاءالله ))، رو به حادثه اى قدم بر مى دارم كه او خواسته است . آيا در اين جا، اختيار من شكوفا نمى شود؟ آيا از روى جبر مى روم ؟
((ماشاءالله ))، او مى خواهد كه شخصيت من ، با اختيار در اين حادثه شكوفا شود و به بار بنشيند.
الا فمن كان فينا باذلا مهجته و موطنا الى لقاءالله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا انشاءالله .
((آگاه باشيد! كسى كه مى خواهد دلش را در راه ما وارد عرصه هستى كند و مى خواهد نفس و جانش را آماده ديدار خدا كند، با ما حركت كند. ما بامدادان حركت خواهيم كرد، ان شاءالله .))
ان شاءالله ! يعنى ؛ من مشيت را با كمال اختيار به مشيت او وابسته كردم .
به هر حال ، اين يكى از درس هاى بسيار مهم داستان نينواست . ملاحظه فرموده ايد كه غالبا در جلسات دانشگاهى ، يا حوزوى و... مساءله جبر و اختيار مطرح مى شود، ولى خيلى زياد سراغ شخصيت را از نظر اين كه شخصيت در اين جا چه كاره است ، نمى گيرند. اين همه اديان الهى ، اين همه وارستگان تاريخ و برازندگان اولاد آدم ، تمام تلاششان بر اين است كه بگويند: شخصيت خود را تقويت كنيد. شخصيت اگر تقويت شود، اسير يك كشمش و يك غوره نمى شود. {شخصيت اگر تقويت شود}، اسير يك مقام چند روزه دنيا نمى شود و در ميان انتخاب انگيزه ها كلافه نمى شود. پس ما از بركات اين حادثه بزرگ كه جلوه گاه اختيار انسانى است و در آن لذت و الم كنار گذاشته شده ، و حتى مفاهيم به هم خورده است ، در مى يابيم كه فقط انسان و قرار گرفتن او در پيشگاه كمال ، و حركت به سوى كمال ، با كمال اختيار مطرح است !
خوب است كه ما در اين گونه موارد، از چنين حادثه اى ، تعاريف علمى خود را در علوم انسانى انتخاب كنيم ، نه از چند نفر انسان معمولى كه مى گويند: ((مى خواهم )). {كه البته } نه ((مى خواهم )) آنان مبنا دارد و نه ((نمى خواهم )) آنان . هم چنين ، نه آزادى و نه جبر آنان مبنا دارد. دوباره عرض مى كنم : آموزندگى اين داستان اين جاست كه در هر موقعيتى - چه در مسير {مكه تا كربلا}، چه در صحبت هاى امام حسين (عليه السلام ) - موجب اجبارى براى موقعيت بعدى نيست : چنان كه ((بايد چنين كارى بشود! چون هيچ چاره اى ندارم و اختيار هم ندارم !!)) البته ممكن است عبارت ((چاره اى ندارم ، بايد بروم ))، مطرح باشد، ولى آن را در موردى به كار مى برند كه انسان در جاذبه آرمان اعلى حركت مى كند و مى گويد براى حركت در اين مسير ملزم هستم . در بحث از اختيار، به مسؤ وليت و پشيمانى هم بايد توجه كرد. ما احساس مسؤ وليت و احساس پشيمانى داريم . اگر كارهاى ما بر مبناى جبر است ، پس پشيمانى يعنى چه ؟
زارى ما شد دليل اضطرار خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودى اختيار اين شرم چيست ؟ وين دريغ و خجلت و آزرم چيست ؟(589)
11- وقتى كه به شما مى گويند: چرا اين كار زشت را مرتكب شديد؟ احساس شرم مى كنيد. اين دريغ و خجلت و آزرم چيست ؟ معلوم مى شود كه ما اختيار داريم . گاهى بازى با كلمات ، ما را از خود حقيقت بر كنار مى كند.
قضيه اى را عرض مى كنم كه ان شاءالله براى جوان ترها، مبداء مطالعات باشد. ما در قضيه جبر و اختيار، دو پرونده داريم :
1- پرونده علمى آن است . از حالا تا يك ماه ، دو ماه ، تا قيامت بنشينيد و از نظر علمى بحث كنيد. نظام (سيستم ) باز است . به شرط اين كه فقط دور خودتان طواف نكنيد و دو تا كلمه ، شما را بيچاره نكند. حتى اگر هم نتوانيد اختيار را اثبات كنيد، در اين مسير كه براى اثبات كردن اختيار مى رويد، دسته گل هايى به شما خواهند داد! و اظهار تعجب خواهيد كرد.
گفت معشوقم تو بودستى نه آن ليك كار از كار خيزد در جهان (590)
12- {مثلا} مى خواستيم برويم و يك ليوان آب خوردن برداريم ، چون هدف خالصانه بود، به آن نرسيديم .
فرض كنيد ليوان آب هم آن جا نبود، اما يكى از راه رسيد و گفت : در عليت ، اين مساءله مطرح است ، آيا حواس شما جمع است يا نه ؟ فايده اين {كه ناگهان مساءله عليت در موقع آب آوردن براى شما مطرح شد}، صد مرتبه از خود اختيار بالاتر است . بسيارى از اكتشافات از اين قبيل بوده است . چنان كه كشف اشعه ايكس (x) را از رونتگن ديديم . او هم در راه بود، {يعنى اتفاقا در مسير رونتگن قرار گرفت }، اما سرنوشت علم بشر را عوض كرد. چند مورد از اين اكتشافات در سر راه بود، در حالى كه كاشف ، مسير ديگرى را مى پيمود. براى اختيار، هر چه قدر مى خواهيد بحث كنيد، اما به شرط آن كه پيمان ببنديد به دور خودتان طواف نكنيد. اگر استخاره خوب آمد، دور خودتان طواف نكنيد. فقط نگوييد چون من گفتم ، پس اين حرف من اعتبار دارد. حركت و راه خود را ادامه دهيد. اگر كسى سخن حق را گفت ، دست او را هم ببوسيد و بگوييد حقيقت را براى ما روشن كردى .
2- تصور بفرماييد كه همگى ما توسط يك سلسله حلقه هاى جبرى زنجيرى به اين جا رسيده ايم . پدر و مادر ما جبرا ما را به دنيا آورند. يا جبرا در عمرمان خورديم و آشاميديم . حتى يك تسبيح دست بگيريد و بگوييد جبر، جبر. در اين مورد، مساءله اى را مطرح مى كنم تا پرونده عملى جبر و اختيار ختم شود.
ما در اين موقعيت كه قرار گرفته ايم - به قول آن ها كه مى گويند جبرا به اين جا رسيده ايم - اگر شما مى دانيد كه قدمى كه بعدا مى خواهيد برداريد، يا مثلا تا يك دقيقه ديگر اين جلسه ادامه دارد و من چيزى خواهم گفت ، اگر قبلا جبر ماديات و خودخواهى ها بدين جا كشانده بود، آن را كنار بگذارم و بگويم ، اين انسان ها كه هم اكنون با آن ها روبه رو هستم ، به طرح اين مساءله نياز دارند - اگرچه بعدا خود آنان بروند و تحقيق كنند. نه اين كه جواب آنان را من بدهم - براى موقعيت بعدى ، با اين نيت و اراده زيبا حركت كنيد و نام آن را جبر به توان بى نهايت بگذاريد. اما شما لطف بفرماييد و قدم را برداريد.
يك مثال ديگر؛ شما در يك آبادى ، يا در شهر كارى انجام مى دهيد، كه انگيزه هاى مادى ، يا انگيزه هاى طبيعى و غيره دارد. شما اگر توانستيد، خودتان را براى موقعيت بعدى آماده كنيد و از جبر ماده و ماديات ، خودتان را نجات بدهيد و با انگيزه ارزشيابى وجدان و انگيزه الهى ، قدم برداريد. اگر نتوانستيد، با شما كارى نداريم ، در اين حال شما مجبوريد! اما اگر مى توانيد، نيت خود را انسانى كنيد و بگوييد بسيار خوب ، من پزشك هستم و چند بيمار را، تا روزى يك بيمار اضافى هم مى توانم ببينم . فقط و فقط براى اين كه انسانم ، فقط و فقط براى اين كه درد بيماران را كم كنم . فقط به اين نيت ، اين پزشك عزيز ما اين قدم را بردارد و نام آن را جبر بگذارد، اما قدم را بردارد. اين هم پرونده عملى جبر و اختيار است . اين الفاظ را نمى توان در مقابل اختيار و قدم برداشتن در راه عظمت ها، بهانه قرار داد. به هر حال ، طرح اين بحث را هم ضرورى ديدم . غالبا مى بينيم در سؤ الاتى كه از ما پرسيده مى شود، مساءله جبر و اختيار مثلا در رتبه سوم قرار دارد. مثلا رتبه اول فلان مساءله و رتبه دوم فلان مساءله است . اما اين جبر و اختيار، چه در دانشگاه ها، چه در حوزه ها و چه در جلسات معمولى ، به طور فراوان مطرح مى شود. لذا، همان گونه كه عرض كردم ، جبر و اختيار دو پرونده دارد. يكى اين كه پرونده علمى دارد. يعنى مدت ها مى توانيد بنشينيد و درباره آن بحث كنيد، كه قطعا به اختيار مى رسيد. ديگرى هم اگر فرضا نرسيديد، و دور خودتان طواف نكرديد، خيلى چيزها نصيب شما مى شود. نظير آن را عرض مى كنم :
خانم دكتر وان وايك از اساتيد جامعه شناسى و اهل هلند بود و سال ها قبل ، به جلسات درس من مى آمد. روز اول به ايشان گفتم ، شرط اول اين است كه شما با حجاب شرعى بياييد. البته مقدار و حدود آن را نيز گفتم . روز سوم گفت : من اين درسى كه مى بينم ، اگر بگوييد لحاف به سرت بينداز، من لحاف را به سرم مى اندازم و اين تهران شما را مى گردم ، سپس در جلسات اين درس با آقايان و خانم ها شركت مى كنم . آن موقع من شرح مثنوى را درس مى گفتم . از جمله مسائلى كه با خانم دكتر وان وايك مطرح كردم . اين بود كه به او گفتم : من نمى گويم شما مطالب اين مرد (مولوى ) را قبول كنيد، اختيار در دست خودتان است .
واقعيات و حقايق ، نه با شك و يقين من زير و رو مى شود، نه با شك و يقين شما. اما من مى خواهم يك مساءله را به شما غربى ها پيشنهاد كنم : كارى نداشته باشيد اين اشخاص چه ادعايى مى كنند. ممكن است ادعاى آنان براى شما مشكوك باشد و مورد قبول نباشد. اما دقت كنيد كه آن ها از مسيرهايى كه حركت مى كنند، براى بشر چه ارمغان ها مى چينند و مى آورند. مثلا فرض كنيد كه مولوى ، در مساءله عذاب قبر اين گونه گفته است - البته به عنوان مثل عرض مى كنم - شما هم آن را قبول نداريد، اما در مسير خود، اين گونه گفته است :
در عدم هست اى برادر چون بود ضد اندر ضد خود مكنون بود
13- آيا مى دانيد كه مبناى فلسفه هگل ، بر همين استوار است ؟ آيا مى توانيم اين را از شما خواهش كنيم كه دقت كنيد چه چيزى از مغز اين شخص (مولوى ) تراوش كرده است ؟ با اين كه ممكن است شما آن مدعا را كه دنبال مى كند، قبول نكنيد.
فرض كنيد كه مى خواهد يك مساءله دينى خودش را كه اسلام است ، اثبات كند و همين مسيرى را كه طى مى كند، نكته ها را تند تند مى ريزد. يا حقايق است كه با دامنش مى افشاند و مى رود و قطعا به همان مراد هم شما مى رسيد، مگر اين كه اشتباه كرده باشد. بنده هم در حدود صد مورد اشتباهات ايشان را نوشته ام .
اما دقت كنيد چه مى گويد. مثلا مولوى درباره شير و خرگوش ، مطالبى را بيان مى كند، اما مقصود او چنين است :
در ره آمد بعد تاءخير دراز تا به گوش شير گويد يك دو راز
تا چه با پهناست اين درياى عقل تا چه باژرفاست اين سوادى عقل
عقل پنهان است و ظاهر عالمى صورت ما موج يا از وى نمى (591)
14- اشعار او با همين يك بيت ، جزو بزرگ ترين فلسفه هاى تاريخ شد؛ آن هم مثل اين كه گردو را در برابر كودكان مى اندازد و مى گويد بچه ها، شما هم بازى كنيد. زمانى اين كتاب (مثنوى ) به عنوان كتاب هاى قديمى ، دور انداخته شده بود! به عنوان اين كه كتاب هاى قديمى ، اكنون به درد نمى خورند! اخيرا يك نفر كه از يكى از كشورهاى بزرگ دنيا آمده بود و مى گفت : يكى از پرفروش ترين كتاب ها، همين كتاب قديمى آقاى مولوى است و مى خواهند دانشگاهى فقط براى شناخت مولوى بنا كنند.
البته ما نگفتيم كه همه ادعاهاى او را قبول داريم . ما بايد عاشق مطالب مفيد و سازنده او باشيم . مولوى در آن قضيه التزام كردن {آن مرد الهى } خادم را جهت تيمار حيوان (الاغ ) و تخلف نمودن آن خادم ، يك جمله بسيار ظريف گفته است :
{آن مرد الهى } رو به خادم كرده و گفت : برو براى چارپاى من ، كاه و جو آماده كن تا آن حيوان بى زبان هم سير شود. خدمتگزار گفت : لاحول و لا قوه الا بالله ، من در اين كار سابقه طولانى دارم (مى دانم كه بايستى به چارپايى كه از راه رسيده است ، رسيدگى كرده و غذاى او را فراهم ساخت ).
مرد الهى : اى خدمتگزار عزيز، چون چارپاى من پير شده و دندان هايش سست است ، به آن جو كه به چارپا خواهى داد، كمى آب بپاش و تر كن . خدمتكار گفت : لاحول ... تو به من اين حرف ها را ياد مى دهى ؟
ديگران اين ترتيب ها را درباره چارپايان ، از من مى آموزند. مرد الهى گفت : پالانش را بردار و جراحتى در پشت دارد، به آن جراحت داروى منبل بگذار. خدمتكار گفت : لاحول ... اين حكمت گويى ها را رها كن ، براى ما تاكنون صد هزار مهمان آمده است ، ما خودمان مى دانيم كه چه بايد كرد. ما وظيفه خود را مى شناسيم و عمل مى كنيم و همه مهمانان از دودمان ما راضى برمى گردند.
مرد الهى گفت : به آن چارپا آب هم بده . خدمتكار گفت : لاحول ... من از اين گفته هاى تو شرمنده مى شوم . مرد الهى گفت : جوها را كه به چارپاى خواهى داد، كاه كم داشته باشد، خدمتكار گفت : لاحول ... بيا آقاى مهمان اين سخن ها را كوتاه كن . (من همه اين ها را مى دانم .) مرد الهى گفت : جاى اين چارپا را در طويله از سنگ و پشكل پاك كن و اگر ديدى جايش تر است ، كمى خاك خشك در آن جا بريز تا خشك شود. خدمتكار در جواب گفت : لاحول ... اى مهمان عزيز! اى پدر من ! تو هم توجه داشته باش . لاحول و لاقوه الا بالله بگو و با كسى كه او را فرستاده و ماءمور خود مى دانى ، اين قدر پرگويى مكن . مرد الهى گفت :
شانه اى پيدا كن و پشت خر را بخاران . خدمتكار در جواب گفت : لاحول ... اى پدر عزيز! اى ميهمان گرامى !
كمى شرم داشته باش (من همه اين ها را مى دانم ). مرد الهى گفت : پار دم حيوان را كمى كوتاه تر ببند تا پاى حيوان در آن بند نشود كه به زمين بغلتد. خدمتكار در جواب گفت : لاحول ... پدر عزيز! اين اندازه سخن زياد مگو، تو مى خواهى از شير استخوان پيدا كنى ؟ مگر در شير استخوانى پيدا مى شود!...
آن مرد الهى در حال وسوسه و گفتگو با خويشتن به سر مى برد، اما آن حيوان بينوا در حالى بود كه اى كاش نصيب دشمنان بوده باشد. حال آن حيوان بى زبان چنين بود: در ميان خاك ها و سنگ ها در غلتيده ، پالانش كج شده و پالانش پاره شده بود. شب را گرسنه به صبح رسانيده و گرفتار آن چنان مصيبتى شده بود كه گويى جان مى كند و در حال تلف شدن است .
آن حيوان تمام آن شب را با ناله و زارى به سر برده و مى گفت : خداوندا! از جو دست برداشتم و جو نمى خواهم ، حداقل يك مشت كاه به من برسان . زبان حال آن بينوا به شيوخ كه شب براى خود مجمع و حلقه اى ترتيب داده بودند اين بود كه به من رحمى كنيد، من از دست آن خدمتكار خام شوخ مى سوزم . در فراق كاه و جو، تا بامداد ناله ها كرد و شيون ها سر داد. آن حيوان بيچاره ، تا صبحگاه از جوع البقر (كسى كه هر چه مى خورد و سير نمى شود) به اين پهلو و به آن پهلو مى گشت .
هنگامى كه صبح روشن شد، آن خدمتكار به سر وقت حيوان بينوا رسيد و فورا پالان را پيدا كرده و بر پشت او نهاد. خدمتكار بناى حيله گرى خر فروشان را گذاشت كه با نيش (سيخونك زدن ) و وارد ساختن زخم به حيوان بى زبان ، او را به حركت و شتاب وادار مى كنند كه حيوان ، چالاك نمودار مى شود. با آن حيوان مانند سگ رفتار كرد. آرى ، خر از درد نيش جست و خيز مى كرد، اما زبانى نداشت كه درد خود را بازگو كند...
خر جهنده گشت از تيزى نيش كو زبان تا خر بگويد حال خويش ؟(592)
15- آن مرد الهى ، صبحگاه سوار خر شده و به راه افتاد، اما حيوان بينوا و گرسنه به زمين مى افتاد و مردم در بلند كردن او مى كوشيدند و مى گفتند: اين حيوان بى زبان ، بيمار است و نمى تواند درد خود را ابراز كند. يكى جلو مى آمد و گوش آن حيوان را مى گرفت و مى پيچيد. ديگرى دست به دهان حيوان مى انداخت و مى گفت شايد بيمارى حيوان مربوط به دهان اوست . سومى پاى حيوان را بلند كرده و مى گفت شايد سنگى در ميان نعل و پايش فرو رفته است . چهارمى به چشم هاى حيوان خيره شده بود كه علت بيمارى او را تشخيص دهد.
هنگامى كه از همه اين معاينه ها و معالجه ها ماءيوس شدند، از شيخ پرسيدند اين حيوان چه مرضى دارد؟ تو مگر ديروز نمى گفتى اين يك حيوان سالم و قوى است ؟ ولى آن مرد الهى كه به واقعيت قضيه متوجه شده بود، به آنان گفت : آرى ، خرى كه ديشب تمام غذاى او ((لاحول و لاقوه الا بالله )) بوده كه آن خدمتكار تبهكار به او خورانيده است ، شب گذشته را با تسبيح به صبح رسانيده است و امروز هم چنان كه مى بينيد در حال سجده مى باشد.
خر جهنده گشت از تيزى نيش كو زبان تا خر بگويد حال خويش ؟
16- اگرچه شما اصل قضيه را اصلا قبول نكنيد، ولى توجه كنيد به اين كه جان ، مساءله اى است كه شش هزار و سيصد بار در ديوان شمس ، كله اين مرد را كلافه كرده است . اوست كه مى گويد: كو زبان تا خر بگويد حال خويش . زبان ندارد كه بگويد در چه حالى است .
بنابراين ، آقايان و خواهران دقت كنيد: كارى با آن نداشته باشيد كه مدعاى مولوى را نمى پذيريد. البته اگر بترسيد كه به عقيده شما صدمه بخورد و مختل شود، به دنبال آن نرويد. اگر اين آمادگى را در خودتان احساس مى كنيد كه اگرچه مدعاى او اشتباه باشد. ولى در راه ، اين گل ها كه آنان مى چينند بسيار قابل توجه است ، به دنبال آن برويد. اگر مربى داشته باشيد كه چه بهتر، تا مربى در هر مورد كه اشتباهى ديد، به شما بگويد: اين موارد اشتباه است . به شرطى كه مربى ، رهبر و راهنما باشد. ولى اين كه آن چه كه او (مولوى ) در نظر گرفته درست نيست ، كافى نيست . مطالب بسيارى در اين انسان هاى بزرگ ديده مى شود، كه همين طور مى گويند و بيرون مى ريزند. طرح همه داستان ها بهانه بوده ، اما مقصود آنان ، مطالب مهم و پندآميز است .
امام حسين (عليه السلام) در دعاى عرفه مى گويد: و اوقفنى على مراكز اضطرارى ، ((خدايا مرا آگاه كن كه در كجا مضطرم . در كجا مجبورم و در كجا اختيار دارم )). او هم از خدا كمك مى خواهد. مساءله اختيار بسيار اهميت دارد. و اوقفنى على مراكز اضطرارى ، ((خدايا! در آن جاهايى كه جبر مى خواهد مرا گرفتار كند و مساءله را دگرگون خواهد كرد. مرا، مطلع بساز)). اين است كه شما به ياد اين مرد، سال هاى سال در طول عمر خود، الحمدلله نشسته ايد و استفاده ها كرده ايد.
خداوندا! ما را از اختيار در راه خير و كمال برخوردار بفرما.
خدواندا! جوانان ما را از گمراهى محفوظ بفرما.
خداوندا! در درون جوانان ، عشق و محبت به علم و معرفت و اخلاص را روز به روز بيفزا.
خداوندا! در اين زندگانى چند روزه دنيا، شخصيت ما را از تباه شدن ، محفوظ بفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را در راهى كه خودت براى ما صلاح ديده اى ، يارى و ياورى بفرما.
خداوندا! اراده محكم جوانان ما را تقويت بفرما. پروردگارا! در تصميم گيرى ها، در گزينش هاى مسير زندگى ، دست جوانان ما را بگير.
خداوندا! پروردگارا! ما رااز اين درس هاى بزرگى كه به وسيله حسين بر ما القا فرموده اى ، برخوردار بفرما.
((آمين ))
جهاد حسينى (593)
در روايتى نقل شده است كه وقتى مسلمانان در محضر مبارك پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) از جهادى پيروزمندانه برگشتند، حضرت فرمود: اصحابى ، قد رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر.
((اى ياران من ، ما از جهاد كوچك برگشتيم ، حالا نوبت جهاد اكبر است )). جان به مرز زندگى و مرگ رفته بود، و در جهاد و جنگ قرار داشت ، دو گروه به مرزهاى زندگى و مرگ كشيده شده بودند. يكى براى دفاع از حق و حقيقت ، ديگرى هم براى دفاع از نژادپرستى و جاهليت و عادات رسوب شده بى منطق و يا ضد منطق فرهنگ هاى رسوبى و يا دفاع از مال و منال بى اساس ، يا دفاع از تخيلات يادگار روزگاران كهن . با اين حال ، پيامبر فرمود: آن جهاد اصغر (كوچك ) است . حال ، ببينيم جهاد بعدى چيست كه در مقابل آن ، اصغر (كوچك ) است . در حقيقت ، برداشتن دشمن از سر راه تكامل بشرى و تنظيم جامعه براى پيشبرد تعقل و احساسات برين ، جهاد اصغر است . پس جهاد اكبر چيست ، كه جهاد اصغر مقدمه آن بود كه سنگ هاى سر راه را برداريم و موانع را بر طرف كنيم تا باشد كه مايل به جهاد اكبر بشويم ؟ قضيه همان مساءله مهمى است كه به جهت مسامحه در آن و به جهت ناديده گرفتن آن تاريخ بشر به حدنصاب نمى رسد، و آن ((خودخواهى )) است . خودخواهى بشر را رها نمى كند. تمام آن مشقت ها و ناگوارى ها و تمام آن بلاها و مصائب ، براى آن بود كه بتوانند ((خود)) و ((من )) تعديل يافته براى بشر پيشنهاد كنند. اين امر به قدرى مهم است كه حضرت فرمود: اين كار، جهاد اكبر است ، يعنى بزرگ ترين جهاد. در جهاد اصغر، انسان با دشمن بيرونى روبه روست . بسيار خوب ، چون او مى خواهد با زندگى اين {شخص } بازى كند و آرمان هاى او را نقش بر آب كند، طبيعى است كه در مقابل او مى ايستد و جنگ و نزاع در مى گيرد. آن كس كه موافق حق است ، حركاتش جهاد شمرده مى شود. ولى {جهاد با} دشمنى كه در بيرون است و از سر تا پاى آن خصومت مى بارد، آسان است . حال ، ما با دشمن درونى كه با خود من آميخته شده است ، چگونه روياروى شويم ؟ به همين خاطر، جهاد اكبر ناميده مى شود.
17-
18- تيراندازى به بيرون از خويشتن ، يا به يك درنده مثل پلنگ ، ببر، يا سنگ زدن به يك افعى آسان است ، اما در مقابل آن چه كه مى گويد: من ، خود تو هستم ، چه كار بايد كرد؟ لذا، در دعاها و در منابع بزرگ ، همه عرفاى وارسته از خاك و گل و همه اين فرهنگ سازان باعظمت بشرى ، همواره اين مساءله را گوشزد مى كنند كه اگر خواستيد به ميدان تعديل خودخواهى - يعنى جهاد اكبر - برويد، به طور ناگهانى هجوم نبريد.
{ابتدا} اعلان جنگ به تو مى دهد و مى گويد: آيا مرا مورد هدف قرار مى دهى ؟ مگر من خود تو نيستم ؟ مگر 30 سال ، 40 سال ، 50 سال مديريت زندگى تو را به عهده نگرفته بودم ؟ لذا، مى گويد، اگر ديديد كسى پيشرفت كرده و كمالى را به دست آورده است ، حسادت نكنيد. اگر حقى به دست شماست ، آن حق را ادا كنيد. هر كدام از اين ها، مقدمه اى بسيار برازنده براى تعديل خودخواهى است .
زمانى يكى از دوستان مى خواست سيگار را ترك كند، زيرا خيلى سيگار كشيده بود. گفت : فلانى بعيد مى دانم بتوانم مبارزه كنم ، چه كار كنم ؟ از طرفى ، ضرر آن را هم واقعا احساس مى كنم . سن بالا مى رود و سرفه ها تهديد مى كند و اخطار جدى شروع شده است . در اين مورد به او گفتيم ترك سيگار را با فاصله هاى معين شروع كند. مثلا فاصله بين دو سيگار كه ده دقيقه مى شد، به مدت يك ساعت يا بيشتر قرار بدهد. نفس مثل شير است . اگر احساس كند كه مى خواهيد به او زنجير بزنيد، درنده تر مى شود. كمى زرنگ باشيد. بعضى مى گويند: من از فردا خودم را تعديل مى كنم . اگر {نفس } اجازه داد، بفرماييد. {اين نفس } تاريخ بشريت را كلافه كرده است . آيا بشر اين قدر در خودش قدرت مى بيند كه بگويد من از فردا خودم را تعديل مى كنم ؟ ولى تدريجا اين كار را بكنيد. يكى از بزرگان انسان ساز تاريخ ما، تعبير زيبايى دارد، مى گويد: ((اول اين پليدى ها را از خود دور كنيد)). مثلا حسادت ، خيانت و... را از خود دور كنيد.
سپس مى گويد: حال ، اگر نوبت به خود رسيد، يعنى اگر بنا شد كه گلاويز شويد با آن خودى كه به ما مى گفت دواى تو من هستم ، ولى درد من خودش بود! آن هم نه به مدت كم ، بلكه سى ، چهل سال خيلى مختصر! شما فقط اين مقدار به خدا پناه ببريد و بگوييد: خدايا، من مى خواهم خودخواهى ام را تعديل كنم ، دستم را بگير.
چرا درباره خواستن مال و مقام و شهرت و ساير امتيازات دنيا به سراغ خدا مى رويد و خدايا، ربنا، يارب ... هم مى گوييد؟ در اين مورد هم بگوييد يا ربى ؛ قدرت دشمن را كه به قدر تمام جهان هستى است - و آن عبارت از ((من )) است - تعديل كن . (منظورم از دشمن ، خودخواهى است ). لذا، مى گويد: وقتى به طرف او پناه برديد، خداوند همان قوه ربانى را به شما عنايت مى كند كه به على (عليه السلام) عنايت كرد و آن حضرت درِ خيبر را كه طبيعى نبود، از جا كَند؛ با اين كه چهل نفر براى بلند كردن آن عاجز مى شدند. آرى ، على (عليه السلام) درِ خيبر را كَند، ولى با قدرت ربانى . به مبارزه تدريجى با خودخواهى برويد، ولى با قدرت ربانى و با توكل به خدا.
ببينيد مولوى جنبه روانى انسان را چه قدر ملاحظه كرده است ، زيرا اگر بخواهيد به شدت با نفس مبارزه كنيد، در برابر شما مى ايستد. از او (نفس ) مى پرسيد: چه مى گويى ؟ مى گويد: هيچ . فقط همان را مى گويم كه پنجاه سال دمار از روزگارت درآوردم . مى گويد: مگر چه كردم ؟ آيا تو را با سواد نكردم ؟ آيا به تو شهرت اجتماعى ندادم ؟ آيا، آيا... آن قدر آيا به اندازه يك تسبيح مى شمارد، كه شما مى گوييد شما را به خير، ما را هم به سلامت ! اين استاد انسان ساز (مولوى ) مى گويد: اگر احساس كرديد كه براى تعديل خود خواهى به تدريج مى توانيد وارد عمل شويد، كم كم خواهيد فهميد كه بايد به كجا رجوع كنيد. مى گويد: صفت بخل را بگدازيد. حق پوشى را بگدازيد، واقعيت گرايى را بگيريد. ضد واقعيت را بگدازيد، سپس مى گويد: اگر به آن مرحله رسيديد كه آن كه مى خواهيد به سويش تيراندازى كنيد، ((خود)) شماست ، در آن هنگام به خدا پناه ببريد.
ور تو نگدازى عنايت هاى او خود گدازد اى دلم مولاى او(594)
19- {وقتى كه به خدا پناه برديد}، از همان لحظه ، باران رحمت الهى باريدن مى گيرد. حساس ترين دشمن اين جاست (نفس است ). چرا ما اصلا با خدا در اين مورد سروكار نداريم ؟ خدايا، ساليان عمر مى گذرد، ولى اين دشمن هم چنان در درون ما روز به روز قوى تر مى شود. پروردگارا! كمك و ياورى بفرما.
همان گونه كه در داستان خونين نينوا عرض كردم ، خيلى از تحليل ها را بايد در نظر داشته باشيم ، كه هم در داخل ، هم در خارج نوشته اند. هم برادران سنى و هم خود شيعه ها كه بسيار خوب ، مدافع مستقيم اصيل و قديمى ترين مدافع اين شرح و توضيح و تحليل داستان نينوا هستند. به هر حال ، خيلى ها دست به كار شده اند. با اين حال ، هنوز احساس مى شود، روز به روز كه ابعاد نيازهاى بشرى در زندگى بازتر و گسترده تر مى شود، احتياج به تحليل اين تاريخ بيشتر مى شود.
در يكى از نمودهاى بسيار حساس اين داستان ، ما با جهاد پسر امير المؤمنين ، ابوالفضل العباس (عليه السلام)، روبه رو هستيم . درباره جهاد اصغر، اين مرد بزرگ ، برادرش امام حسين فرمود: بنفسى انت . ((جانم به قربانت )). اين برادر نازنين حسين ، اين پسر نازنين اميرالمؤمنين ، چنين مقام بالايى دارد. علاوه بر آن : و كان من اعبد بنى هاشم . (({ابوالفضل (عليه السلام)} از عابدترين اولاد بنى هاشم بود)). نه فقط يك مرد شجاع ، بلكه پارسا، زاهد و نيز عارف بود. حركات او اين گونه نشان مى دهد. جهاد اصغرى كه ايشان انجام داد، چنين نمايانگر است . در بعضى از تحليل ها - همان گونه كه قبلا نيز عرض كردم - هشيارانى هستند، والا آدم خيلى ماءيوس مى شد. گاهى اوقات از جايى ، ناگهان مطلبى بيان مى شود، كه اصلا اميد هم نمى رفت كه از آن ناحيه درباره اين حادثه ، يك آموزندگى و يك هشدار بدهند كه داستان ، اين قضيه را هم دارد. {درباره جهاد اصغر ابوالفضل } آن طور كه ديدم و خود ما را نيز متوجه كرد، نوشته بود: جهاد اين مرد در آن روز، هم چنين تكاپو و جديت و احساس اين كه وظيفه ، شديدترين وظيفه اى است كه تا آن روز متوجه او شده ، در حركات او بارز است . مى گويند: حركات اين مرد در آن روز حاكى از اين است ، كه قدرت تمام دنيا را در خود مى ديد و حركت مى كرد. اين نمونه ، جهاد اصغر اوست : {در موقع آوردن آب }، يكى از دستان او قطع شده ، ولى ذره اى نااميد نشده است . دومين دست او نيز قطع شده ، ولى به طور جدى كار خود را انجام داده است . لذا، در زيارت او چنين مى خوانيد: واحتسبت . حركت تو، ((حسبه لله )) بود. هيچ هدفى مانند هدف گيرى خدا، كارى به اين بزرگى نمى تواند انجام بدهد. ما فقط مى گوييم و گفتن آن خيلى آسان است . مخصوصا كه مى توان آن را با جملات ادبى زيبا هم بيان كرد. اما خود داستان و خود حادثه ، عينا چه چيزى را نشان مى دهد!؟ اين شخص مى گويد: {ابوالفضل } به طور جدى وارد دفاع از حسين شده بود. به طور جدى خواسته بود آب را ببرد، مثل اين كه تمام قدرت دنيا را تنها به او داده اند.
بگذر از باغ جهان يك سحر اى رشك بهار تا زگلزار جهان رسم خزان برخيزد
20- اى اصحاب حسين ، خداوند روى شما را سفيدتر كند. شما روى بشر را سفيدتر كرديد و نشان داديد كه اين موجود، اين استعداد و سرمايه را دارد. شما به ما اميد بخشيديد. در اين تاريخ تاريك ، اميد ما به شماست .
اخيرا تعبيرى از يكى از بزرگ ترين شعراى عرب ديدم كه البته ايشان شيعه هم نيست . بعضى ها مى گويند بزرگ ترين شاعر عرب در دوران ماست ، حتى شعر نو هم گفته است . مى گويد: ((ما از رحم ايام مى آييم ، چون جوشش آب . از خيمه ذلت كه دستخوش باد است ، ما از درد حسين مى آييم )). {يعنى } ما را حسين به اين راه انداخته است . همان گونه كه گاندى گفت : ((ما چيزى جز همان كه امام سوم شيعيان مى گفت ، نمى گوييم )). شاعر عرب مى گويد: ((از درد حسين و از رنج فاطمه زهرا (عليها السلام ) مى آييم . از احد و از بدر مى آييم .
مى آييم تا تاريخ {و چيزهاى ديگر} را تصحيح كنيم )). يعنى به بشريت نشان بدهيم كه ارزش ها نمى تواند دستخوش هوى و هوس هاى شما قرار بگيرد. اى گردانندگان تاريخ ! شما گردانندگان اصيل نيستيد، تاريخ گرداننده دارد.
بيست و يك تمدنى كه بشريت پشت سر گذاشته است - در اين قرن و در اين برهه از تاريخ - بروز و سقوط و اعتلاى آن ها مربوط به تعدادى از علل است كه هنوز به درستى كشف نشده است . شما از كجا مى توانيد بگوييد يك انگشت از ماوراى طبيعت ، در چرخش اين تاريخ تاءثير ندارد؟ اين حوادث را به عنوان ((حوادث محاسبه نشده )) گفتن و خود را قانع ساختن به اين كلمه ، چاره كار نيست و چاره ساز سؤ الات ما نمى باشد.
در طول تاريخ احساس مى شود كه گله انسان ها، شبان (چوپان ) دارد.
در زيارت حضرت ابوالفضل است كه :
بما صبرت و احتسبت و اءعنت فنعم عقبى الدار(595)
((به آن چه كه صبر و بردبارى كردى ، و چه نيكوست سرانجام تو.))
احتساب ، حسبه لله . يعنى ؛ اى عباس ، اى ابوالفضل ، فقط و فقط خدا در هدف گيرى تو مطرح بود.
همان طور كه عرض كردم ، اگر در طول تاريخ دقت بفرماييد و تاريخ را ورق بزنيد، هر گونه كار بزرگ و مفيدى براى همه بشريت ، بدون هدف گيرى ربانى انجام نشده است . يا حداقل ، بقا و مفيد بودن آن ، موقعى شروع شده است كه حسبه لله - يعنى فقط براى خدا؛ خالصا لوجه الكريم - بوده است . اين موارد را شما مى توانيد در توضيح و تحليل شخصيت برادر نازنين حسين در نظر بگيريد.
اشهد انك قد بالغت فى النصيحه واعطيت غايه المجهود(596)
((گواهى مى دهم كه تو به راستى كوشش خود را در خيرخواهى كردى و نهايت تلاش خود را در اين راه مبذول داشتى .))
در اين زيارت مى خوانيد: ((نهايت كوشش را، كه ديگر فوق آن قابل تصور نيست ، انجام دادى )). اين چه جهاد اكبرى بود كه او را به جهاد اصغر وادار كرد؟ اى جوانان عزيز و اى نونهالان باغ وجود! درس ما در اين جلسه اين بود: جهاد اصغرى كه تاريخ مى گويد {چنين جهادى به خود} نديده است . من ديدم كه اين شخص مى نويسد: با اهميت ترين فاجعه تراژدى كربلا، همين قضيه ابوالفضل است . با آن كه به چشمان او تير خورده ، ولى هنوز تلاش خود را از دست نداده است . واقعا بهت آور است ! خدايا، اين روح انسانى چه سرمايه اى دارد؟ پروردگارا، عنايت فرما كه بار ديگر به سراغ شناخت روح و جان آدمى برويم . ابوالفضل نهايت كوشش را انجام داد. غايه المجهود. غايت يعنى تلاشى بالاتر از آن نمى توان تصور كرد. اين جهاد اصغر، ريشه در جهاد اكبر دارد. ابوالفضل (عليه السلام) در درون خود محاسبه كرده است كه چه بايد كرد: ((من با خدا كه نماينده اش امروز حسين است ، پيمان بسته ام و بايد در اين بيابان تنها و بى كمك ، به اين پيمان وفا كنم )).
در زيارت او، روى وفادارى خيلى تاءكيد شده است : ((تو وفا كردى و وفادار بودى )). ما حسينى ها هنگامى مى توانيم بگوييم در مكتب حسين هستيم كه به پيمان ها و عهدهايى كه بسته ايم ، وفا كنيم .
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در فرمان خويش به مالك اشتر رحمه الله فرمود:
و ان عقدت بينك و بين عدوك عقده ، اءو اءلبسته منك ذمه ، فحط عهدك بالوفاء، وارع ذمتك بالاءمانه ، و اجعل نفسك جنه دون ما اعطيت ، فانه ليس من فرائض الله شى ء الناس اءشد عليه اجتماعا، مع تفرق اءهوائهم ، و تشتت آرائهم ، من تعظيم الوفاء بالعهود.(597)
((و اگر ميان خود و دشمن ، معاهده اى منعقد نمودى يا از طرف خود، پناهندگى به او دادى ، به معاهده خود به طور كامل وفا كن ، و با كمال امانت ، تعهد پذيرشِ پناهندگىِ او را مراعات نما، و نفس خود را در برابر عهدى كه بسته اى سپر كن ؛ زيرا عموم مردم در هيچ يك از واجبات الهى ، با آن همه پراكندگى كه در خواسته ها و نظريات خود دارند، مانند بزرگداشت وفا به معاهده ها اتفاق نظر ندارند.))
مالكا، اگر با كسى يا قومى عهد و پيمان بستى ، اگرچه دشمن توست ، عهد را به آخر برسان و به آن وفا كن ، زيرا شخصيت در گرو است . سلام الله عليك يا اميرالمؤمنين .
وقتى شما با زندگى اجتماعى پيمان بسته ايد، كه نظم را مراعات خواهيد كرد، به آن وفا كنيد، زيرا شخصيت در گرو {آن پيمان } است . همان طور كه براى زندگى فردى ، طبيعت از ما امضا گرفته ، كه اگر هوا سرد است ، لباس ضخيم بپوشيم . سپس همان گونه كه وفا به تعهدات حيات طبيعى از درون ما مى جوشد، وفا به تعهدهاى اجتماعى هم بايد از درون ما بجوشد. مى گويد: ابوالفضل وفا كرده است . شما اين را به عنوان باعظمت ترين مدح و صفت در زيارت ، براى اين پسر نازنين اميرالمؤمنين مى خوانيد. حضرت على (عليه السلام) فرمود: ((مالكا، تمام اقوام و ملل ، با آن ايده ها و عقايد مختلف ، و با آن همه مكاتب مختلف ، به يك چيز مقيد هستند، و آن وفا به تعهد است )). اگر وفا به تعهد نباشد، زندگى اجتماعى مختل مى شود. {اگر به تعهد وفا نكنيد} جواب درون را چه مى دهيد؟ شما را به خدا بياييد اين درس ها را از حسين فرابگيريد. دنيا و آخرت ما در فراگيرى اين درس هاست . گاهى مى بينيد كه تعهدها چه قدر رنگ خود را مى بازد. البته نه همه تعهدها، الحمدلله انسان هاى متعهد هم داريم .
چند سال پيش ، من چند روزى در بيمارستان بسترى بودم . روز آخر كه پزشك معاينه مى كرد تا مرا مرخص كند، به او گفتم گاهى بعضى از اعضاى بدنم ، مثل دست و پا درد مى كند. او هم پس از گوش فرادادن به سخنان من ، عاقبت گفت الحمدلله اين ها چيزى نيست . همان پزشك گفت : گاهى بيماران قلبى كه به اين جا مراجعه مى كنند، تشخيص مى دهيم كه بايد بسترى شوند، ولى واقعا وسايل كافى مثل تخت و... نداريم . وقتى مى بينم وضع اين بيمار اورژانسى است ، اما مى خواهد برود، نمى توانم نگاهم را از او قطع كنم و همان شب اعصاب من متزلزل مى شود. اين نمونه را پزشكى مى گويد كه تعهد الهى بسته است كه طبيب است و درباره بيمار پيمان دارد، اگرچه خود او (بيمار) نفهمد!
مگر همه پيمان ها بايد اين گونه باشد كه بگوييد: ((من با شما پيمان بستم كه به فرزند شما درس خواهم داد))؟ يا مثلا؛ ((درباره اين مطلب براى شما تحقيق خواهم كرد و مدت آن هم يك ماه و نيم است )). البته محسوسات آن چنين است . به قدرى شما تعهدهاى نامحسوس داريد كه به گفتن نمى آيد؛ ولى در درون شما، آن تعهدها سر مى كشند و به شما مدام چنين هشدار مى دهند: عمل كن ، وفا كن . اين كه خطاب به فرزند نازنين على ، ابوالفضل (سلام الله عليه ) مى گويد: ((تو وفا كردى ))، واقعا نيامده بود كه آن جا هر دقيقه بگويد: ((يا اباعبدالله ، اى برادر من ، آقاى من ، من پيمان بسته ام و با شما خواهم بود.)) پيمان او فقط لفظى نبود، اگرچه همان شب عاشورا يك بار بلند شد و گفت : ((يا اباعبدالله ! دست از تو بر نمى داريم )). شايد كلمه پيمان را صراحتا گفته باشد، ولى پيمان او، پيمان قلبى بود، بر مبناى اين كه {حسين }، يگانه شخصيت الهى روزگار من است . با قطع نظر از اين كه برادر و آقاى من است . همان گونه كه قبلا عرض كردم ، معاويه به يزيد گفت : ((تا مى توانى با حسين درگير نشو، زيرا او محبوب ترين مردم نزد مردم است .)) {معاويه } با آن مذاق ها و با آن تفكرات و با آن خواسته هاى متضاد و متناقض ، گفت : ((حسين محبوب ترين مردم نزد مردم است .))
آن وقت خطاب به اين بردار مى گوييم : اى ابوالفضل به پيمان خود وفا كردى . كدام پيمان ؟ همان پيمانى كه عقل مى گويد: دفاع از حق و حقيقت ، به عهده هر كسى است كه امكان آن را دارد. به راستى ، شايد اين عظمت هاى روحى را كه ما تدريجا از دست مى دهيم ، شيرينى و لذت حيات ما بوده است !
جنتى كرد جهان را ز شكر خنديدن او كه آموخت مرا بار دگر خنديدن
21- اين لباس وجود و لباس هستى ، بايد ما را خيلى خندان كند. وفا به تعهدها و پيمان ها بسيار مهم است .
خدايى كه گفت : ((كن ))، و جهان را از اين خنده وجود شكرى ، شيرين كرد. پيمان همان خدايى كه به من گفت : ((با وفا نمودن به پيمان ، (تعهدها)، بخند. خنده ، حلال تو باشد. با عمل به دستورهاى من بخند)).
نكند، اين كه روز نمى گذرد، صبح مى خندد و عصر نرسيده ، گريه او شروع مى شود. من گمان نمى كنم كه زندگى از طرف خدا، براى ما انسان ها اين گونه تعبير شود. يا فرض بفرماييد كه صبح شاد بوديم ، ولى هنگام عصر، اتفاق ناگوارى پيش بيايد. اما درون حداقل بخندد و مسرتى داشته باشد، اگرچه ؛
من همان جامم كه گفت آن غمگسار با دل خونين لب خندان بيار
22- يا با دلى خندان ، ولو اين كه چشم اشكبار بياورى . به هر حال ، يكى از بزرگ ترين دلايلى كه ما مى توانيم از قهرمانان اين داستان درس فرابگيريم ، اين است كه اهميت وفا {به تعهد} را به ما گوشزد مى كنند.
پروردگارا! ما را از عمل و وفا به تعهدها برخوردار بفرما.
اجازه دهيد توضيح ديگرى هم بگويم . همان طور كه عرض كردم ، اين جهاد اصغرى كه درباره حوادث كربلا گفته شده است ، فاجعه انگيزترين حادثه اش ، قضيه ابوالفضل است . چون مثل اين كه تمام قدرت دنيا را به او داده اند و گفته اند: دفاع كن و ذره اى هم تخلف نكن . اين تعهد او از كجا بود؟ اين {تعهد} از همان جهاد اكبر است . يعنى با خويشتن كار كرده است ، و گرنه بدون كار كردن با خويشتن امكان پذير نيست . تعارف كم كن و بر مبلغ افزاى . ما بايد در اين باره دقت كنيم ، كه مقدارى با خويشتن كار كنيم و به خودمان نهيب بزنيم .
مقدارى با آن پديده هايى كه خودمان نمى خواهيم منعكس شود و آن ها را در آيينه ببينيم ، مبارزه كنيم ، تا بتوانيم مزه جهاد اكبر و در پى آن جهاد اصغر را بفهميم . اين پسر على (عليه السلام) با خودش خيلى جهاد كرده ، تا به چنين جهادى موفق شده است ، كه اگر هزار بار جان به او مى دادند، باز در همان حادثه ، جان به دست از حق و حقيقت دفاع مى كرد. {حركت ابوالفضل } در عمل و جريان حادثه اين طور نشان مى دهد. جمله هايى ديگر كه بايد درباره آن ها بحث شود:
اشهد لك بالتسليم و التصديق و الوفاء و النصيحه (598)
((من شهادت مى دهم كه تو تسليم بودى و تصديق نمودى ، و وفا و خير خواهى و خيرانديشى بر شخصى كه حق را در او (حسين ) مى ديدى ، كردى .))
اين عبارت را نيز در زيارت مى خوانيم :
اشهد انك لم تهن و لم تنكل و انك مضيت على بصيره من اءمرك (599)
((شهادت مى دهيم كه هيچ سستى و نكول نكردى و از آن چه كه روح ملكوتى تو به تو آموخته بود، عقبگرد نكردى و با بينايى حركت كردى .))
ما نمى خواهيم غير از ديده اى ديده تيزى ، كشى ،(600) بگزيده اى
23- امشب هم دعاى ما اين خواهد شد كه خدايا! بر ما بصريت عنايت بفرما. خدايا! اين چراغ نورانى كه در دل ما به عنوان بصيرت روشن فرموده اى ، خاموش مفرما.
اگر بصيرت باشد، اين همه پشيمانى ديگر معنا ندارد. ما واقعا مى توانيم در اين دنيا با شكوفايى زندگى كنيم ، والا خنده هاى تصنعى در حالى كه درون در حال گريه و حال تيرگى باشد، به چه كار آيد؟ درون بايد بينايى داشته باشد، تا حركات و سكنات قابل تفسير باشد. مى گويد: اشهد انك مضيت على بصيره من امرك .
((با بينايى حركت كردى )). من نمى خواهم بگويم در كارهاى دنيوى و اخروى بنشينيد تا يقين صددرصد براى شما حاصل شود. البته احتمال آن كم است . انسان با حقايق فاصله دارد. مثل فاصله تا قله سر به فلك كشيده دماوند، كه به جهت دور بودن آن ، چيز كوچكى به نظر مى آيد. من نمى خواهم عرض كنم كه بنشينيد و منتظر آن باشيد كه واقعيت را آن چنان كه هست ، ببينيد. دورى واقعيت از ما، يك سلسله علل طبيعى دارد، مثل همان علل طبيعى كه اگر به نزديكى قله دماوند برويم - از دو كيلومترى ، يا سه كيلومترى - يك قله سر به فلك كشيده است ، ولى ما مقصر نيستيم كه از اين فاصله نگاه مى كنيم . اما اگر از مكان بلندترى نگاه كنيم ، طبيعى و قانونى و علمى است كه به جهت اين فاصله ، قله دماوند را كوتاه ببينيم . لذا، اين علت طبيعى در كوچك ديدن قله دماوند را از دور، بشر از شما مى شنود. يكى از عرفاى طنزگو مى گويد: حالا كه محدوديت حواس ، دو عدد شاخ به شما داده است ، لااقل اين دروغ را نگوييد كه آن سفيدى كه در قله دماوند مى بينيم ، شكر است . به همان قناعت كنيم كه از دور، قله را كوچك و به صورت يك تپه مى بينيم .
خود اين مساءله در فاصله ما انسان ها با واقعيت ها كم نيست ، منتها معذور و دور هستيم . اما با وجود دورى ما از واقعيات - اى برادران و خواهران عزيز - لااقل ده فرسنگ هم خودمان به عقب نرويم . {در آن دورى ما از واقعيات است } كه خدا دست ما را مى گيرد:
لا يكلف الله نفسا الا وسعها(601)
((خدا هيچ نفسى را جز به مقدار طاقتش ، مكلف نكرده است .))
و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لامبدل لكلماته (602)
((مشيت پروردگار تو (عملش و كارش )، بر مبناى صدق و عدل است و هيچ چيزى كلمات او را تبديل نمى كند.))
خداوند عادل به من نمى گويد: با اين چشم غير مسلح ، دماوند را همان طور ببين كه از آن فاصله سه كيلومترى مى بينى . مثلا كنار خط ريل راه آهن ايستاده ام . اين دو ريل كه در اين جا مى بينم ، دو خط موازى با فاصله معين است . همين طور كه در امتداد آن ها نگاه مى كنم ، رفته رفته به يك زاويه حاده ، و سپس به يك خط تبديل مى شود. يعنى خطنما و زاويه حاده نما مى شود. هيچ كس ، نه طبيعت ، نه جامعه و نه خدا، مرا محكوم نمى كند كه شما اين چرا آن گونه مى بينيد. طبيعت چشم ، مسافت ، مساءله نور از نظر فيزيكى اين چنين است ، كه من بايد اين گونه ببينم .
به هر حال ، مى فرمايد: انك مضيت على بصيره من امرك . ان شاءالله كوشش كنيم تا بصيرت و بينايى ، از دست ما نرود. وقتى كه قصد ما قربت و اخلاص باشد، خداوند متعال به حد لازم و كافى ، روشنايى خواهد بخشيد:
يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا(603)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر تقواى الهى داشته باشيد، خداوند براى شما نيروى تشخيص حق از باطل قرار مى دهد.))
خداوند مى فرمايد: ما نيروى تشخيص حق و باطل را به انسان ها داده ايم ، به شرط اين كه قصد قربت و اخلاص در كار باشد. بر فاصله هاى طبيعى كه با واقعيات داريم ، ده كيلومتر هم خودمان اضافه نكنيم . به همان {فاصله } قناعت كنيم و در حد توانايى كوشش كنيم تا راه ما به واقعيات نزديك تر شود. خدايا!
پروردگارا! تو را سوگند مى دهيم به اسرار بزرگ حادثه نينوا، ما را از اين حادثه براى آموزش ، برخوردار بفرما. نكند در روز قيامت خدا از ما باز خواست كند كه من يك كتاب درسى به شما داده بودم ، كه نه به دانشگاه و نه به دبيرستان احتياج داشت ، آن هم داستان حسين من بود. همان گونه كه ملاحظه كرديد، آن شاعر بزرگ گفت : ((ما از كربلا مى آييم تا تاريخ را تصحيح كنيم )). من مدتى بسيار است كه نام اين شاعر بزرگ را شنيده بودم . خيلى شاعر زبردستى است و آن طور كه شنيده ام ، مثل اين كه اخيرا از دنيا رفته است .
براى تفسير اين كتاب ، نيازى به اين نيست كه آدم مثلا از حوزه ، اجازه اجتهاد داشته باشد، يا درس هاى دبيرستان را بخواند... يك تفسير مختصر، شما را در اين داستان و در اين حادثه دانشمند مى كند. آن وقت مى توانيد براى حركت در اين مسير پرمعنا، ره توشه اى كه سعادت شما را تاءمين خواهد مى كند، به دست بياوريد.
خدايا! اين ره توشه را بر ما نصيب بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از بصيرتى كه استعدادش را به ما لطف فرموده اى محروم مفرما.
((آمين ))
24-