در تعيين اهداف سازمانى و نوع اهداف انتخابى ، نگرشها و ارزشهاى مديران سازمان و برنامه ريزى ، نقشى اساسى و حياتى دارد. اهدافى كه مديران براى سازمان خود تعيين مى كنند، شديدا تحت تاءثير افكار، عقايد و ارزشهاى حاكم بر آنها است .
از جمله مهم ترين مواردى كه بر هدف گذارى مديران مسلمان تاثير خواهد داشت ، اهداف عاليه پيامبران الهى مى باشد؛ پيامبران در واقع الگوى مديران جامعه اسلامى به شمار مى آيند و اهداف مشترك آنان ، هدف تعيين شده براى اداره جامعه توحيدى است . بنابراين مديران مسلمانى كه با توجه به شرايط اقتصادى ، سياسى و اجتماعى هدف گذارى مى كنند، بايد اهداف خود را با هدفهاى مقدس پيامبران الهى تطبيق دهند. به عنوان مثال ، بسط و گسترش روحيه توحيدى و تعليم و تربيت افراد جامعه ، دو هدف مهم انبياى الهى است كه مديران مسلمان نيز بايد سعى كنند در برنامه ريزيهاى خود زمينه بسط و گسترش آن را فراهم كنند و از طريق بها دادن به دانش و بالابردن منزلت اجتماعى عالمان و ترويج فرهنگ ارتباط با خدا و عبوديت و مانند آن ، زمينه هاى گسترش آن را مهيا سازند.
1-2. ويژگيهاى هدف
هدف به عنوان اصلى ترين ركن برنامه ريزى ، نقش هدايت و راهبرى كليه تلاشهاى فرد و سازمان را به صورت يك نقطه محورى بر عهده دارد. براى آنكه هدف بتواند چنين نقشى را ايفا كند، بايد داراى خصوصيات و ويژگيهايى باشد كه چند مورد از آنها را ذكر مى كنيم :
الف ) عالى بودن هدف
يكى از ويژگيها و خصوصيات هدف ، عالى بودن آن مى باشد. اميرمومنان حضرت على (عليه السلام ) در مورد ضرورت و اهميت اهداف بلند و عالى مى فرمايد:
(( خير الهمم اءعلاها )) (51)؛
بهترين هدفها، عالى ترين آنها است .
شايد توصيه به داشتن اهداف عالى و بلند در روايات ، به اين دليل باشد كه داشتن چنين اهدافى باعث افزايش انگيزه افراد براى به دست آوردن آن اهداف مى شود. اين نكته را نيز حضرت على (عليه السلام ) متذكر مى شوند و مى فرمايند:
(( على قدر الهمم تكون الهموم )) (52)؛
تلاش و كوششها به اندازه هدفها خواهد بود.
يعنى هر قدر هدفها عالى تر باشند، انگيزه هاى افراد فزونى مى يابد و تلاش و كوشش بيشترى براى دست يابى به آن اهداف مى كنند؛ چرا كه دست يابى به اهداف عالى و بلند، مشكل تر بوده و تلاش و كوشش بيشترى را طلب مى كند. پس (( هر قدر هدفها مشكل تر باشند، عملكردها در سطحى عالى تر خواهند بود و اگر يكى از كاركنان ، كار سخت و مشكلى را پذيرفت ، تقريبا آنچه از دستش بر مى آيد انجام خواهد داد تا به هدف مزبور برسد )) (53).
حضرت على (عليه السلام ) مى فرمايد:
(( من كبرت همته ، كبر اهتمامه )) (54)؛
هر كس كه هدفش بزرگ و مشكل باشد، تلاش و كوشش او بيشتر خواهد بود.
بنابراين سازمان به منظور ايجاد انگيزه در ميان كاركنان خود و نيز ارتقاى سطح عملكرد آنان ، بايد اهدافى را براى سازمان انتخاب كند كه عالى و بزرگ ، و البته مورد قبول كاركنان باشند.
اما به نظر مى رسد كه اين همه توصيه و سفارشى كه در روايات معصومان (عليه السلام ) شده ، تنها محدود به داشتن اهداف بزرگ مادى و دنيوى نيست ، بلكه اين سفارشها و توصيه هاى مؤ كد، شامل اهداف معنوى و اخروى نيز مى شود؛ چنان كه در برخى از روايات به اين مهم تصريح شده است . اميرمؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايند:
(( اجعل همك لاخرتك )) (55)؛
هدف خود را آخرتت قرار بده .
ب ) واقع بينانه و قابل حصول بودن
يكى ديگر از ويژگيهاى هدف ، واقع بينانه و قابل حصول بودن آن است ؛ اهداف انتخابى بايد به گونه اى باشند كه امكان دست يابى به آنها براى فرد يا سازمان وجود داشته باشد.
درست است كه در تعيين اهداف بايد توجه به عالى و بلند بودن آنها شود، اما نبايد اين اهداف ، خيالى و غير واقعى باشند، طورى كه دست يابى به آنها ممكن نباشد؛ بلكه بايد هدف در عين متعالى و بزرگ بودن ، قابل حصول هم باشد و با تلاش و كوشش - هر چند زياد - بتوان آن را به دست آورد.
تعيين اهداف غير قابل حصول ، علاوه بر اينكه سازمان و فرد را در رسيدن به آن اهداف نا كام مى گذارد، موجب گرفتار شدن فرد يا سازمان در مشكلات و دشواريها نيز مى شود و خطراتى را براى آنها به وجود خواهد آورد.
حضرت على (عليه السلام ) در مورد آثار سوء تعيين اهداف غير قابل دسترس مى فرمايد:
عشرة يفتنون انفسهم ... (( الى اءن قال : )) والذى يطلب ما لا يدرك ؛ (56)
ده (گروه يا نفر) خود را به رنج و زحمت و مشكلات مى اندازند... تا اينكه فرمود: و كسى كه در پى چيزى است كه دست نايافتنى است .
واقع بينى در تعيين هدف بدين معنا است كه تعيين اهداف بايد توجه به تواناييها و امكانات موجود باشد: زيرا اهدافى كه در تعيين آنها امكانات و تواناييهاى فرد يا سازمان مورد توجه جدى قرار نگرفته باشد، نه تنها كمكى به فرد يا سازمان نمى كند، بلكه تاءثيرات منفى نيز بر روى آنها مى گذارد و باعث مى شود كه آنها عملكرد ضعيف و غير مفيدى داشته باشند.
(( گر چه اهداف بايد دشوار و چالشى باشند، ليكن بايد واقع بينانه و مناسب با منابع موجود نيز باشند. اگر اهداف خيلى دشوار بوده يا بدون توجه به محدوديتهاى محيطى يا استعدادهاى مديريتى تعيين شوند و مديران و كاركنان ، دلسرد و نااميد شده و به طرف عملكرد ضعيف يا نامناسب هدايت مى شوند )) (57).
ج ) صراحت و روشنى
(( شايد يكى از رايج ترين ضعف اهداف سازمانى اين باشد كه با عبارت خيلى كلى بيان مى شوند )) (58). بنابراين يكى از مهم ترين صفات و ويژگيهاى يك هدف خوب و مؤ ثر اين است كه كاملا روشن و صريح باشد؛ چرا كه هدف ، تعيين كننده جهت حركت سازمان و مسير فعاليتهاى آن است ؛ و براى اينكه بتواند اين رسالت را به خوبى انجام دهد بايد به صورت واضح و روشن تبيين شود.
دقت در سيره پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و اله و سلم ) و حضرت على (عليه السلام ) اين نكته را روشن مى كند كه آن بزرگواران همواره به اين نكته توجه داشته اند. به عنوان مثال ، حضرت على (عليه السلام ) هر گاه كسى را به عنوان زمامدار منطقه اى انتخاب مى فرمود، قبل از اينكه آن شخص را به منطقه مورد نظر اعزام نمايد، اهداف و انتظارات خود را به روشنى و با صراحت مى نوشت و به دست آن شخص مى داد، تا او در منطقه ماموريت خود، براساس آن دستورالعمل مكتوب عمل كند و براى تحقق خواسته ها و اهداف ترسيم شده در آن نوشته ، تلاش نمايد. نمونه بارز اين گونه نوشته ها، عهد معروف مالك اشتر است كه حضرت على (عليه السلام ) در آن عهد، اهداف مورد نظر خود را به صورت واضح و روشن نوشت و انتظارات خود از مالك اشتر را به صورت مفصل و مشروح تبيين كرد.
تعيين اهداف به صورت مبهم و غير روشن ، نه تنها در مديران و اعضاى سازمان انگيزه اى براى به دست آوردن آن ايجاد نمى كند و به تحقق آن كمك نمى نمايد، بلكه باعث از بين رفتن انگيزه آنها نيز مى شود. همچنين اگر هدف در سازمان به روشنى بيان نشده باشد، ابهام سراسر سازمان را فرا مى گيرد و مديران و كاركنان سازمان دچار سردرگمى مى شوند؛ كه اين مسئله نيز موجب پايين آمدن سطح عملكرد افراد و كاهش ميزان اثر بخشى و كارآيى سازمان خواهد شد.
البته وجود اهداف كلى و كلان در سازمانها، به ويژه در سازمانهاى بزرگ ، منافاتى با روشن بودن اهداف ندارد؛ زيرا اهداف كلان نيز اولا بايد به صورت روشن و شفاف بيان شوند؛ ثانيا بايد هر يك از اين اهداف كلى و كلان ، به صورت اهداف جزئى تر و عملياتى تر تبيين شوند.
2. سرنوشت و برنامه ريزى
برخى چنين مى پندارند كه اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر الهى ، مى تواند ضرورت برنامه ريزى را زير سوال ببرد؛ زيرا وقتى انسان معتقد باشد كه سرنوشت زندگى از پيش تعيين شده و هر چيزى كه رخ مى دهد خواست خدا است ، چه لزومى دارد كه برنامه ريزى كند؟!
در همين مورد يكى از نويسندگان مديريت مى نويسد:
در بسيارى از كشورهاى خاور ميانه ، مردم معتقد هستند كه سرنوشت زندگى از پيش تعيين شده است و هنگامى كه چيزى رخ مى دهد آن را "خواست خدا" (59)مى دانند؛ اگر قرار باشد چنين تصور شود كه مردم براى تامين هدف ، كار چندان زيادى نمى توانند بكنند، پس اصلا چه لزومى دارد كه هدفى را تعيين كنند؟! (60)
هر چند اين مدعا، حكايت از نوعى جبر در كشورهاى خاورميانه دارد، اما به نظر مى رسد كه همين اعتقاد به شيوه هاى ديگر، در جوامع غربى نيز وجود دارد و حتى شايد بتوان گفت كه غرب جولانگاه برخى مسلكهاى فكرى است كه به نحوى دامنه اختيار انسان را كوتاه مى كنند و به جبر گرايش دارند.
علاوه بر اين ، آنچه موجب چنين برداشتى از مسئله سرنوشت شده است ، درك ناصحيح و تفسير نادرست مسئله سرنوشت و قضا و قدر الهى است . اگر اين مسئله به درستى درك شود، نه تنها برنامه ريزى را زير سوال نمى برد، بلكه حتى مى تواند به عنوان محركى قوى براى برنامه ريزى و تلاش در جهت دست يابى به اهداف عمل نمايد.
مسئله سرنوشت يا قضا و قدر الهى ، يكى از مسائل پيچيده فلسفى است كه شرح كامل آن در اين مختصر نمى گنجد؛ اما براى بيان رابطه آن با برنامه ريزى ، برخى از زواياى آن را مورد بررسى قرار مى دهيم .
جريان عالم بر محور اسباب و مسبباب استوار است و همه اسباب ، در نهايت به خدا منتهى مى شوند و از خدا سر چشمه مى گيرند. اسباب و علل موثر در پديد آمدن موجودات ، منحصر در علتهاى ظاهر و اسباب طبيعى نيست ، بلكه علاوه بر آنها، يك سرى اسباب و عوامل معنوى نيز وجود دارند كه در بعضى از موارد، نقش علل و عوامل معنوى ، قوى تر از اسباب ظاهر و طبيعى است .
بنابراين هر پديده اى مولود علتهايى است كه در صورت وجود اين علتها، آن پديده به وجود مى آيد؛ اين رابطه على و معلولى بيانگر (( اصل عليت عمومى )) و پيوند ضرورى حوادث با يكديگر است كه امرى مسلم و غير قابل انكار مى باشد.
قرآن نيز به صحت قانون عليت عمومى حكم كرده و پذيرفته است كه وقتى سببى از اسباب محقق شد، و شرايط ديگر هم با آن سبب هماهنگ گرديد، و مانعى نيز جلوى تاثير آن سبب نگرفت ، مسبب و معلول آن سبب به وجود خواهد آمد. (61)
امام جعفر صادق (عليه السلام ) در اين مورد مى فرمايد:
اءبى الله اءن يجرى الاشياء الا بالاسباب ، فجعل لكل شى ء سببا؛ (62)
خداوند از جزيان امور، مگر از طريق اسباب آن پرهيز مى كند؛ پس براى هر چيزى سببى قرار داده است .
خداوند كارها را جز از طريق وسايط و اسباب آنها انجام نمى دهد؛ بنابراين هر موجودى را فقط از راه علل و اسباب خاص آن به وجود مى آورد و در حقيقت ، قضا و قدر الهى چيزى جز سرچشمه گرفتن نظام علت و معلولى جهان از علم و اراده خدا نيست . به بيان ديگر، قضا و قدر عبارت است از سرچشمه گرفتن همه علل و اسباب ، از علم و اراده خداوند كه علة العلل است .
پس نبايد چنين پنداشت كه همه حوادث و موجودات ، مستقيما و بلاواسطه از خداوند صادر مى شوند و اراده او به هر حادثه اى به طور مستقيم و بدون واسطه تعلق مى گيرد؛ زيرا لازمه اين پندار، چيزى جز نفى نظام علت و معلولى و گرايش به جبر نيست . اعمال و كارهاى انسان ، به علتها و اسباب مختلفى بستگى دارد كه اراده و اختيار او، يكى از علتها است و در كنار ديگر اسباب ، نقش تعيين كننده اى در نوع اعمال و افعال او خواهد داشت .
اما اينكه چگونه ممكن است كار انسان واقعا اختيارى و مستند به اراده او باشد و در عين حال ، آن را مستند به اراده و قضاى الهى دانست ؟ در پاسخ بايد گفت كه استناد وجود افعال اختيارى انسان به خداى متعال ، منافاتى با استناد آنها به خود وى ندارد؛ زيرا اين استنادها در طول يكديگر مى باشند و تزاحمى با هم ندارند؛ بدين معنا كه اراده انسان ، همچون اصل وجود او، وابسته به خدا است و خداوند متعال چنين اراده كرده كه انسان ، با اختيار خود عمل نمايد و بدين وسيله سعادت يا شقاوت خود را فراهم سازد؛ از اين رو عمل انجام شده را به دو فاعل - كه در طول يكديگرند - مى توان استناد داد؛ نخست به خداوند متعال ، و ديگرى به خود انسان ، انسان ، فاعل مختار و مباشر عمل مى باشد و خدا نيز خالق انسان مختار است .
بنابراين اعتقاد به سرنوشت يا قضا و قدر الهى هيچ منافاتى با اراده و اختيار انسان و توانايى او در رسيدن به اهدافش ندارد و انسان در سرنوشت خود نقش دارد و مى تواند برنامه ريزى كند و براى دست يابى به اهداف خود، نهايت سعى و تلاش خود را مبذول نمايد؛ و جبرى در كار نيست .
نكته قابل توجه آنكه اگر چه نمى توان تلاش مديران را در دست يابى به اهداف ناديده گرفت و بايستى به نقش جدى آنان در رسيدن به اهداف اذعان نمود، اما توجه به اين نكته نيز ضرورى است كه هميشه خواسته مديران ، تحقق عينى پيدا نمى كند و برنامه به دلخواه آنان پيش نمى رود؛ زيرا عواملى كه خارج از كنترل مديران هستند بعضا مانع رسيدن به اهداف مى گردند.
اين مطلب هنگامى آشكارتر مى گردد كه مبناى علمى ، به نظريه سيستمها استوار باشد؛ زيرا اين نظريه ، سازمان را به صورت سيستمى باز مى نگرد كه با محيط خارجى خود تعامل دارد و عوامل اجتماعى ، فرهنگى و سياسى و اقتصادى را تاثيرگذار بر اين سيستم مى داند. از اين رو بعيد نيست كه در مواردى ، ميزان وصول به اهداف ، به دليل تاثيرات منفى عوامل خارج از كنترل سازمان ، كاهش پيدا كند و خواسته مديران تحقق نيابد و در نتيجه ، برنامه با عدم موفقيت مواجه شود.
مديران خردمند كسانى هستند كه با اتخاذ پيش بينى هاى لازم ، تا آنجا كه توان دارند، سعى و كوشش خود و مجموعه تحت امر خود را تا حصول نتايج ، بسيج مى كنند؛ اما اگر در اين مسير - به هر دليلى - به اهداف برنامه دست نيافتند، ياءس و نوميدى بر آنان چيره نمى شود و همچون برخى مديران ژاپنى دست به خودكشى نمى زنند، و يا مانند بعضى از مديران آمريكايى ، مسوليت شكست را به راحتى به ديگران منتقل نمى كنند، بلكه به آنچه آن را (( سرنوشت محتوم الهى )) مى دانند، رضايت مى دهند و با اتكال به پروردگار، آرامش روانى خود را حفظ مى كنند و مصداق بارز كلام نورانى حضرت على (عليه السلام ) مى گردند كه فرمود:
حد العقل النظر فى العواقب و الرضا بما يجرى به القضاء؛ (63)
پيش بينى عواقب (كارها) و رضايت به آنچه قضاى الهى بر آن جارى است ، نهايت عقل است .
آنچه از اين حديث شريف استفاده مى شود پيوند برنامه ريزى و رضايت به سرنوشت الهى است كه در نقطه عقلانيت به هم مى رسند.
بنابراين اعتقاد به سرنوشت ، نه تنها با لزوم برنامه ريزى منافاتى ندارد، بكله حتى لازمه عقل كامل ، داشتن تدبير و رضايت به قضا و قدر الهى است . مديرى كه پيدايش حوادث را تابع اراده حكيمانه خداى متعال و مستند به قضاى الهى مى داند، از پيشامدهاى ناگوار نمى هراسد و در برابر آنها خود را نمى بازد و مسئوليت هرگونه شكستى را به جان مى خرد؛ و نيز شيفته و فريفته موفقيتهاى ظاهر برنامه نمى شود و به آنها مغرور و سرمست نمى گردد و نعمتهاى خدا داده را وسيله فخر فروشى و به خود باليدن قرار نمى دهد. اين موارد، همه از آثار و فوايد اعتقاد به قضا و قدر الهى است كه نه تنها مانع پيش بينى و سعى و تلاش در راه دست يابى به اهداف نمى شود، بلكه با ارائه بينشى برتر، اميد بيشترى را در مديران زنده مى كند و راه را براى هر گونه سستى ، تنبلى و ستم پذيرى مى بندد.
3. عوامل معنوى و برنامه ريزى
بر اساس اعتقادات و باورهاى دينى و مذهبى ما، واقعيت در چهارچوب ماديات و فعل و انفعالات جسمانى محصور نمى شود و دنياى حوادث ، تار و پودهاى بيشتر و پيچيده ترى دارد و عواملى كه در پديد آمدن حوادث نقش دارد، بسى فزون تر مى باشند. بنابراين علل و اسباب را تنها در ابعاد مادى ديدن و بر اساس آن به تحليل و تفسير نشستن و سپس به پيش بينى راههاى دست يابى به اهداف پرداختن ، نه تنها ذهن تحليلگر را از واقعيات منحرف مى كند، بلكه هر گونه اظهار نظر و پيش بينى او را نيز بى ارزش يا كم ارزش مى گرداند.
از اين رو در جريان كارها و حوادث ، بايد علاوه بر اسباب مادى ، اسباب معنوى را نيز - كه در سطحى فراتر از عوامل مادى قرار دارند - مورد توجه قرار داد و از نقش مهم و اساسى آنها در پديد آمدن حوادث ، خصوصا در اجراى برنامه ها، غافل نشد؛ زيرا علل معنوى در مواردى ، اسباب مادى را از كار مى اندازند و به اصطلاح (( سبب سوز )) مى شوند؛ و در مواقعى نيز خود (( سبب ساز )) مى گردند و با احداث سبب طبيعى ، وصول به نتيجه را ميسر مى سازند، يا نيل به مقصد را تسريع مى بخشند.
عوامل معنوى - بر خلاف عوامل مادى - عواملى هستند كه رابطه اى نامحسوس و غيرمادى با حوادث و پديده ها دارند، به گونه اى كه تبيين ابتدايى آن از عهده علم تجربى خارج است و تنها دين مى تواند بيانگر اين نوع روابط باشد؛ هر چند ممكن است اين نوع روابط در آزمون تجربى نيز تاءييد گردند. به عنوان مثال ، رابطه ميان توكل و كاهش استرس در اجراى برنامه ها يا در شرايط بحرانى ، رابطه اى معنوى است كه نخست با استفاده از منابع دينى مى توان به آن رسيد، و سپس همين رابطه را در بوته آزمون تجربى قرار داد.
همچنين مى توان بسيارى از عوامل معنوى را عواملى دانست كه نمود ظاهرى ندارند. گرچه ممكن است آثار خارجى و مادى داشته باشند؛ از اين رو داراى ماهيتى غير محسوس مى باشند و مورد تعريف دقيق حسى قرار نمى گيرند؛ چرا كه نيت ، نقش اساسى در ماهيت اين عوامل دارد و قوام آنها را شكل مى دهد، و نيت نيز امرى درونى است كه تظاهر به آن چه بسا موجب ريا و بى اثر شدن عمل مى گردد و به همين دليل معمولا نمى توان به طور حسى مصاديق آنها را در خارج مشخص كرد.
اكنون تعدادى از اين عوامل را مطرح مى نماييم و نقش آنها را در موفقيت و پيشرفت برنامه ها بيان مى كنيم .
1 - 3. توكل
توكل كه يكى از عوامل مهم معنوى مى باشد، عبارت است از اعتماد بر خداوند در تمام كارها و تكيه نمودن بر اراده او، با اعتقاد بر اينكه او آفريننده سببها و مسلط بر همه آنها مى باشد و اسباب به اراده او در سببيت كامل مى گردند و تاءثير گذار مى شوند.
انسان با توكل بر خداوند متعال ، خود را به حقيقت هستى و سبب اصلى متصل مى گرداند؛ همان سببى كه برتر از او سببى نيست ؛ اراده اى كه مغلوب هيچ چيز واقع نمى شود و در واقع نظام اسباب و مسببات ، همه از علم و اراده او سر چشمه مى گيرد. چنين انسانى با توكل بر خداوند سبحان ، از نظر اراده و ساير صفات روحى چنان قوى و نيرومند مى شود كه مغلوب هيچ عامل ديگرى نمى شود و به موفقيت قطعى و سعادت حقيقى نايل مى گردد. بنابراين هيچ چيز مانند توكل ، آدمى را محكم و استوار نمى كند و اسباب توفيقش را فراهم نمى سازد.
امام محمد باقر (عليه السلام ) نيز در مورد اعتماد به خدا و توكل بر او و نيز نقش توكل مى فرمايد:
من وثق بالله اءراه السرور، و من توكل عليه كفاه الامور؛ (64)
كسى كه به خدا اعتماد كند، سرور و خوشحالى را به او مى نماياند و هر كس كه بر خدا توكل نمايد، خداوند كارهاى او را كفايت مى كند.
به طور مسلم كسى كه در برنامه ريزيها همواره از خداوند مدد مى جويد و با اتكال بر او، راههاى نيل به اهداف را پيش بينى مى كند، خداوند نيز در مقابل ، او را در پيش بينى ها يارى مى كند و با الهامات غيبى خويش از طريق جرقه هاى ذهنى ، وى را در رسيدن به مقصود يارى مى دهد و او را از مشكلات و تنگناهاى برنامه ها خلاصى مى بخشد، يا از راههايى كه طراح برنامه تصور نمى كرد، او را به هدف مطلوب مى رساند، در واقع خداوند براى متوكل ، هم راه را نشان مى دهد، و هم در اجراى برنامه شخص را به نتيجه مطلوب مى رساند؛ و اين همان معناى (( كفايت امور )) است كه در حديث بالا بيان گرديد.
البته چنين توهم نشود كه با توكل بر خدا، كار تمام است و نيازى به سعى و تلاش در تحصيل مقدمات كار نيست ؛ بلكه بايد ضمن به كارگيرى تمام توان خويش در تهيه مقدمات و اسباب كار، تمام توجه و اميد خود را به آنها ندوخت و از سبب حقيقى و اصلى يعنى خداوند غافل نشد.
يكى از عوامل اصلى و حياتى در موفقيت برنامه ها، پيش بينى و ميزان دقت و صحت آن مى باشد؛ و چون با توجه به محدوديتها، پيش بينيها و محاسبات در مورد آينده به صورت دقيقى صورت نمى گيرد و در نهايت ، برنامه ها همواره با درصد از خطا رو به رو هستند، بنابراين بهتر است با اتكا و اعتماد بر خداوند متعال برنامه ريزى كنيم ؛ تا بدين وسيله هم ميزان وصول به اهداف را افزايش دهيم ، و هم از ميزان استرس و فشارهاى روحى بكاهيم .
دعا نيز يكى ديگر از عوامل معنوى است كه نقش مهمى را در جلوگيرى از بحرانى شدن برنامه و نيز خلاسى از بن بست ايفا مى كند. براى تبيين اهميت اين عامل معنوى ، به نقل قضيه اى از قرآن كريم بسنده مى شود.
هو الذى يسيركم فى البر و البحر حتى اذا كنتم فى الفلك و جرين بهم بريح طيبة و فرحوا بها جاءتها ريح عاصف و جاءهم الموج من كل مكان وظنوا اءنهم احيط بهم دعوا الله مخلصين له الدين لئن انجينا من هذه لنكونن من الشاكرين . فلما انجيهم اذا هم يبغون فى الارض بغير الحق ... (65)
او (خدا) كسى است كه شما را در خشكى و دريا سير مى دهد، تا اينكه در كشتى قرار مى گيريد و بادهاى موفق آنها را حركت مى دهند و خوشحال مى شوند ناگهان طوفان شديدى مى وزد و امواج از هر سو به سراغ آنها مى آيند و گمان مى برند هلاك خواهند شد. در اين موقع خدا را از روى اخلاص عقيده مى خوانند كه اگر ما را نجات دهى حتما از سپاس گزاران خواهيم بود. اما هنگامى كه خداوند آنها را رهايى بخشيد، (دوباره ) در زمين به ناحق ستم مى كنند.
آرى هنگامى كه طوفان شديد و كوبنده اى مى وزد و امواج از هر سو به طرف آنها هجوم مى آورد، آنچنان مرگ را با چشم خود مى بينند كه دست از زندگانى مى شويند؛ در چنين موقعى به ياد خدا مى افتند و از روى اخلاص ، دست به دعا بر مى دارند و او را مى خوانند؛ و همين دعاى خالصانه است كه سبب نجات و رهايى آنها مى گردد.
در اين قطعه تاريخى كه در قرآن نقل شده است ، ملاحظه مى شود كه عوامل و اسباب طبيعى ، سرنشينان كشتى را به سوى هلاكت پيش مى برد؛ اما در اين ميان يك عامل معنوى به نام دعا، قوى تر از تمام علل و عوامل مادى و طبيعى عمل مى كند و همه آن عوامل را خنثى مى نمايد و سرنشينان كشتى را نجات مى دهد و آنها را در نيل به مقصود خويش يارى مى رساند.
بسا مديرانى كه در كنار توجه به علل و عوامل محسوس و طبيعى ، به منظور پيش بينى روشهاى دست يابى به اهداف ، به ويژه در شرايط بحرانى ، دعاى خالصانه را نيز ضميمه مى نمايند و در نتيجه ، به اهداف والاى خود دست مى يابند و هر چند آن روشها در عمل ، كامل نبود و منتهى به هدف نمى شود، اما به واسطه عامل معنوى دعا، اسباب ديگرى جايگزين مى شود و مسير وصول به هدف همواره مى گردد.
دعا از عواملى است كه حتى سرنوشت را نيز تغيير مى دهد؛ زيرا دعا تمسك به پروردگار و درخواست از علة العمل و خالق جهان هستى است ؛ پس مى تواند سرنوشت را نيز تغيير دهد. سخن گهربار رسول خداناظر بر اين مطلب است ، آنجا كه مى فرمايد: لا يرد القضاء الا الدعاء؛ (66)
سرنوشت را چيزى جز دعا تغيير نمى دهد.
البته بايد آداب ، شرايط و موانع استجابت دعا را نيز مد نظر قرار داد و به اين حقيقت توجه نمود كه دعا، تنها در صورتى با رفع بحران و تغيير سرنوشت رابطه دارد كه واجد شرايط استجابت باشد؛ در غير اين صورت نمى توان دعا را به عنوان يكى از عوامل معنوى ، منحصر به دو مورد ياد شده نيست و تعداد آن بيش از اينها است ؛ اما به دليل اختصار به بيان توكل و دعا اكتفا كرديد؛ عواملى چون تقوا و تهجد (عبادت شبانه ) نيز از عوامل معنوى بسيار موثر هستند و آياتى از قرآن كريم بيانگر اين حقيقت است كه تقوا قدرت تشخيص فرد را بالا مى برد و او را در بحر آنها خلاصى مى بخشد. تهجد نيز باعث ارتباط عميق معنوى با خداوند و ايجاد آرامش و اطمينان خاطر مدير در كارهاى سنگين روز مى شود.
4. عوامل معنوى و شكست برنامه
عوامل معنوى ، همان گونه كه در برخى موارد باعث موفقيت برنامه و به نتيجه رسيدن آن مى شوند، در مواردى هم اين گونه عوامل با به وجود آمدن وضعيت خاصى ، اصل برنامه را در هم مى ريزند و از به نتيجه رسيدن آن جلوگيرى مى كنند.
يكى از نمونه هاى علمى اين مسئله ، جريان اصحاب فيل است ؛ درست مقارن سالى كه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و اله و سلم ) ديده به جهان گشود، سپاه عظيمى به فرماندهى ابرهه ، به قصد تخريب كعبه ، در مسير مكه قرار داشت و هدف آن ، نابود ساختن خانه توحيد و توجه دادن اعراب به معبد جديدى بود كه ابرهه بنا كرده بود. با يك برنامه ريزى حساب شده ، همراه با تسليحات نظامى آن روز، مهياى اين كار شد؛ فيلهاى عظيم الجثه اى در اين برنامه تدارك ديده شد تا با ايجاد رعب و وحشت در دل ساكنان مكه ، آنان را از هر گونه مقابله و رو در رويى باز دارد. اما پروردگار كعبه طرح و برنامه آنان را در هم ريخت و با لشكرى به ظاهر كوچك و ناچيز به نام (( ابابيل )) آنها را سنگباران كرد؛ فيلها را با پرنده هاى كوچك ، و سلاحهاى پيشرفته آن روز را با سنگريزه سجيل از كار انداخت و بدين وسيله طرح و برنامه ابرهه را با شكست مواجه ساخت . خداوند متعال در همين مورد خطاب به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و اله و سلم ) مى فرمايد:
الم تر كيف فعل ربك باءصحاب الفيل# الم يجعل كيدهم فى تضليل . (67)
آيا نديدى پروردگارت با فيل سواران چه كرد؟ آيا خداوند نقشه آنان را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟
نمونه ديگر را مى توان جريان حمله آمريكا به ايران برشمرد. در تاريخ پنجم ارديبهشت سال 1359، آمريكا با 18 فروند هواپيماى نظامى و 20 فروند بالگرد، با گنجايش سه هزار تكاور، به بهانه آزاد ساختن ديپلماتهايى كه به جرم جاسوسى ، گروگان گرفته شده بردند، به ايران حمله ور شد. اين هواپيماها و بالگردها كه حامل وسايل نقليه و مقادير زيادى توپ و نارنجك و مسلسل بودند، در نقطه اى دور افتاده از كوير شرق ايران ، در حوالى شهر طبس ، فرود آمدند تا از آنجا عمليات نظامى خود را آغاز كنند. براى اجراى اين عمليات ، طراحى و برنامه ريزى دقيق و حساب شده اى انجام شد. و تمام پارامترهاى مهم ، از جمله موقعيت اقليمى منطقه ، مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته بود؛ همچنين براى اجراى دقيق آن ، ماهها تمرينات نظامى صورت گرفته بود اما از آنجا كه انقلاب اسلامى ايران همواره مورد حمايت خداوند متعال بوده و مى باشد، اين عمليات در اثر اتفاق غير منتظر و معجزه گونه ، (( طوفان شن )) با شكست سختى مواجه شد و طرحها و برنامه هاى دقيق ، علمى و حساب شده آنان در اثر امدادها غيبى الهى ناكام ماند.
با اندكى تامل در اين دو برنامه كه بر اساس پيش بينى ها و محاسبات دقيق ، طراحى شده و تمام اوامل محسوس و طبيعى براى موفقيت برنامه دقيقا مطالعه و بررسى شده بود، مى توان نقش عوامل معنوى را در عقيم ماند و به هم ريختن آنها به وضوح مشاهده كرد، بنابراين مديران و كسانى كه وظيفه برنامه ريزى را بر عهده دارند، بايد با عبرت آموزى از اين دو حادثه و حوادث مشابه ، ايمان و اعتقاد خود را به ماوراى طبيعت و چهره ديگر عالم ، تقويت نمايند و در برنامه ريزيهاى خود، علاوه بر توجه كافى به اوامل و پارامترهاى محسوس و طبيعى ، توجه لازم به عوامل ماوراى طبيعت نيز داشته باشند.
بخش دوم : تصميم گيرى
فصل اول : مفاهيم و كليات
1. تعريف تصميم گيرى
تعاريف متعددى براى تصميم گيرى ارائه شده است . برخى از اين تعارف عبارتند از:
1. تصميم گيرى فرايندى را تشريح مى كند كه از طريق آن ، راه حل مسئله معينى انتخاب مى گردد. (68)
2. تصميم گيرى فرايند شناسايى و گزينش يك روند كار براى حل يك مسئله مشخص است . (69)
همان طور كه مشاهده مى شود، تصميم گيرى در نزد اين صاحب نظران ، فرايندى تلقى شده كه از طريق آن مى توان به حل مسئله رسيد.
برخى ديگر بر گزينشى بودن تصميم پا فشارى دارند؛ آنها معتقدند كه تصميم گيرى به معناى گزينش يك راه (اصلح )از ميان راه ها است . "هرولد كونتز" (70)مى نويسد:
تصميم گيرى به معناى برگزيدن يك راه كنش ، از ميان راه حلها است . (71)و يا:
تصميم گيرى يك انتخاب از ميان راه حلهاى روند كار است . (72)
اگر بپذيريم كه تصميم گيرى (( گزينش )) است لازمه آن گذر از مراحلى است كه مقدمه اى بر گزينش خواهد بود بنابراين تعاريف مذكور با يكديگر تنافى ندارند و البته شايد بتوان تعريف زير را گوياتر دانست :
(( تصميم گيرى فرآيندى است كه طى آن گزينش بهترين راه حل ، صورت مى گيرد )) .
2. اهميت تصميم گيرى
تصميم گيرى از اهميت زياد و جايگاه ويژه اى در مديريت برخوردار است ؛ تا جايى كه بعضى از پژوهشگران و صاحب نظران برجسته ، مديريت و تصميم گيرى را هم معنى و مترادف مى دانند و معتقدند كه مديريت ، چيزى جز تصميم گيرى نيست . از نظر اين دسته از محققان ، كانون اصلى مديريت را تصميم گيرى تشكيل مى دهد و انجام وظايفى چون برنامه ريزى ، سازماندهى و يا كنترل ، در واقع كارى جز تصميم گيرى درباره نحوه انجام اين فعاليتها نيست .
تصميم گيرى اصل و اساس وظايف مدير را تشكيل مى دهد؛ چرا كه اگر هدف گذارى ، سياست گذارى ، تعيين استراتژى ، تعيين قوانين ، مقررات و راه و روش كار، انتخاب و استخدام نيروى انسانى ، تعيين وظايف و مسئوليتهاى مرئوسين ، و همين سرپرستى ، كنترل و ارزيابى عملكرد آنها را از جمله وظايف مدير به شمار آوريم ، لازمه همه اينها تصميم گيرى است و تصميم گيرى در تمامى وظايفى كه مدير انجام مى دهد وجود دارد. بنابراين مى توان گفت كه تصميم گيرى ، پايه و اساس تمام وظايفى است كه مدير در سازمان انجام مى دهد.
برخى از صاحب نظران ، كيفيت مديريت را تابع كيفيت تصميم گيرى مى دانند؛ آنها معتقدند كه تصميم گيرى به تنهايى مهم ترين وظيفه مدير است ؛ زيرا كيفيت طرحها و برنامه هاى ، اثر بخشى و كار آمدى استراتژيها و كيفيت نتايجى كه از اعمال آنها به دست مى آيد، همگى تابع كيفيت تصميماتى است كه مدير اتخاذ مى كند.
تصميم گيرى مفهومى فراگير دارد و منحصر به سازمان و مديريت نيست ؛ بلكه حضور يا دخالت مستقيم و يا غير مستقيم آن در بسيارى از زمينه ها، توجه محققان و دانشمندان بسيارى را به خود جلب كرده است . هر كسى در طول زندگى خود، تصميمات مختلف و گوناگونى مى گيرد؛ اينكه به چه مدرسه اى برود، چه تحصيلاتى داشته باشد، چه حرفه و شغلى را انتخاب كند، چگونه تشكيل خانواده بدهد و... از جمله تصميماتى است كه هر فرد مى بايد اتخاذ كند؛ اما مسئله تصميم گيرى در سازمان و مديريت از اهميت و جايگاه ويژه اى برخوردار است و هميشه به عنوان بخش جدايى ناپذيرى از مديريت ، در ادبيات مديريت مطرح بوده است .
فصل دوم : فرايند تصميم گيرى
شناخت فرايند تصميم گيرى ، مديران را در جهت بهينه سازى فعاليتها يارى مى دهد. برخى از مديران گاهى دست به تصميماتى مى زنند؛ در حالى كه نسبت به روند اصلى كار و مجارى آن بى اطلاع هستند؛ آنها با قطع نظر از تشخيص مسئله و موقعيت ، تصميمهايى مى گيرند كه براى سازمانشان - در برخى موارد - مشكلاتى ايجاد مى كند.
با توجه به اينكه اتخاذ تصميم در جهت حل مشكل يا بر طرف كردن نياز و يا استفاده بهينه از فرصت طلايى است ، حال اگر خود تصميم موجب بروز مشكلاتى در سازمان گردد، فلسفه وجودى آن از بين مى رود و سياست گذاران از مسير اصلى خود به انحراف كشيده خواهند شد. از اين رو، شناخت روند تصميم ، چگونگى آن ، و فرايند اتخاذ آن براى خط مشى گذاران ، امرى ضرورى و لازم به شمار مى آيد.
اگر چه درباره فرايند تصميم گيرى نظرات متعددى وجود دارد، ولى به طور كلى مى تواند داراى مراحل زير باشد:
مرحله اول : بررسى و درك مسئله (شناخت مشكل ، نياز و فرصت )؛
مرحله دوم : يافتن و ارائه راه حلها؛
مرحله سوم : ارزيابى راه حلها و انتخاب گزينه اصلح ؛
مرحله چهارم : اجرا و بازنگرى .
اكنون به بررسى هر يك از مراحل فوق مى پردازيم .
1. بررسى و درك مسئله (شناخت مشكل ، نياز و فرصت )
تفاوت بين حالت مورد نظر و وضع موجود، به معناى وجود يك (( مسئله )) است . به عبارت ديگر، اگر بين وضعيت موجود در هر سازمانى ، فاصله اى معنادار احساس گردد، نشانگر نوعى مسئله است ؛ بدين معنا كه يا مشكلى وجود دارد، يا نيازى در سازمان احساس مى شود، يا اينكه فرصتهايى براى پيشبرد اهداف سازمان پيش آمده كه از آنها به بهترين وجه بهره بردارى نگريده است . بنابراين همواره وجود مشكل ، مديران را به اتخاذ تصميم بر نمى انگيزاند، بلكه گاهى وجود نياز يا استفاده از فرصتهاى طلايى آنان را وادار به اخذ تصميم مى كند.
به هر حال هر مدير و خط مشى گذارى با مسائلى نياز به شناخت آن مسئله دارد و بدون درك آن ، بهبود وضعيت موجود حاصل نخواهد شد.
براى شناخت مسئله ، پاسخ به سوالات زير مى تواند ثمر بخش باشد:
1. چه فاصله اى بين امور جارى و ايده آل وجود دارد؟
2. آيا اين فاصله اثرى بر سازمان دارد؟
3. در صورت مثبت بودن پاسخ سوال دوم ، چه اثرى مى تواند داشته باشد؟
4. اگر اين فاصله به صورت يك مسئله است ، حل آن تا چه اندازه مشكل است ؟ و با چه سرعتى مى توان آن را حل كرد؟
5. از چه فرصت يا موقعيتى مى توان براى وصول به وضعيت بهتر استفاده كرد؟
اينها نمونه هايى از پرسشهايى است كه در ذهن مدير خودنمايى مى كند و او در صدد يافتن پاسخ براى آنها است ؛ شناخت دقيق از مسئله در گرو دست يابى به پاسخ سوالات فوق است .
خداوند متعال در قرآن كريم با عنايت به ضرورت شناخت در هر مسئله اى مى فرمايد:
(و لاتقف ما ليس لك به ى علم ) (73)
آنچه را كه بدان علم (شناخت ) ندارى ، پيروى و متابعت نكن .
آيه بالا از متابعت هر چيزى كه بدان علم نداريم ، نهى مى كند و چون مطلق و بدون قيد و شرط است ، پيروى باور غير علمى و نيز عمل غير علمى را نيز در بر دارد. از اين رو، در روند تصميم گيرى اگر مسئله اى براى مدير ناشناخته باشد تشخيص آن لازم و ضرورى خواهد بود.
بنابراين ، هنگام تصميم گيرى در مورد هر مسئله اى بايد زواياى مختلف آن مسئله را مورد بررسى قرار داد، تا نسبت به آن شناخت حاصل شود. در كلام گهربار امير مومنان على (عليه السلام ) نيز شناخت مسئله و تبيين موضوع از جايگاه ويژه اى برخوردار است ؛ چنانچه مى فرمايد
و لا تعجلوا فى اءمر حتى تتبينوا؛ (74):
در هيچ امرى (تصميمى ) عجله نكنيد تا اينكه تحقيق و بررسى نماييد.
اين فراز از گفتار حضرت امير (عليه السلام ) حاوى اين نكته و پيام است كه قبل از اقدام به هر امرى ، جوانب آن را بايد بررسى نمود، به عبارت ديگر، قبل از حل هر مسئله اى بايد آن را شناسايى و تعريف كرد.
1 - 1. تعريف مسئله (75)
چنان كه بيان شد، تشخيص و تعريف دقيق مسئله ، كمك زيادى در روند تصميم گيرى دارد و به ژرف نگرى در تصميمات ختم مى گردد. تعريف مسئله به اين دليل ضرورت مى يابد كه حوادث و موضوعاتى كه توجه مدير را جلب مى كنند، ممكن است نشانه هايى براى مشكلات اساسى تر و عميق تر باشند و عدم تعريف دقيق آنها سبب پرداخت به مسائل جزئى و روبنايى ، به جاى پرداختن به مسائل و مشكلات اساسى شود.
از سوى ديگر، (( تعريف و شناخت دقيق مسئله ، مدير را در كسب اهداف سازمانى و اجتناب از گمراهى و لغزش در تصميم گيرى براى حل مسئله يارى مى دهد. )) (76).
از اين رو مى توان گفت :
مسئله چيزى است كه توان سازمان را در رسيدن به هدف به خطر مى اندازد. يا به بيان ديگر، وضعيتى است كه سازمان را از كسب يك يا چند هدفش باز دارد. (77)
خاطر نشان مى شود كه مسئله هميشه نقش مانع را بازى نمى كند؛ بلكه در بسيارى از موارد به صورت نوعى فرصت يا موقعيت مطلوب است كه به صورت مشكلى ظاهر مى شود. براى مثال ، جنگ براى اغلب مردم به عنوان مسئله و مشكل مطرح است ؛ ولى با نگاهى دقيق ، خير را در لباس شر مى بينيم و آن را فرصتى مطلوب براى پرورش استعدادها مى يابيم . قرآن كريم با بيان مسئله بودن جنگ در اذهان برخى از مومنين ، جنگ را براى آنان خير مى دانيد و مى فرمايد:
كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسى اءن تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى اءن تحبوا و هو شر لكم و الله يعلم و انتم لا تعلمون ؛ (78)
جهاد در راه خدا بر شما مقرر شد، در حالى كه برايتان ناخوشايند است ؛ چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آنكه خير شما در آن است ؛ يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شر شما در آن است ، و خدا مى داند و شما نمى دانيد.
جنگ مسئله اى است كه موجب نارساييها و كمبودهايى در زندگى بشر مى گردد و موانعى را بر سر راه ترقى و پيشرفت انسانها ايجاد مى كند و شايد به همين دليل ، در نظر برخى به صورت مسئله اى ظهور پيدا مى كند. اما در فرهنگ قرآن ؛ جنگ فرصت و خيرى است كه در قالبى ديگر ظهور پيدا مى كند؛ چرا كه در جنگ ، استعداد آدمى شكوفا مى گردد و خصلت جوانمردى ، ايثار، شهامت و شهادت طلبى در وى به ظهور مى رسد. شايد به همين دليل ، در آيه فوق چنين تعبير كرده است : (و هو خير لكم ).
در آيات و روايات زيادى اين مضمون به چشم مى خورد كه خداوند برخى از پيامبران يا بندگان صالح را در معرض شدايد و مسائل قرار مى دهد؛ يا اينكه خداوند شدايد و بلايا را متوجه كسانى مى كند كه مورد لطف و رحمت خاصه او هستند؛ يا اين معنا كه شدايد و مسائل ، تحفه هاى الهى مى باشند. مثلا در حديث از امام باقر (عليه السلام ) آمده است :
ان الله ليتعاهد المومن بالبلاء كما يتعاهد الرجل اهله بالهدية ؛ (79)
خداوند، بنده مومن را به وسيله بلا و مصيبتى (مسئله اى ) مورد نوازش قرار مى دهد، آن طور كه يك مرد (در مسافرت )، با هديه خاندان خود را ياد مى كند و مورد محبت قرار مى دهد.
بنابراين مسئله در فرهنگ اسلامى همواره نقش مانع را ندارد؛ بلكه گاهى تحفه اى الهى است كه فرصتى طلايى ايجاد مى كند تا انسانها به وضعيت مطلوب و ايده آل نايل شوند و اينكه خداوند انبياى عظام و مومنين را با مسائلى مى آزمايد، بدين معنا است كه مى خواهد آنها را به پيمودن درجات عالى انسانى ترغيب نمايد و استعدادهاى بالقوه آنان را شكوفا سازد.
بنابراين ، اگر مدير با مسئله اى مواجه شود، ممكن است مشكلى وجود داشته باشد و نشانگر تفاوت بين وضع موجود و وضع مطلوب باشد، و ممكن است به صورت فرستى طلايى و يا نيازى در سازمان بروز كند كه بايد از آن در جهت دست يابى به اهداف سازمانى مدد گيرد.
الف ) احساس يا ادراك مشكل
در فرايند تشخيص مشكل ، گاهى مسئله حس مى شود و زمانى درك مى گردد؛ اگر چه در نظر بدوى اين دو نزديك به هم هستند، اما بين حس و درك تفاوت وجود دارد؛ احساس يعنى عارضه بينى و ادراك يعنى ريشه يابى ؛ به عبارت ديگر، حس به معناى ادراك ظاهرى و درك به مفهوم ادراك واقعى است .
براى مثال ، اگر مريضى به پزشك مراجه كند، برخورد پزشك و نوشتن نسخه مى تواند دو گونه باشد: يكى اينكه تجويز دارو بر اساس علايم ظاهرى بيمارى صورت پذيرد كه ما آن را (( عارضه يابى )) مى ناميم ؛ گاهى نيز نسخه تجويزى مى تواند بر اساس آزمايشها و تستهاى پزشكى صورت پذيرد، كه (( ريشه يابى )) نام دارد؛ در اينجا ديگر تنها به علايم ظاهرى توجه نمى شود، بلكه پزشك در صدد ريشه يابى بيمارى است .
در سازمان نيز اگر مسئله يا مشكلى پيش آيد، گاهى فقظ توجه به ظاهر قضيه مى شود و در پى عارضه بينى ، تصميمى سطحى اخذ مى شود؛ ولى زمانى نيز عارضه بينى جاى خود را به ريشه يابى مسئله مى دهد و مديران در حل مشكل به عارضه بسنده نمى كنند؛ بلكه آن را ريشه يابى مى كنند. طبيعى است كه در اين صورت تصميمى پخته و درست گرفته مى شود.
از اين رو، تمييز بين اين دو براى حل نهايى مسئله ، امرى حياتى است و باز شناختن اين دو از هم در مراحل بعدى فرايند خط مشى گذارى ، آثار منفى به جاى خواهد گذاشت و موجب خواهد شد كه خط مشيها در جهت رفع عارضه ها شكل گيرند و مديران از حل مسائل و مشكلات اصلى غافل شوند.
يكى از صاحب نظران مديريت به اين نكته مهم توجه كرده و بازشناسى مشكل اصلى را كه در پرتو درك - نه احساس - مشكل به دست مى آيد، از وظايف خط مشى گذار دانسته است ؛ او مى نويسد:
هر گاه در انجام اين مهم توفيق نداشته باشد، در تدوين و تنظيم خط مشى دچار مشكل خواهد شد (80).
ممكن است عدم شناخت ريشه اصلى مسئله ، خط مشى گذار يا مدير را به ورطه سقوط كشاند و اضمحلاح سازمان را در پى داشته باشد.
در اينجا قصه حضرت موسى و خضر (عليه السلام ) را نقل مى كنيم كه نشانگر فقدان درك مسائل از سوى شاگردان و واقف بودن معلم وى به ريشه اصلى مسائل است ؛ نوع برخورد حضرت موسى (عليه السلام ) با مسائل ، رفتارى عارضه بين است و حال آنكه الگوى رفتارى استاد وى و تصميمات آن حضرت ، نشانه ژرف نگرى او در مسائل مى باشد، خداوند تبارك و تعالى به موسى (عليه السلام ) امر مى كند تا به ديدار معصومى رود كه علم لدنى ويژه اى دارد. حضرت موسى (عليه السلام ) با آن عبد صالح (حضرت خضر) رو به رو مى شود و تقاضاى شاگردى وى را مى كند؛ اما خضر (عليه السلام ) نمى پذيرد؛ زيرا موسى تحمل كارهاى خضر را ندارد:
انك لن تستطيع معى صبرا (81)
تو هرگز نمى توانى با من شكيبايى كنى .
اما موسى (عليه السلام ) اصرار مى كند؛ تا اينكه خضر (عليه السلام ) مى پذيرد؛ به اين شرط كه در برابر كارها و تصميمات وى ، اعتراضى ننمايد، تا در فرصت مناسب ، خود به تبيين آنها بپردازد.
اولين مسئله درباره تصميم خضر (عليه السلام ) نسبت به سوراخ نمودن كشتى در پهنه دريا است . موسى (عليه السلام ) شرط را فراموش مى كند و با اعتراض مى گويد:
اخرقتها لتغرق اءهلها لقد جئت شيئا امرا؛ (82)
آيا آن را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى ؛ راستى چه كار عجيبى انجام دادى !
تصميم دوم در برخورد با كودكى نابالغ است كه خضر (عليه السلام ) او را به قتل مى رساند. موسى (عليه السلام ) به خط مشى وى اعتراض مى كند و با تذكر استاد، شاگرد شرمنده مى شود و خودش شرط مى كند كه در صورت تكرار، معلم الهى مصاحبت با موسى را رها كند.
تصميم سوم در حالى اتفاق مى افتد كه آنها به شهرى مى رسند كه نداشتن آذوقه و گرسنگى آزارشان مى دهد آنان از مردم درخواست غذا مى كنند؛ ولى با بى مهرى آنان رو به رو مى شوند. در اين ميان با ديوارى كج و در حال سقوط مواجه مى شوند؛ خضر (عليه السلام ) با خستگى و گرسنگى زياد، به مرمت ديوار مى پردازد. اينجا موسى (عليه السلام ) با ملايمت اعتراض مى كند و مى گويد:
لو شئت لتخذت عليه اءجرا؛ (83)
دست كم مى خواستى در مقابل اين كار مزدى بگيرى !
در اينجا است كه خضر (عليه السلام ) تخلف از شرط را تذكر مى دهد و اعلام جدايى مى كند؛ ولى قبل از آن ، به ريشه هايى اصلى مسائل مى پردازد و نوع تصميم را بر اساس درك صحيح موضوعات ، براى موسى تبيين مى كند.
چنان كه ملاحظه مى شود، ژرف نگرى از سويى ، و سطحى نگرى از سوى ديگر، آن هم از دو عبد صالح خداوند، بيانگر نوع برداشت هر كدام ، از مسائل است و چگونگى برخورد با مسائل ، نشانگر تفاوت ميان ريشه بينى و عارضه بينى است . از اين رو اتخاذ نوع تصميم با توجه به دركى است كه هر فرد از مسئله دارد و (( پى بردن به وجود مسئله و تصميم گيرى براى حل آن ، به پنداشت ، برداشت يا درك فرد بستگى دارد )) (84).
از آنچه بيان شد، روشن مى شود كه عارضه بينى مسئله ، تصميمى در پى دارد، و ريشه يابى آن ، تصميم گيرى مى طلبد؛ كه در برخى موارد حتى نوع برخورد با مسائل مى تواند در جهت عكس همديگر باشد.
2. يافتن و ارائه راه حلها (85)
طبيعى است كه را راهها و طرق مختلفى براى حل مشكلات وجود دارد و مدير يا سياست گذار پس از توصيف و تبيين مسئله ، بايد راهها و بديلهاى ممكن را بر شمارد و فهرست كاملى از آنها تهيه كند، تا بتواند بهترين گزينه را انتخاب نمايد. به طور كلى در مرحله دوم - كه احصاى راه حلها است - روشهاى متعددى را مى توان ارائه كرد.
نظر خواهى از كارشناسان و افرادى كه خود مستقيما با مسئله درگير بوده اند، مى تواند به يافتن بديلهاى بيشتر كمك كند. همچنين مطالعه و بررسى راه حلهاى به كار رفته در ساير جوامع و سازمانها، با رعايت تفاوتهاى فرهنگى و ارزشى ، مى تواند كارگشا باشد، جمع آورى راه حلها از طريق بررسى روشهايى كه ساير سازمان ها و يا جوامع به كار برده و به حل نهايى مسئله دست يافته اند، مديران سازمانهاى اسلامى را در جهت دست يابى سريع به راه حل مشكل راهنمايى و هدايت مى كند.
اميرالمومنين على (عليه السلام ) توجه به روشهاى صحيح ساير نظامها و حاكمان مسلمان پيشين را براى مدير مسلمان لازم مى داند و مى فرمايد:
و الواجب عليك ان تتذكر ما مضى لمن تقدمك من حكومة عادلة او سنة فاضلة او اثر عن نبينا - صلى الله عليه و آله و سلم - او فريضة كتاب الله فتقتدى بما شاهدت مما عملنا به فيها؛ (86)
واجب و لازم است بر تو كه به ياد آورى سرگذشت و رفتار زمامدارانى را كه پيش از تو حكومت عادلانه بر پا نمودند يا سنت و روش نيك و برجسته اى را اتخاذ كردند يا از آثار پيامبر گرامى (صلى الله عليه و اله و سلم ) و يا از يك واجب كتاب الهى پيروى و تبعيت نمودند پس پيروى كن از آن اعمالى كه ما انجام داديم و تو خود آن را مشاهده نمودى .
در اين سخن پربار و نورانى ، حضرت على (عليه السلام ) مالك اشتر را به استفاده از روشهاى نيك حكومتهاى پيشين ترغيب مى نمايد و عبرت گيرى از تجربيات آنها را گوشزد مى كند.